پدر مادرم مخالف این ازدواج بودن
یه سال اصرار کردم که ببینیدش و بعد بگید نه اصلا قبول نکردن چون چند سال پیش یه عقد ناموفق داشت
خودمم اولا خیلی مخالف بودما
ولی انقدر اومد اصرار که بزار یه بار خانوادت ببینن منو
منم خام شدم
خر شدم
کلی به خانوادم اصرار کردم یه بارببینیدش و بعد بگید نه
مگه قبول کردن ، اصلا تازه از کار بیکار م کردن که بینمون فاصله بیافته
اینماین اواخر دید کاری از دستم بر نمیاد
گفت دختری که نتونه خانوادشو راضی کنه به درد زندگی نمیخوره
گفت من دختر شل و ول دوست ندارم
منم بهش گفتم مگه کور بودی تو همون سرکار میدیدی
الان موندم
کلی از سمت خانوادم تحقیر شدم
گفتن هرزه ای
که گذشتتش برات مهم نیست
اما من فقط به یه بار دیدن اصرار داشتم
کارمم از دست دادم چه کاری چه درامدی
دیگه افسرده تنهام تو خونه