شوهرم یه شهر دیگست😞رسما داشتم میمردم اصلا نمیتونم پا تو اشپزخونه بذارم اون بدبختم نمیذاشتم آشپزی کنه چون خونمون کوچیکه و بوی یه پیاز داغ یکساعت میمونه🤮🤢🤢
منم مثه شمام فقط من خونه خودم موندم ناچارم ولی طفلی میگه حالا میفهمم اشپزی میکردی چقد سخت بوده .من استراحت داده تو این اوضاع ب شوهرم رحمم میاد میخام وسعی میکنم نمیتونم ی لحظه دوام بیارم برا اشپزی حالا جارو وظرف رو همیشه انجام میداد