همسر من به اسم روضه و جلسات مذهبی و .. با دوستاش هستند، خداییش هم روضه و اینا هست، یا جشن برای اهل بیت، یعنی کار بدی نیست. بعصی وقتا دور همی باغ و ... هم دارن که باز هم دور همی خودشون هست و کار بدی نمی کنن خداییش.
ولی من تنها هستم. یک پسر 7 ساله دارم که اتیسم خفیف هست و باید انرژی زیادی صرفش کنم، چون خیلی باهوش و با استعداده و باید کلاس های مختلف بره و توی خونه هم خیلی خیلی باهاش بازی کنم که احساس تنهایی نکنه.
کارم دور کاریه، خرج خیلی از کارهای خونه با منه.
همسرم معمولا نیست. مثلا همین امروز از 9 صبح که رفته نیامده احتمالا یکی دو ساعت دیگه هم نمیاد چون یه جا باید کارهای محرم را انجام بدن. اگه تایم داشته باشه، و هیچ مجلس و مراسمی و.. نباشه، زنگ می زنه یه سر پسرم رو می بره بیرون.
سالی یک بار نهایت دو بار هم مسافرت می ریم. شاید ده روز یا پونزده روز یک بار هم یکی دو ساعت با هم بریم بیرون. وگرنه دیگه واقعا در حد ضرورت با هم حرف می زنیم.
مدت هاست که غذا با هم نمی خوریم. من شب ها به خاطر شرایط فیزیکی و روحی که دارم بد خوابم، مجبورم جدا توی سالن باشم و کتاب بخونم، اون جدا توی اتاق می خوابه. ما هم طلاق عاطفی هستیم به خصوص از زمان تشخیص پسرم به اتیسم خیلی شدیدتر شده.