2777
2789
عنوان

داستان زندگی...

| مشاهده متن کامل بحث + 10049 بازدید | 237 پست

5⃣مامانمم گوشیشو دستم داده بود ک باهام در ارتباط باشن و ب دوستامم گفته بودم این چند روز دست خودمه گوشی اگه خواستن زنگ بزنن،ب محض حرکت ی پیام واسه گوشی مامانم اومد ک سلام خوبی و این حرفا من اول فک کردم یکی از دوستامه و داره سر ب سرم میزاره تا اینکه برا پیام فرستاد "اونی ک خیلی دوستت داره با ماشین مورد علاقت پشت سرته"😐برگشتم دیدم بعلههه محسن دوست پسره فاطمه با مزدا تری مشکیه داره دنبال ما میاد 😶

منم دستو پام میلرزید رنگم پریده بود ینی اولین تجربه ام بود مثه سگ ترسیده بودم بهش پیام دادم اقا تو رو خدا من تو شرایط مناسبی نیستم ممکنه داداشام حتی پیامای این گوشیو وصل کرده باشن رو گوشی خودشون تو رو خدا برام شر درست نکن ،اینو ک گفتم دیگه پیام نداد ، توی جاده آقای رئیس نگه داشته بود بنزین بزنه نگاه کردم دیدم اونم پشت سرمون ب فاصله یک لحظه ک اقای رئیس رفته بود دسشویی ...محسن اومد از شیشه سریع ی سیم کارت انداخت تو ماشینو گفت روشنش کن و فوری رفت ...منم خطه رو انداختم تو سیم 2 گوشی مامانمو دیدم هی داره پیام میاد ک اره من دوستت دارمو از این حرفا منم ک تا اونموقع از این چیزا و ابراز محبتا نشنیده بودم انقد ذوق کردم ک چشام برق میزد اما بهش گفتم پس فاطمه چی  ؟گفت فاطی واسه من فقط رفیق بوده و نقش ساپورتی داشتیم واسه هم ...من مالی اونم ی جور دیگه😞بهش گفتم وابسته نشو خودش ولم نمیکنه اما تو رو میخوام ک خانومه خونم بشی... من اینجوری😍.گفت شمارتو از گوشی فاطی برداشتم و اون بهم گفته بود یکی از همکلاسیهام اسمش نازیه انقد از این ماشینت خوشش میاد هرروز با این بیا دنبالم تا چشش درادو بدونه ک همه چی درس نیست 😐.گفت من کاملا خودتو خانوادتو میشناسم میدونم ک دختر عقده ای نیستی ک بخاطر پول بخوای زن من بشی چون هم خودت خیلی خوشگلی هم خانوادت همه چی تمومه (چ میدونست من پره عقده بودم) میخواستم اول نظر خودتو بدونم بعد بیام جلو...اما الان دو هفته اس سر خیابونتون کشیک میدم اصلا نمیشد بهت نزدیک بشم ...ینی تو بعد از ظهرا بازاری کلاسی جایی نمیری؟چون من همش اونجا بودم ندیدم خارج شی از خونع...گفتم نه من بیرون نمیام زیاد ...چون داداشام خیلی حساسن تو هم اگه منو دوست داری بیا خاستگاریم اگرم میخوای مثه فاطمه ساپورتت کنم شرمندتم چون نمیتونم و شرایط تکون خوردنم ندارم چ برسه ب اینکه بیام پیشت.گفت اگه بیام خاستگاریت جوابت چیه؟انقد تو دلم عروسی بود ک همون لحظه گفتم مبارکه😄😍خلاصه سیم کارتو در اوردمو انداختم رفتو پیاماشم پاک کردم و طی رفتو برگشت من همش حواسم پیش محسن بود و این ک اگه بیاد خاستگاریم زندگی ای واسم درست میکنه ک عروس عموهام تو خوابم ندیدن ...و من از سرزنش راحت میشم ...وقتی برگشتم مامانم گفت بالاخره خدا زد پس کله یکی اومده خاستگاریت اما باباتو داداشات مخالف بودن رد کردیم گفتم کی گفت محسن پسره فلانی ...باباش چند تا میدون تره بار داره و ...گفتم خب چرا رد کردین گفت بابات اینا میگن عموی این پسره توی خبر گذاری کارمیکنه و اسپانسر هزینه های اون خبرگذاری ام پدره همین پسره است ...اینام ی گروهن ک حزبشون با حزب بابات اینا فرق میکنه و از نظر سیاسی یه عمره ک بر عکس هم کار میکنن ...گفتن ک اصلا نمیشه امکان نداره ما ب اونا دختر بدیم واسه همین ب مادر پسره گفتم شرمنده دخترم قصد ازدواج نداره اون هنوز 18سالش نشده حتی 😏تازه داشتن ب سنو سال من فک میکردن ...منم شروع کردم ب گریه و زاری پیش مامانم ک تو رو خدا راضیشون کن من میخوام ازدواج کنم باهاشو این حرفا اونم ب بابام اینا گفته بود بماند ک چه کتک ها ک نخوردم اون شبا از همشون ک همگی بهم حمله میکردن با کمربندو هرچی ک بود میزدن ک مگه زن هم نظر میده؟ منم دیگه دست خودم نبود همه حرفی میزدم میگفتم بچگیمو نوجوونیمو ازم گرفتین حالام دارین جوونیمو میگیرین دیگه نمیکشم ...آرزو ب دلم موند ی لباس صورتی بپوشم ...ن خواهری داشتم ک باهاش دردو دل کنم ن گذاشتین دوستی داشته باشم ی عمره خفه شدمو تو خودم ریختم بزارین برم از اینجا ...دوباره کتک و کتک و کتک ... یک هفته نزاشتن برم مدرسه بعد ی هفته با بدن کبودو دستای زخمی ک پوستش با کمربند بلند شده بود رفتمو گفتم ک تصادف کردم و ی کمی از ماجرا رو برا یکی از همکلاسیهام گفتم و ازش خواهش کردم ب محسن زنگ بزنه بگه یکبار دیگه بیان و ایندفعه من با همه وجودم پای تصمیمم میمونم

