سلام به همگی
پلنگ صورتی جان امروز صبح نوشته های قشنگت رو خوندم خیلی به دلم نشست خانمی احساس کردم با تمام وجودم حرفهاتو می فهمم
من ایرانم اما دنبال پروسه مهاجرت به کاناداو البته بدون ذره ای علاقه برای مهاجرت و تنها به خاطر عشق به همسرم
خنده داره نه؟!!!!!
شدت وابستگیم به خانوادم به حدیه که حتی دوستام بهم میگند تو دیوانه ای و ما هیچکس رو مثل تو ندیدیم ...
درحالی که همسرم کوچکترین وابستگی به کسی نداره وفکر میکنه اگر اینجا بمونه به چیزهایی که می خواد نمیتونه دست پیدا کنه و البته من هم بهشون حق میدم همسرم یه انسان کاملا منظبت و قانون گرا ست و البته نه قانون این مملکت
همینطور زبان انگلیسی عالی و از نظر کار و فنی بودن حرف نداره البته اینها رو هیچوقت جلوی خودش نمیگم ها

اما من چی؟؟؟
اون هیچوقت نمیتونه بفهمه که من چی می گم...
همیشه هم یه جورایی به قول شما سرگردانیم و هیچوقت نمیتونیم اونجوری که باید از زندگیم تا وقتی که کارهامون درست بشه لذت ببریم...
نمیدونم چرا اینها رو گفتم من معمولا آدمی نیستم که ناراحتیم رو از چیزی عنوان کنم شاید به خاطر اینکه احساس کردم همینجور که من با تک تک کلماتت رابطه برقرار کردم شما هم میفهمید که من چی می گم درهرصورت برات آرزوی موفقیت می کنم گلم...