بابا و مامان با یک لخند سلامم رو جواب دادن و تعارف کردن بشینم.
روی یک مبل تک نفره روبه روی آیدین نشستم و مشغول بازی کردن با گوشه ی شالم شدم.
_چرا انقد هول و دستپاچه ای بابا؟هنوز نیومدن اینجوری رنگ و روت پریده وقتی بیان چکار میخوای بکنی؟
یه بلخند مصنوعی زدم و دوباره مشغول کندن پولکای لباسم شدم.
دقایقی در سکوت مطلق گذشت و استرسم کم تر شده بود اما هرچه بیشتر میگذشت کلافه تر میشدم.
دستی روی صورتم کشیدم و با حرص گفتم:
-اینا کی میخوان بیان اخه؟
صدایی غرش مانند که میگفت:(عجله داریااا)آمد که مطمئن بودم صدای آیدین هست.
توی چشم هایش که از حرص و عصبانیت روشن تر شده بودند نگاه کردم که اخم غضبناکی کرد و باعث شد ناخود آگاه سرم راپایین بی اندازم.
_عجله ندارم داداشی. یکم خستمه فرداهم که اولین روز کاریمه نمیخوام خسته و کسل باشم.
با پوزخند گفت:
معلومه.
ترجیح دادم سکوت کنم و فقد لبخند زدم و ایستادم.
-کجا؟
این صدای مهربون و مردانه ی بابا بود که با همه ی تلاشش برای مخفی کردن ناراحتی اش باز هم غم درونش موج میزد.
_آب میخورم باباجون.
هنوز دوقدم برنداشته بودم که ملیحه خانم(خانم سرایدار)با حالت دو وارد پذیرایی شد و بعد کلی نفس نفس گفت:
_اومدن..اقا مهموناتون رسیدن.
دوباره استرس تمام تن و بدنم را به لرزه انداخت.عرق سردی روی کمرم سر خورد و دستپاچه با موها و روسری ام بازی میکردم.
همراه مادر وپدرم برای استقبال سمت در رفتم.
با خوش رویی به همه سلام و احوال پرسی گرمی کردم و خواهش کردم که بی آیند داخل.
همه داخل پذیرایی رفتند من ماندم و کلی استرس و یک کالبد بدون روح.
پشت به چهار چوب در کردم و چند بار نفس عمیق کشیدم تا با اعتماد به نفس و بدون استرس برگردم توی پذیرایی.
هنوز یک قدم بیشتر برنداشته بودم که باصدای بم و کلفتی که میگفت:(سلام)روی زمین میخکوب شدم.
بر گشتم و به حجم سرد و سخت و سیاهی که تمام چهارچوب در را گرفته بود نگاه کردم.
نگاهش سرد بود،انگار مجموعه از تمام یخچال های طبیعی جهان را توی چشمهای آبی رنگش جا داده بود.
قد بلندی داشت با هیکلی تراشیده که توی کت اسپرتش خودنمایی میکرد.
ریش و مویش سیاه و گاه میان هر صدتار موی مشکی ده تا سفید دیده میشد.
لب های تغریبا بزرگ و قهوه ای با بینی قلمی و تراشیده که بین یک جفت چشم درشت آبی رنگ قرار داشت و ابروهایی پهن و مردانه که جذابیت صورت پر اش را کامل میکرد.
_باور کنید این بیرون هوا خیلی سرده.
صدای جذاب و خاصش مرا از گذشته بیرون کشید.انقد محو تماشایش شده بودم که حتی گذر زمان از دستم در رفته بود.
معلوم نیست چند دقیقه درحال پرستش آنهمه زیبایی کمال بودم،شاید هم چندساعت!
عقلم نهیب میزد دست از خیالپردازی بردارم اما آن همه زیابی و جذابیت روحم را تسخیر کرده بود شاید هم قلبم را.
-معذرت میخوام..سلام.. بفرمایین داخل.
خودم را کنار زدم و با دست اشاره کردم که به سمت حال برود.
لبخند محوی زد و وارد شد.