امروز با مامانو بابام راجب ازدواج حرف زدم،بلند شد بزنتم ،گفت یه بار دیگه گفتی خفت میکنم،همیشه تو همه چی سرزنشو تهدیدم میکننو جهیزیهمو هم آماده نمیکننو واسشون حس میکنم مهم نیستم ،واسه همین میترسم بدون اجازشون ازدواج کنم،یه دوست پسر دارم اهواز بیست سال ازم بزرگتره ،با اون
همیشه از اینکه برم انحراف بینیم رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید
عزیزم دوستی هم کردی با پسرا اصلا نذار وابسته جنسی ات کنن حدتو نگاه دار اصلا سنی نداری ازواج خیلی سخت شده بچه بازی نیس من حس میکنم به ی همدم بیشتر نیاز داری ولی به هیچ وجه نذار کسی کر و کورت کنه با نیاز جنسی و اینا به هیچ وجه تن نده صبر کن یکی خوب میاد خیلی بچه ای هنوز
هیچکی درک نمیکنه آدم چرا به همچین رابطه ای تن میده ،دوست پسرم واسه تولدم بم پی ام داد،حتی گفت کادو چی دوست داری،عکس از محل کارش داد وگفت میخام بیام خواستگاریت