2821
2789
عنوان

داستان زندگی...

9968 بازدید | 237 پست

سلام عزیزان یه داستان جذاب براتون اوردم . واقعی هست.. این داستان زندگی من نیست از الان بگم بهتون که بعدا هی نگین۰😅


متخصص گل و گیاه آپارتمانی☘️🌸🌱

چون داستانم طولانیه میرم سر اصل مطلب ...من الان 23سالمه دختر یکی از مقامای بالای استانی و سه تا داداش دارم ک هر کدوم تو شهرمون رئیس ی اداره هستن و خلاصه برو و بیایی برا خودشون دارن مشکل من از وقتی ک 9سالم شد و ب سن تکلیف رسیدم این بود ک خانوادم بخاطر جایگاهی ک داشتن همیشه ترس اینو داشتن ک من ی کاری کنم ک آبروشون بره یعنی فکر میکردن همههه دنیا بسیج شدن تا ب واسطه من ازشون آتو بگیره آخه تو شهر ما خیلی باند و باند بازیه و هرکی 4نفر دورش خودش جمع کرده شده ی اکیپ ک تعیین میکنن کی رئیس کجا باشه از کدوم نماینده حمایت کنن شهردار کی باشه و...خانواده ی من خیلی سطح فکرشون بسته بود و اصلاحا خیلی خشک مقدس بودن چون اختلاف سنیمم باهاشون زیاد بود یعنی با برادر اخرم 11سال اختلاف سن داشتمو بچه اخر بودم...همه فک میکردن چون تک دخترمو با این وضع اجتماعی و مالی دیگه من خیلی خوش ب حالمه و خیلی دارم حال میکنم ،درصورتی ک من از همه لحاظ محدود بودم از همه لحاظ ...حق نداشتم برم باشگاه میگفتن الان میری تو باشگاه با تاپ و شلوارک عکست در میاد آبرومون میره...با این ک عاشق استخر و شنام اما نمیزاشتن برم میگفتن فردا میری لخت میشی عکست در میاد میگفتم مگه چند تا عکس از تو فلان استخر در اومده ک من دومیش باشم؟جوابش فقط تو دهنی بود ک از داداشام میخوردم ...میخواستم برم کلاس موسیقی بابام گفت الان میگن دختره حاجی فلانی مُطرِب شده...کلاس نقاشی میخواستم برم داداشم میگفت استادش مرده فردا میری ی بلایی سرت میارن آبرو برا ما نمیمونه...تولد دوستام دعوتم میکردن خجالت میکشیدم چون نمیزاشتن برم میگفتن میری تو تولد عکست در میاد...من از11سالگی چادر پوشیدم با اینکه خیلی بدم از چادر میاد نه اینکه آدم بی حجابی باشم من همیشه حجابم معقول بود ی مانتو شلوار ساده میپوشیدم مانتو تا زیر زانو اما اونا مجبورم کردن وقتی ک پنجم ابتدایی بودم چادر بپوشم لباسای رنگی بعضی وقتا دلم میخواست برام نمیگرفتن میگفتن میخوای جلب توجه کنی و خودتو نشون بدی من هیچ دوستی نداشتم تو خیابون اگه با ی دختری میدیدن از مدرسه میام شهیدم میکردن میگفتن دختر فلانی اومده سمت تو ک از تو اطلاعات بکشه ببره برا بقیه ک حاجی فلانی داره چیکار میکنه ...درصورتی ک ما دوم راهنمایی بودیم هنوز نمیدونستیم سیاست ینی چی یا دوستام اصلا درباره تنها چیزی ک حرف نمیزدن خانوادم بود ......