متخصص گل و گیاه آپارتمانی☘️🌸🌱

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

6⃣رفتم خونه کلی با مامانم درد و دل کردم از همه چیزایی ک برام کم گذاشت گفتم و گفتم این دفعه اگه پای خواسته ی من نمونه خودمو خلاص میکنم چون واقعا تحمل نداشتم دیگه انقدر محدود باشم ...اونم انگار تازه ب اشتباهش پی برده بود کلی گریه کرد و گفت بازم با بابا و داداشا صحبت میکنه 🤦‍♀ این وسط فاطمه ک فهمیده بود محسن اومده خاستگاری من زنگ زده بود ب داداشم گفته بود محسنو نازی با هم دوست بودن و کلی با هم عکس دارنو حتی فک کنم گفته بود محسن با نازی رابطه 👙هم داشته فک کرده بود کار و بار منو خراب کرده درصورتی ک با این حرفا اونا راحت تر راضی ب ازدواجمون شدن ک اگ ی وقتی ام عکسی در اومد بگن با شوهرش بوده😂😂 اماااا اومدن خونه باز کلی کتک زدن من هی میگفتم اخه من ک صب تا شب تو خونه ام من ک معدلم بیسته همیشه منی که حتی تولدم نمیزارین برم حتی بازار شهرمو درست بلد نیستم از کجا باید برم چجوری میتونم با اون رفته باشم 😐اما اونا احتمال همه چیو میدادن بخاطر همین موافقت کردن ک من با اون ازدواج کنم اما بعد از عقدم گورمو گم کنمو تحت هر شرایطی هر مشکلی تو زندگیم پیش اومد مالی یا هرچیزی روشون حساب نکنم گفتن خودت انتخاب کردی خودت پاش وایسا...ب مامانم گفتن اگه زنگ زدن واسه گرفتن جواب بگو بیان تا حرف بزنیم....این وسط رسم ما این بود ک خانواده داماد باید واس جواب گرفتن زنگ بزنن ..رسم اونا این ک خانواده عروس باید زنگ بزنن جوابشونو بدن ...ما منتظر بودیم اونا زنگ بزنن اونام نمیزدن تا این ک ی روز با گوشی مامانم زنگ بهش زدم جلو خود مامانم گفتم پس چرا زنگ نمیزنین برا جواب؟گفت نازی جان من پسره فلانی ام کم آدمی نیستم ک هی بیایم در خونه شما هی شما مثه طفیلی باهامون رفتار کنین...مادرم میگه اگه جوابشون مثبت بود خودشون زنگ میزنن دوباره اومدم با ی فلاکتی مامانمو راضی کردم ب مادرش زنگ بزنه بگه بیان ...اما بابامو داداشام در جریان نبودن چون ب اونا گفتیم ک خودشون زنگ زدن برا جواب گرفتن اگ میفهمیدن دیگه رسما منو میکشتن ...خلاصه اونا اومدن ....با بهترین طلا ها بهترین لباس ها بهترین مراسم رو برامون گرفتن چون عقدو عروسیمون یکی شد توی بهترین تالار استان ...فیلمبردارو گروه موزیکو از ی شهر بزرگتر گرفتیم لباس عروسمو از ی برند معروف ترک خریدم از تهران...