ممنون رکسانا جان، کتاب فارسی کلاس اولو ندارم. شیاد بگم کسی برام بیاره.
*****
ماهرخ جون، آره نامیبیا هم چون یک مدت کوتاه کلونی آلمان بوده توش میشه آلمانی حرف زد. خیلیهاشون متوجه میشن، خیلی هم مهاجر آلمانی داره. کنیا هم خیلی خوشگله، اصلان طبیعتش منو عاشق خودش کرده. والی کار بیرون که داریها یک چیز هایی میره رو نرو که من به خاطر اون تو ایران هم اعصاب نداشتم.. یکی اینکه تو اداره مهاجرت و اینها، اونهاایکه پشت میز میشین خیلی فکر کردن ادمتر از بقیه هستن. کلان تو ادارات اگر دلشون بخد کار میکنن. بعد مثلا به تاکسی میگی فلان ساعت بیا دنبالمون، اصلا سر وقت نمیآن! کلان احساس زمانشون با آلمانیها ۱۰۰ درصد فرق میکنه. میره رو نرو! دلم میخواد بزنمشون گاهی :)) یا رانندگیهااشون! ۱۰۰ رحمت به ایران! من میگفتم ایران بد رانندگی میکنن، والی اینجا واقعن انگار رو اسب نشستن! مینی بوس هاشون که وقتی ترافیکه میان تو پیاده رو! کلان آدم پیاده آدم نیست :)) البته سفید پوستهاارو مواظبن ولی باز هم.
از ساعت ۱۹:۰۰ شب به بعد هم سفید پوست ها بدون ماشین تنهایی جایی نمیتونن برن. با بچه کوچیک که اصلان. با ماشین هم یک جاهای خطرناکه. ولی با این همه زندگی اینجا جریان داره که بیا و ببین. طبیعت و .... خیلی تجربه خوبیه.
شما از چه طریقی میخواستین بین؟ همسرت تو کار میکنه؟ اگر دوست داری جواب بده.
*******
سلام عشق سبز جان،
بالاخره اومدی آلمان، خوشحالم برات، امیدوارم که همیشه موفق باشی.
مامان دخملی جان تا یک حدش طبیعی هستش. من البته اینجوری نبودم ۳ ماه اول فقط بهم یکمی سخت گذشت ولی اونجوری هم نبود که گریه کنم. البته شرایطم هم فرق میکرد. مجرد بودم و بچه نداشتم و کار میکردم. شما هم عادت میکنی. سی کن بری سر کار خیلی خوبه.
ای جانم ساحل، از همش بهتر این لباس بچه خریدنه! منم اون موقع ها که جنسیاته پسرم معلوم نبود فقط میرفتم ها وند ام براش سرهمی میخریدم، زرد و سفید و ... آخی دلم تنگ شد برای اون روز ها.
چه خوب که ماما پیدا کردی. خیلی مهمه. من پیش مامام طب سوزنی هم میکردم.
در سرزمین قدکوتاهان ,معیارهای سنجش, همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند, چرا توقف کنم. فروغ فرخزاد