به خدا خسته شدم...پسرم پنج ماهشه ..از بعد از زایمانم همش مریضم بدنم حسابی ضعیف شده...
شوهرم حالیش نیست همش میگه خب همه زایمان میکنن تو تنها نیستی...یا میگه بسه دیگه تا کی میخوایی مریض و خسته باشی ...
ضعف جسمی باعث شده حسابی عصبی باشم تا یه چیز بهم میگه دعوا راه میندازم....اصلا دلم نمیخواد باهاش تنها باشم....
از اون طرف خودش همش پی خوشی و رفیق بازی و گشت و گذار من موندم و کلی مریضی و یه بچه ی نق نقو...
هر چند وقت یه بارم مهمونی میگیره و خواهر و برادرشو دعوت میکنه بچه پیش اونا واینمیسه همش گریه میکنه از یه طرف پذیرایی از مهمونا و خسته شدنم و از یه طرفم گریه های پسرم....از پا درم میاره....
از این همه تنهایی خسته شدم....از اینکه درکم نمیکنه ...دلم میخواد نباشه....دیگه دوسش ندارم