اسی من چند شب پیشاا ی خوابی دیدم ک تعریفش خالی از لطف نیس
من خواب دیدم عزرائیل ب شکل ی انسان زیبا رو رو ب روم با ی لباس سفید ایستاده و ی دسته گل بهم میده شبیه دسته گل عروسیم از گلای مورد علاقم و من تو ی زندان گیر افتادم اما اونجایی ک اون ایستاده پر از نوره و زیباس... اما ی صدایی دره گوشم هی بهم یاد اوری میکرد ک من فانی ام و از بین دارم میرم و من از این میترسیدم... اما ی چیزی درونم بود ک ب سمت اون نور کشیده میشد اما انگار پاهام ب زمین بود و دل رفتن نداشتم.... زبونم قاصره از توصیف زیبایی اون لحظه... نمیدونم خواب بود چی بود ولی شوهرم میگه تو خواب داشتی خفه میشدی اما من درد حس نمیکردم محو نور بودم و از صدا ترسیده بودم