متخصص گل و گیاه آپارتمانی☘️🌸🌱

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

2⃣مامانم و داداش وسطیم وقتی با هم میوفتن ی لشکرم حریفشون نمیشه...از نظر اونا ملاکه همه چی ازدواج بود من خداشاهده 13سالم بود هرروز بهم سر کوفت میزدن ک چرا خاستگار نداری چرا هیشکی نمیاد برات ....من زیاد تو خونه کار نمیکردم و همش شبو روز درس میخوندم دوست داشتم پزشکی قبول بشم و ب همه آرزوهایی ک داشتم برسم ...برا خودم ی عالمه لاک و رژ لب بخرم...بخاطر این ک کار نمیکردم دقیقا یادمه روزی دو بار کتک میخوردم ...انقدر سرزنشم میکردن ک تو ب درد هیچی نمیخوری تو فلانی تو اینجوری منم میگفتم من واسه این چیزا ساخته نشدم...من دوست دارم ی زن مستقل باشم و وارد اجتماع بشم....اما داداشام میگفتن اره شاید وقتی مُردی ب آرزوت برسی😏حتما فک کردی ما میزاریم تو وارد این جامعه گرگ بشی و ب واسطه ی جایگاه ما سو استفاده کنی و آبرومونو ببری ....از نظر اونا زن هییج جایگاهی نداشت ... و آرزوهای منو پوچ میدیدن و کتکم میزدن و میگفتن کاری نکن نزاریم حتی دبیرستانتو بخونی ...وقتی دیدم اینجوریه منم کمتر صحبت میکردم باهاشون بیشتر با کتابام دوست شده بودم...انقدر سَر خورده بودم ک حتی وقتی سر کلاس بحثی میوفتاد و همکلاسی ها نظرشونو میگفتن من جرئت نمیکردم نظرمو بگم میترسیدم الان همه مسخره کنن... البته این شرایط مند هیچوقت هیچکس نفهمید چون من خیلی تو دارم و زندگیمو اولین باره ک با جزییات برای کسی میگم ...روز ها میگذشت و من هر روز بیشتر از روز قبل سرزنش میشدم چون هیچ خاستگاری نداشتم...با این ک خیلی خوشگلو قد بلند بودم همه معلما بهم میگفتن ک خیلی خوشگلی اما تو خونه جرئت نمیکردم بگم... وگرنه دگ نمیزاشتن برم مدرسه...دلیل خاستگار نداشتنمم این بود ک من فقط 15سالم بود و سنم کم بود واس ازدواج و اینکه دلیل دیگش این ک همه فک میکردن اگه پا پیش بزارن واسه تک دختره فلانی جواب رد میشنون ...علی رغم این ک داداشام گفته بودن حتی دانشگاهم حق نداری بری اما همه فک میکردن من تا ب ی جایی نرسمو مثل داداشام ی کاره ای نشم بابام شوهرم نمیده....داداشه یکی از دوستام ک میومد دنبال خواهرش منو دیده بود

