چون داستانم طولانیه میرم سر اصل مطلب ...من الان 23سالمه دختر یکی از مقامای بالای استانی و سه تا داداش دارم ک هر کدوم تو شهرمون رئیس ی اداره هستن و خلاصه برو و بیایی برا خودشون دارن مشکل من از وقتی ک 9سالم شد و ب سن تکلیف رسیدم این بود ک خانوادم بخاطر جایگاهی ک داشتن همیشه ترس اینو داشتن ک من ی کاری کنم ک آبروشون بره یعنی فکر میکردن همههه دنیا بسیج شدن تا ب واسطه من ازشون آتو بگیره آخه تو شهر ما خیلی باند و باند بازیه و هرکی 4نفر دورش خودش جمع کرده شده ی اکیپ ک تعیین میکنن کی رئیس کجا باشه از کدوم نماینده حمایت کنن شهردار کی باشه و...خانواده ی من خیلی سطح فکرشون بسته بود و اصلاحا خیلی خشک مقدس بودن چون اختلاف سنیمم باهاشون زیاد بود یعنی با برادر اخرم 11سال اختلاف سن داشتمو بچه اخر بودم...همه فک میکردن چون تک دخترمو با این وضع اجتماعی و مالی دیگه من خیلی خوش ب حالمه و خیلی دارم حال میکنم ،درصورتی ک من از همه لحاظ محدود بودم از همه لحاظ ...حق نداشتم برم باشگاه میگفتن الان میری تو باشگاه با تاپ و شلوارک عکست در میاد آبرومون میره...با این ک عاشق استخر و شنام اما نمیزاشتن برم میگفتن فردا میری لخت میشی عکست در میاد میگفتم مگه چند تا عکس از تو فلان استخر در اومده ک من دومیش باشم؟جوابش فقط تو دهنی بود ک از داداشام میخوردم ...میخواستم برم کلاس موسیقی بابام گفت الان میگن دختره حاجی فلانی مُطرِب شده...کلاس نقاشی میخواستم برم داداشم میگفت استادش مرده فردا میری ی بلایی سرت میارن آبرو برا ما نمیمونه...تولد دوستام دعوتم میکردن خجالت میکشیدم چون نمیزاشتن برم میگفتن میری تو تولد عکست در میاد...من از11سالگی چادر پوشیدم با اینکه خیلی بدم از چادر میاد نه اینکه آدم بی حجابی باشم من همیشه حجابم معقول بود ی مانتو شلوار ساده میپوشیدم مانتو تا زیر زانو اما اونا مجبورم کردن وقتی ک پنجم ابتدایی بودم چادر بپوشم لباسای رنگی بعضی وقتا دلم میخواست برام نمیگرفتن میگفتن میخوای جلب توجه کنی و خودتو نشون بدی من هیچ دوستی نداشتم تو خیابون اگه با ی دختری میدیدن از مدرسه میام شهیدم میکردن میگفتن دختر فلانی اومده سمت تو ک از تو اطلاعات بکشه ببره برا بقیه ک حاجی فلانی داره چیکار میکنه ...درصورتی ک ما دوم راهنمایی بودیم هنوز نمیدونستیم سیاست ینی چی یا دوستام اصلا درباره تنها چیزی ک حرف نمیزدن خانوادم بود ......