ی جوری بود ک همه دهنشون باز مونده بود منم این بین دیگه حتی ب داداشام نگاهم نمیکردم(خیلی آدم کینه ای هستم دست خودم نیست الانم بعد چند سال نبخشیدمشون)هم چشای من رنگی بود هم چشای محسن میگفتن چقدر بهم میاین انگار واس هم ساخته شدین 😍توی باغمونو خود آقای فیلمبردار فیلم میگرفت ی خانومی عکس نچرال میگرفت یکی ام پشت صحنه  ....گذشت...زندگی خوبی داشتیم انقدر خوب ک بعضی وقتا فک میکردم خواب بوده...همه کمبودام داشت بر طرف میشد محسن خیلی پسر آزادی بود و اصلا ب منم گیر نمیداد یکماه بعد از عروسیمون رفتیم استانبول واسه ماه عسل چقدر من اونجا چیزای رنگی رنگی خریدم😂اونجا هم محسن میگف راحت باش انقد مانتو شلوار نپوش کسی مارو نمیشناسه میگفتم نه من دوس ندارم ...یکسال گذشت کم کم متوجه سردی رفتارای محسن میشدم شامه ی قوی ام میگف ک داره خیانت میکنه اما دلم باور نمیکرد ...خیلی ازم دور شد دیگه ناهار نمیومد خونه...شام نمیومد خونه اخرشب ساعت یک و دو میومد یا اصلا نمیومد با کلی ایده و ترفند واینا ک تو گروها و کانالا یاد میگرفتم میرفتم جلوش اصلا محل نمیزاشت...کسی ک میگفت اگ آسمونه چشات نباشه من چجوری شبا بخوابم 😢حالا اصلا محل نمیزاشت هروقتم گله میکردم میگفت سرم شلوغه چند تا میدونو دارم ی تنه میچرخونم چقدر پر توقعی تو 😢رسیده بودیم ب جایی ک 7ماه با هم س کس نداشتیم دیگ مطمئن بودم اون نیازشو ی جوری بر طرف میکنه چون دوتامون خیلی داغ بودیم مطمئن بودم نمیتونه تحمل کنه ...منم شبا بهش میچسبیدم خودمو براش اماده میکردم میرفتم تو تخت میگفت من خسته ام چرا اذیتم میکنی میگفت نمیتونم حال ندارم ولم کن .دیگه کم کم میگفت تو تخت میخوابی گرمم میشه یا تو برو بیرون یا من میرم بیرون...انقد سال اول ک زندگیم خوب بود مغرور شده بودم ک روم نمیشد ب هیچکس از اطرافیان بگم اینجوری شده...البته کسی ام نداشتم با خانوادمم تقریبا زیاد رفتو امد نداشتم ...خودم خواسته بودم چون نمیخواستم ریخت هیچکدوم از داداشامو ببینم  بس ک کتک میخوردم ازشون...ب مادر شوهرمم ی بار گفتم محسن سرد شده میگف ی بچه بیار گرم میشه ب زندگی ... اما هر چی با محسن صحبت میکردم میگف من بچه نمیخوام تصمیم گرفتم خودم دست ب کار بشم و بگم قرص خوردم تا وقتی ک باردار شدم بگم یهویی شده ...اما اون هیچ رقمه حاظر نبود حتی باهام بخوابه....تحت هییییچ شرایطی نه بهم دست میزد نه میزاشت نزدیکش بشم تصمیم گرفتم انقدر سمج بشم ک باهام بخوابه اخه شوهرم بود منم نیاز داشتم بهش ...هرشب اماده میشدم و بدون هیچ غر زدن میرفتم پیشش اونم خودشو میزد ب خواب هی تو خواب ناز