متخصص گل و گیاه آپارتمانی☘️🌸🌱

3⃣اون موقع من اول دبیرستان بودم دوستم تو مدرسه بهم گفت ک داداشم از تو خوشش اومده میگه این دختره با چشای آبیش دله منو تو روز اول برده برو ازش آمار خانوادشو در بیار بریم خاستگاریش ...داداشش دوستم تازه تربیت معلم قبول شده بود،اون سال دو تا از پسر عمو هام نامزد کرده بودن یکیشون با دختر خالش یکیشون با دوست دخترش ک از بس تو شهر باهم دیده بودنشون دیگه همه میدونستن اینا همو دوست دارن ...این بین مامانمم ک اکثر وقتش با زن عمو هام میگذشت هرروز میومد سر سفره ناهار میگف امین(پسرعموم)واسه زنش ی گردنبند خریده انقدررر گروووون ...امروز رفتم اونجا زنعموت نشونم دادش گفته امین بچم از وقتی نامزد کردع ارامش گرفته...ببین دختره چقدر خوب و خانوم بوده چقدر سر سنگین بوده ک دل امینو برده (همون ک با دوس دخترش ازدواج کرد....)ی بار گفتم مامان اونا همو دوس داشتن همه میدونن ...میگف اینم تو درست کن واسش از حسودی 😢، داداشام انقدر سرکوفت میزدن بهم ک اره اون پسر عمومون نامزدشو ورداشته برده شمال الان دو هفته اس ببین تو چقدر بد بودی ک اون خانواده ی گدا گشنه ی خالشو ب خانواده ی سرشناسِ عموش ترجیح داده منم هرچی میگفتم چ ربطی داره اون حتما دختر خالشو دوست داشته ب زور ک نمیشه از من خوشش بیاد ...میگفتن بله وقتی دومتر زبونت درازه و خونه داری نمیکنی بایدم خوشش نیاد(تو 14،15سالگی انتظار خونه داری داشتن من اون موقع دوست داشتم ی روز تنها شم برم تو حیاط توپ بازی کنم☹️) درصورتی ک نامزدای پسر عمو هام اون موقع ک من 15سالم بود اونا یکی 22سالش بود اون یکی 20)سالش خلاصه...هرچی اونا واسه نامزدشون میگرفتن یا هرکاری میکردن من سرزنش میشدم...ی بار عموم اینا خونمون دعوت بودن من رفتم با پسر عمومو زنش سلامو احوال پرسی گرم کردمو به شوخی گفتم خُبببب متاهلی خوش میگذره ...عاقا اونا ک رفتن سیلی و لگد بود ک از هر طرف ب سمتم میومد میگفتن تو رفتی خودتو پیش فرشید لوس کنی (اون پسر عموم ک دختر خالشو گرفته بود) گفتم حالا اگه نمیرفتم تبریک بگم و حرف بزنم میگفتین از حسودی محل نزاشتم .😞همون شب عروس عموم بهم گفت نازی جان چرا انقد غم تو چشاته🙁نا گفته نماند مامانم پیش زن عموهامم توضیح میداد ک نازنین هیچ کاری نمیکنه و خاستگار نداره ...کارای خونه زیاد بود مستخدم ی روزایی میومد کمک مامانم چون داداشام یا بابام یهو میدیدی با ده تا مهمون اومدن...همیشه باید در خدمت میبودیم و من بخاطر درسم نمیتونستم واقعا...خلاصه ک اون دوستم بهم گفت نازی اگه داداشم بیاد برات قبول میکنی منم ذوق زده گفتم اخه دیوونه چرا قبول نکنم...داداشت پسر خوبیه..عکسشم دیدم خوشگله  انقدرم میگی با اخلاقه دیگ چی از خدا میخوام ؟خلاصه اینا رفته بودن آمار منو در اورده بودن ک دختر کی ام چون من تو مدرسه همش ساکت بودمو هیچکدوم از همکلاسیهام نمیدونستن من تو چ خانواده ای ام ...کلی تو دلم ذوق کردم ک بالاخره میان خاستگاریم همش خودمو با اون پسره دست تو دست هم تصور میکردم تا اینکه...دختره اومد گفت نازی حقیقتش داداشم پشیمون شده میگه ما ب درد هم نمیخوریم گفتم چرا؟گفت داداشم میگه پدر من کارگر ساده است پدر تو فلانیه ...خونه ما با حیاطش 100متر نمیشه ،شما دارید تو کاخ زندگی میکنید،ما اصلا به هم نمیخوریم من با حقوق معلمی نمیتونم از پس مخارج زندگی با تو بربیام ...😭😭😭گریه ام گرفته بود ب دوستم گفتم تو این ی سالی ک هم کلاس من بودی ی بار دیدی من از خودم یا خانوادم تعریف کنم؟من این چیزا واسم ملاک نیست ...برا من طرف مهمه ،اونم باز ب خواهرش گفته بود ک بهم بگه فکر منو از سرت بیرون کن ما حتی رومون نمیشه بیایم در خونه شما بابات تو رو ب ما نمیده تو خودت بچه ای ک داری این حرفا رو میزنی ...ما اگه بخوایم بیایم خاستگاری باید پیکانمونو بفروشیم ک واسه خاستگاری از تو ی دسته گل در خور بگیریم 😐پدر تو با کسی وصلت میکنه ک هم تراز خودش باشه...خلاصه از من پیغام اصرار از اون انکار ...اخرش خواهرش بهم گف نازی چرا انقد خودتو سبک میکنی ؟داداش من اصلا در حد تو نیس نکنه عاشق شدی ؟تو ک حتی ی بارم ندیدیش از نزدیک 😞منم هیچی نگفتمو بیخیالش شدم اما خیلی شکست بدی بود واسم

