aryanaz man hich chize badi az harfaye mahsa dar morede ahwaz va mardomesh dastgiram nashod be nazaram ishoon faghat bahsesh deltangi bood va masaeli ke dar kole irane na faghat ahwaz. man aslan motevajehe in javabe koobandeye shoma nemisham.
نمیدونید چه سفر پر ماجرایی بود. اول از همه که صاحب خونمون که اومد خونه رو برسی کنه و کلید رو تحویل بگیره حسابی عیب و ایراد گزاشت رو خونه. مثلا میگفت چرا یخچال و گاز رو نکشیدین جلو پشتش و زیرش رو تمیز کنید یا مثلا گیر داده بود که قبل از اینکه شما بیاین من تمام موکتها رو با بخار تمیز کرده بودم و شما هم باید همین کار رو میکردین که مهدی بهش گفت که تمام موکتها رو خودش وقتی اومده اینجا تمیز کرده و کلی مو روشون بوده. کّل داستان اینه که تو خیلی از استانها (من خودم این رو تازه فهمیدم چون انتاریو اینجوری نبود) از شما یه پولی به عنوان بیعانه میگیرن و روزی که دارید میرید اگه خونه مشکلی نداشته باشه این پول رو به شما پس میدن ولی خوب خیلی از صاحب خونهها دنبال بهانه هستند که این پول رو پس ندن. تو انتاریو همه این کارها وظیفه صاحب خونه هستش و برای همین من اصلا با این سیستم آشنایی نداشتم.
بعدش که راه افتادیم یه دو ساعت و نیم سه ساعتی از حرکتمون گذشته بود که دیدیم یه جا ماشینها کیپ به کیپ واستادن. اولش خوب عین بقیه منتظر شدیم ببینیم چه خبره ولی اصلا بگی یه میلیمتر هم هیچکس تکون نمیخورد از راننده کامیون بقلی پرسیدیم گفت یه زره بالاتر جاده برف و یخه احتمالا کامیونها واستادن دارن زنجیر چرخ میبندن شلوغ شده. خلاصه بعد از دو ساعتی که واستادیم یه عده پاشدن پیاده رفتند جلو ببینن چه خبره (از جمله مهدی) گفتند که جلوتر یه سری کامیون تو برف سر خوردن و الان نیروهای راهداری داره یکی یکی اینها رو جا به جا میکنند تا جاده باز بشه. بعد از ۱۰ دقیقه جاده دوباره باز شد ولی فقط شاید به اندازه ۱۰ تا ماشین که رفتیم جلو باز هم بستند و گفتند دوباره اتفاق تکرار شده. خلاصه که بعد از چهار ساعت علافی بالاخره از اون شرایط نجات پیدا کردیم (یا فکر کردیم که نجات پیدا کردیم) واقعا تو یه مصافت ۶۰۰ متری اینقدر برف و یخ زیاد میشد که اکثر ماشینها گیر میکردن ما هم که خوب مشخصه. ولی نکته جالبش این بود که هنوز چند دقیقه نگذشته بود از اینکه گیر افتادیم و مهدی هنوز داشت تلاش میکرد ببینه میتونه از این شرایط در بیاد که یه ماشین راهبانی کنارمون واستاد و سعی کرد هل بده ماشین رو که نشد و گفت من میرم گزارش میدم اینجا شما گیر کردین ولی امشب سرمون خیلی شلوغه ممکنه یه مدت علاف بشین. بعد از ۱۰ دقیقه دوباره یه ماشین راهبانی دیگه واستاد که یه آقایی بود که به نظر میرسید manager بقیه هستش گفتش بذارین من برم پایین ببینم میتونم کسی رو پیدا کنم سریع بیاد کمکتون. حالا تو تمام این مدت هم به فاصله هر چهار پنج دقیقه یه tow truck از کنارمون رد میشد که داشت یه ماشین رو tow میکرد حتا tow truckهای گنده بودند که کامیونها رو tow میکردند. تو این وسط یکی از این truckها که یه ماشین هم بهش وصل بود واستاد و گفت خیلی امشب سرمون شلوغه ممکنه یکی دو ساعتی طول بکشه نوبت شما بشه ولی خبر داریم و تو نوبت هستید. مهدی هم گفت راستش من بیشتر نگران زن و بچمم اون هم گفت یه زره بالاتر یه استراحت گاه هست من میتونم زن و بچت رو ببرم اونجا بعد تو رو که اومدن در اوردن بری اونجا دنبالشون خلاصه من و ارشان رو برد تو اون استرحتگاه از شدت برف تو اون منطقه همین بس که از جایی که ماشین این آقا کنار جاده پارک کرد تا خود استراحت گاه شاید دو متر هم نبود ولی من تا زانو میرفتم تو برف. بعد هم که رفتم اون تو دیدم هیچکس نیست خودم بودم و ارشان راستش کمی هم ترس برم داشت چون اگه یه وقت یکی میومد سراغمون دستم به هیچجا بند نبود حتا به سرم زد راه بیفتم پیاده برم دم ماشین ولی به خاطر ارشان نمیشد. به هر حال ارشان رو عوض کردم و بهش داشتم شیر میدادم که دیدم یه چراغ داره میاد سمت ما اول ترسیدم بعد دیدم چراغ زرد راهداری داره همون manager بود گفتش که از طرف شوهرت اومدم شما رو ببرم پیشش. نگو این آقا میره پایین میبینه حسابی سر همه شلوغه خودش میاد ماشین ما رو به ماشینش وصل میکنه و بعد به مهدی میگه چون ماشینش مخصوص این کار نیست باید مهدی هم کمی گاز بده و کمک کنه مگرنه ماشین اون توانایی این رو نداشت که ماشین ما رو بکشه. نکته خنده در یا شاید گریه درش این بود که این همه بدبخت فقط برای ۴۰۰ متر بود بعدش زمین صاف میشد و بعد هم سر پایینی و خوب باز هم باید با دقت میروندی ولی دیگه گیر نمیکردی. به اندازه یک کیلومتر هم که از اونجا رد میشدی برف تبدیل به بارون میشد و یک کیلومتر پایین ترش اصلا بارون هم نبود. خلاصه که ما که قرار بود ساعت ۹ برسیم به هتل بین راهمون ساعت ۳ صبح رسیدیم. البته روز دوممون دیگه با آرامش گزاشت. اینجا هم وارد یه هتل آپارتمان شدیم که شرکت مهدی برامون گرفته ولی همون پریروز که رسیدیم رفتیم یه خونه دیدم یکی هم دیشب که دیگه همون دیشبی رو برای اول جون گرفتیم.
اصلا فکر نمیکردیم این موقع سال اینجوری باشه. داشتیم راه میافتادیم به مهدی گفتم فکر میکنی تو راه برف باشه گفت اره خوب بالای کوه یه کم هست. البته خداییش همون یک کیلومتر بود. راستی دقیقا همون یه تیکه سرعت جاده رو زده بودن ۱۱۰ انگار میخواستن به آدم دهن کجی کنند.