متخصص گل و گیاه آپارتمانی☘️🌸🌱

7⃣هی تو خواب نازش میکردم قربون صدقش میرفتم ...تا دوسه شب هی سرشو میکرد زیر پتو شب چهارم بلند شد عصبانی شد گفت وقتی میگم حال ندارم ینی حال ندارم چرا انقد میچسبی ب آدم؟ چرا مثل جن....ها هی دلت میخواد بدی😳😳😳😳😳😳😳😱😱منم هنگ کرده بودم انقد خجالت کشیدم رفتم بیرون بعد از اون شب دیگه منم دور و برش نمیپلکیدم اونم خدا داده بود بهش ک من کارش ندارم دیگه شده بود 3،4روز خونه نمیومد ... ی آژانس گرفتم یواشکی افتادم دنبالش از ظهر ک از میدون بیرون اومد رفت تو ی اپارتمانی ساعت 5عصر با یه دختری از اینا ک همه جاش معلومه دست تو دست هم در اومدن سوار همون مزدا تری شدنو رفتن 😭😭😭انقدر خورد شدم ک نگو انقد گریه کردم وقتی برگشتم خونه موندم تا بیاد باهام صحبت کنه...انقد کم محلی کرده بود ک اگه میومد میگفت اشتباه کردم بیا دوباره شروع کنیم با سر قبول میکردم ...نیومد ..بازم تا دو روز نیومد ،میخواستم با ارامش باهاش صحبت کنم شاید پشیمون شه ...وقتی اومد مثه همیشه مرتب رفتم پیشوازش براش شربت بردم ک گف نمیخورم نشستم پیشش گفتم ،من امروز دیدمت ک با اون خانوم بودی..شاید اشتباه از من بوده ...اون خانومه چکار میکنه ک من نمیکنم؟برام توضیح بده تا منم همونجوری بشم برات ،اولش یکم جا خورد بعد گفت خیلی وقت بوده میخواستم بهت بگم انقد مظلوم بودی ک دلم نیومده بهت بگم ترجیح دادم ک خودت دلسرد بشی ازم حالا ک فهمیدی بدون من اونو دوسش دارم ، میخوام دائم عقدش کنم من فقط صدای خورد شدن خودمو شنیدم گفتم اخه ،چرا؟گفت دوسش دارم کاره دله😐دست من نیس ،گفتم دل اگه دل باشه فقط ی نفر توشه ...اونی ک توی سینته گاوداریه اونم ک توشه گاوه ک نمیفهمه تو زن داری ...برا اولین بار پاشد منو گرفت زیر کتک برا این ک ب اون دختره گفته بودم گاو 😭موهامو میکشید سرمو میکوبوند تو دیوار در حدی ک دیوار خونی شد...و من افتادم وسط خونه...اخر شب ک فک میکنه من رفتم خونه بابام با دوستش میان خونه ک میبینن من وسط خونه افتادم این میخواد ببره بزارم تو اتاق ک دوستش میگه بیاببریمش دکتر شاید چیزیش شده...دوستشم در جریان کامل بود...ینی خودش بهش گفته بوده ک دیگه از من خوشش نمیاد ...خلاصه دوستش منو میرسونه دکتر و آقا عین خیالش هم نیس بعد یکی دوروز ک حالم بهتر شد و سرم چن تا بخیه خورد لباسامو برداشتمو برگشتم خونه کلید انداختم درو ک باز کردم دیدم کولرو زدن و جفتشون لخت تو بغل هم خوابیدن جلو کولر 😭خدا نکنه هیچ زنی اینو ب چشم ببینه ...میدونین من خودم میدونستم محسن این مدت سکسش با اون زنه اما وقتی ک ب چشام دیدم ی بار دیگه شکستم ...شروع کردم ب جیغو داد ک یهو بلند شد و دوباره منو زد ک مگه من ب تو نگفتم میخوام اینو عقد دائم کنم تو دیگه جایی تو خونه من نداری گوه خوردی اومدی اینجا و انداختم بیرون از خونه😭 با حال داغون و سر بخیه خورده رفتم خونه بابام اول فک کردن رفتم سر بزنم اما بعد یکی دوروز ک گفتم میخواد منو طلاق بده داداشام دوباره شروع کردن ک اره کی تو رو نگه میداره تو ادم نیستی تو ب درد کی خوردی ک ب درد اون بخوری درصورتی ک من تو خونه محسن ی زنه همه چی تموم بودم بخدا صبحانه ها لقمه لقمه میزاشتم دهنش مثه ی بچه ازش مراقبت میکردم مامانش میگف لوسش کردی ...بعد ک دیدن ن من میرم خونم ن اون میاد دنبالم داداش وسطیم چن تا زد تو صورتمو گفت برو پیش شوهرت طلاق تو مساویه با مرگ ما اگ تو طلاق بگیری ما خودمونو میکشیم تو اینجا جایی نداری خودت انتخاب کردی

متخصص گل و گیاه آپارتمانی☘️🌸🌱

خاک تو سر داداشاش که زندگی رو بهش حروم کردن 

خدایا خیلی دوستت دارم میدونم که تو هم دوستم داری 😘😘😘 مامان عزیزم دلم برات تنگ میشه تا همیشه کاش وقتی بودی بیشتر بهت میگفتم دوستت دارم بهت میگفتم قدرتو میدونم برام عزیزی ، خدایا حالا که اونجا پیش توئه از طرف من ببوسش😞
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108