متخصص گل و گیاه آپارتمانی☘️🌸🌱

4⃣این جریان واسه من خیلی گرون تموم شد ...وارد دوم دبیرستان شدیم من با معدل تمام 20وارد رشته تجربی شدم (خانواده اصرار داشتن کار و دانش بخونم ک ب درد آینده ام بخوره اما معلما نزاشتن و ب بابام گفتن جلو پیشرفت بچتو نگیر و بابامم معمولا جلو کادر اداری خیلی جنتلمنانه رفتار میکرد و آزادانه فکر میکرد )وارد سوم دبیرستان شدیم...ی همکلاسی داشتم زیاد قیافش جالب نبود اما با ی پسره دوست بود و همه میدونستن اونا با هم همه جور رابطه 👙ای دارن...پسره رو من نمیشناختم ولی از پولدارترین پسرای شهر بود و خییییلی ام خوشگل بود هرروز با ی ماشین میومد دنبال این همکلاسیم ...منم ک عشق ماشین بودم میموندم از پشت شیشه یواشکی نگاه ماشینش میکردم ی روزم یادمه ب همکلاسیم گفته بودم عاشق این مزدا تری مشکیه ام ...اون همکلاسیم امشب فاطمه بود توی درساش خیلی ضعیف بود شماره مامانمو بهش داده بودم ک واسه اسکالات درسیش باهام تماس بگیره چون من سر گروه بودم اون زیر گروه ...اونم فقط ی بار زنگ زده بود و اشکالشو پرسیده بود خلاصه من تو مدرسه امتحان المپیاد دادم و تو استان شدم نفر اول 😍😍نفر اول شدن تو تجربی هنره واقعا😍 بعد از دوهفته از اعلام نتایج اومدن گفتن ک از طرف اموزش وپرورش استان بهت یه ربع سکه طلا کادو دادن و یک هفته سفر به تهران ک شامل بازدید از دانشکده های دندانپزشکی و دانشگاه شهید بهشتی و کاخ های زمان شاه  و اینا میشه و نفرات اول تمام استان های کشور حضور دارن و مسافرت گروهیه و بعد از اون توی خود تهران بین ما سی و چند نفر ی آزمون کشوری برگزار میکنن ...من همون اول چون میدونستم بابامو داداشام نمیزارن گفتم نه اما مدیر مدرسمون میگفت مگه دست خودته ؟تو باید تو امتحان کشوری شرکت کنی چون اگه رتبه بیاری یه امتیاز واسه استانمون محسوب میشه...رئیس و معاونای اموزش و پرورش اومدن و با بابام صحبت کردن و رئیس اداره ک ی مرد حدودا 55ساله بود قبول کرده بود شخصا منو تا اونجا ببره و برگردونه...چون بابام اینا جلسه داشتن اونم با معاون وزیر کار اونموقع نتونست خودش منو ببره...ما راه افتادیم ب سمت تهران با کلی پند و اندرز و نصیحت و موعظه 😐و این ک اگ دست از پا خطا کنم خونم حلاله

متخصص گل و گیاه آپارتمانی☘️🌸🌱
2825
2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز