دوستان من یه دختر دوسالونه ماه دارم..چن وقت پیش رفتیم مهمونی خونه خواهرشوهرم اونم یه پسرپنج ماهه داره تا پسرش چشمش به دخترم می افتاد گریه میکرد خواهرشوهرمو شوهرشم هی میخندیدن میگفتن وای این ازرها.میترسه.ینی اسم.منوشوهرم ناراحت شده بودیم ولی چیزی نمیگقتیم اونام هرچن دقه یه بارهی میگفتن وای این ازموهای رهامیترسه عمه جون سمت این نیاکه ازت میترسه نکنه چون موهاش فرفری میترسه بچه م وهی باشوهرش میخندیدنوتکرارمیکردن منم خیلی ناراحت شدم ازرفتارشون ولی چون مهمون بودم خونش چیزی نگفتم..مثلا تادخترم میومدسمت من که پسرخاهرشوهرم بغلم بود میگفتن رهاجان نروکه این ازت میترسه توبیااینور....حالا بعدمدتها امروز من رفتم بیرون کارداشتم شوهرم دخترموبرده خونه مادرشوهرم خواهرشوهرمم اونجابوده بازتابچه هاش دخترمومیبینه بازخواهرشوهرم باهروکرمیگه این ازرها میترسه امشب دوباره رفتیم خونه مادرشوهرم تاخواهرشوهرم منو دید گف فلانی باز صدارازرهامیترسه چن بارم هی تکرارکرد هرچی به شوهرم گفتم پاشوبریم اعصابم خورده اونم نشسته..اخرش به مادرشوهرم گفتم انگاری جن دیده هی دخترت تکرارمیکنه بچه اش کوچیکه خودش که عقلش میرسه هی اینونگه گیرداده ول کنم نیس....یه خرده بحث شدبعدشم اومدیم خونه الانم اعصابم خورده بنظرتون جرابچه اش ازدخترم میترسه