2777
2789
عنوان

پدر

47 بازدید | 0 پست

پدر مو دوست دارم ولی دلم خیلی ازش پر ه برام دعا کنید 

دارم له میشم 

میدونم انتخابم اشتباه بود.

اما زمانی متوجه شدم که اشنایی بیشتر طول کشید.

عاشق همکارم شدم که پسر موجه و خوبی بود و وضع مالیشم خیلی خوب بود

وضع مالی ما هم شکر خدا خوبه .ینی خیلی از دخترا ارزو زندگی ما رو دارن

همیشه حرف گوش کن مطلق بودم

بعد از اینکه رفتم سرکار خواستم جسارت به خرج بدم

تنها مسافرت میرفتم و دختر واقعا پاکی بودم خانواده سرم قسم میخوردن

تا اینکه همکارم که چند سال پیش با فامیل دورشون عقد کرده بود و جدا شده  بود تو عقد ازم خواستگاری کرد، خب منم تو 28 سالگی دوست داشتم با یکی باشم

گفتم جهنم یکم اشنا میشم ،چون من حتی انقدر خجالتی هستم که تو چشم نامحرم که هیچ تو چشم عمومهامم هیچ وقت نتونسم نگاه کنم، گفتم یکم اداب معاشرت با پسر هم یاد میگیرم .بنا به درخواست خواستگار م گفت موضوع رو با خانواده درمیون بزار که بیایم خواستگاری جوابم صد درد صد نه بود چون عقد کرده بود قبلا

اما انقدر اصرار کرد که فکر کردم این همونیه که منتظرش بودم عاشقش شدم.

کلی به خانوادم اصرار کردم که یه بار ببینیدش و بعد بگید نه 

این حرف خواستگار م بود یکسال تو گوشم میخوند من خانوادتو ببینم و بگم من شناسنامم پاک و هیچ اتفاقی نیوفتاده.

پدرم این جریان واسش حکم مرگ و داشت .من به واسطه ی پدرم وارد محل کارم شدم ینی محل کارم مورد تاییدش بود. انقدر اصرار کردم که هرشب بهم فحش میدادن هرزه  

نفهم .خلاصه یه روز مادرم گفت برام خواستگار اومده منم گفتم نمیتونم تا وقتی ذهنم به کسی دیگه درگیر به خواستگار جدید فکر کنم .بابام شنید بابایی که تا حالا یه اخمم نکرده بود بهم دچار حمله عصبی شد و میخواست منو خفه کنه .  کلی خانوادم اومدن جلوشو گرفتن. بهم فحش میداد و میگفت هرزه ای و من باید این دوتا رو بکشم      

خواستگار رو مادرم پیچوند چند ماه بعد اومدن که به دل مادرمم نچسبید و بچه طلاق بود

اما بعدش عشقم  زنگید هم خودش هم خواهرش (2 بار)به خونمون.

خودش زنگ که زد اول با مادرم صحبت کرد و بعد بابام گوشیو گرفت گفت اقای محترم تا حالا به حرمت همکاری هیچی بهت نگفتم دفعع ی بعد بد میبینی

   مادرم در اثر اینکه بین منو بابام مونده بود دچار تپش قلب شد و قبلا هم مشکل افسردگی داشت یکم الان دوباره برگشته .تا حالا دکتر قلب نرفته بود دکتر گفت چیزیت نیست دریچه ی میترال قلبت یکم لقی داره.فقط باید ارامش داشته باشی

منم خانواده نزاشتن برم سرکار تا بینمون فاصله بیافته اونم چه درامدی    

خلاصه از اون به بعد خواستگارم هی خواست زنگ بزنه دوباره من گفتم حال مادرم خوب

 نیست و اینا تا این  اخرا که خواست بره محل کار پدرم  که بنا به ترسی که از پدرم دارم 

و این اواخر سر دعواهایی که با عشقم داشتم و  بهش گفتم اگه  بفهمم رفتی  پیش پدرم مطمین باش  یه بلایی سرخودم میارم .

این جمله برام خیلی گفتنش سخت بود اما چاره ای نداشتم 

کمکم کنید الان واقعا چشمام گوله اشکه 

من انتخاب خوبی نداشتم اما شما بگید با این انتخابم هرزه ام ؟؟؟  

تازه ایرادای اون ادم و تو همین دوستیم متوجه شدم 

تنها خواستم از خانواده ام یه بار دیدن اون بود 

چون من خیلی دوسش داشتم نمیتونستم محکم بگم نه   

از دوستایی هم که این قصه ی زندگی تکراری منو دوباره خوندن عذر میخوام

دارم منفجر میشم از غصه

عزم مهاجرت دارم که خانوادم نمیزارن دوباره و میگن باید ازدواج کنی 

شما بگید گناه من چیه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز