2777
2789
سلام دوستانم

سپیده جونم خیلی خوشحالم که پیدات کردم. ولی خیلی ناراحت شدم وقتی پستهای امروزت رو خوندم.
سپیده جونم ما پارسال تو مصاحبه قبول شدیم. و 3 هفته پیش هم ایمیل آپدیت اومد فکر کنم تا سال دیگه کارامون درست بشه. سپیده جونم ما هدفمون اینه که بریم مونترال و درس بخونیم تو کالج . تا اگه خدا بخواد بعد از تموم شدن کالج بتونیم بهتر کار پیدا کنیم.

سپیده جون من خیلی ها رو میشناسم که 2-3 سال اول خیلی بهشون سخت گذشته ولی بعد از گذشت 2-3 سال از مهاجرت راضی هستند. دوستم تحمل کن مطمئنم اینقدر قوی هستی که میتونی از پس همه مشکلات بربیای.

اتفاقات هم هر جا که بریم هست . خدا رو شکر که به خیر گذشت.

خیلی نگرانتم. دوستم مواظب خودت باش.

راستی فکر کنم شرایط زندگی تو مونترال از نظر اجاره و هزینه زندگی از تورنتو بهتر باشه یعنی ارزونتره.

امیدوارم بهزودی همسرت هم مشغول به کار بشه و اوضاع بهتر بشه.

دوستت دارم. دختر مثل گلت رو ببوس.

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

سلام به همگی
وسلام به سپیا عزیزان شالله که همه چیز درست میشه سالهای اول مهاجرت خیلی سخته
بچه ها من هم با سپیا موافق هستم روی زبانتون خیلی کار کنید و با ielts آکادمیک بیاید اینجا وحتما مدرک کانادایی از کالج های اینجا یا دانشگاه بگیرید
اگرواقعا اولویت براتون کاره به استان اونتاریو وبرینش کامبیا برای سالهای اول مهاجرت نرید



سلام دوستان
سپیا جون خدا رو شکر که خوبی عزیزم و همه چی به خیر گذشته

منم کاملا با سپیا موافقم اصلا اون تصوری که تو ذهنتون دارین رو اینجا نخواهید یافت

ولی فقط بخاطر بچه ها ادم باید تمام این سختیها رو به جون بخره
[خدایا شکر همه نعمتات]
سلام به همه
سپیا جون خیلی از شنیدن ماجرای تصادف ناراحت شدم و البته خوشحالم که به خیر گذشته. ببین هر وقت فکر میکنی کمکی از من برمیاد به من بگو من واقعا خوشحال میشم اگه بتونم کاری بکنم میدونم هممون پر از مشغله ایم ولی باید یک وقتی رو برای هم اختصاص بدیم. امیدوارم بتونی همین کارو نگه داری دوست عزیزم متاسفانه الان شرایط کار خیلی بده و من به نگین هم میگم دودستی اینجا رو بچسب.
راستش من بعد از قضیه اخراج عظیمی که شرکتمون داشت فکرم خیلی مشغوله و فکر میکنم با ادامه این وضعیت معلوم نیست تا دو ماه دیگه چه اتفاقی واسمون بیفته و احتمال اینکه تو لیست بعدی منم باشم و البته خیلیهای دیگه واقعا زیاده. الان شرکت کلا دو تا پروژه فعال داره که یکیش که من روش کار میکنم تا دو ماه دیگه تمومه و اون یکی چند ماهی بیشتر کار داره الان کل شرکت دارن روی این دو تا پروژه کار میکنن و واقعا نمیدونم قراره چی بشه؟ من حتی با مدیرمون هم که صحبت میکنم اونم نمیدونه و نگرانه.
صدف جون راستش من تا حالا نبوده روزی که حس کنم از اومدنم پشیمونم و مطمئنم که برام خیلی سخت خواهد بود که برگردم ایران اما خوب اینجا بدیها و خوبیهای خودشو داره مثلا من در ایران هیچوقت به از دست دادن کارم فکر نمیکردم و اگر هم کارمو یکجا از دست میدادم مطمئن بودم که شش جای دیگه هست که برم کار کنم اما اینجا واقعا استرس آوره این مسئله اش. من واقعا نمیدونم اسم چیزی رو که شما میگید باید شانس بذارم یا نه؟ اما زمان خیلی مهمه مثلا اگر ما الان میومدیم کانادا واقعا شرایط بدی بود و احتمال اینکه کار پیدا کنیم به زیر صفر میل میکرد در حالیکه اون موقع اینطوری نبود.
ابتدای سال 2012 شرکت ما هر هفته کلی آدم استخدام میکرد که الان البته همشونو لی آف کرده. الان وارد بعضی از بخشها که میشم فکر میکنم وارد یک فضای متروکه شدم مثلا توی یک فضایی که باید 20 نفر آدم بشینه 2 نفر نشستن.
اما خوب اینجا مجموعه ای از بدیها و خوبیهاست ایران هم که باشی استرس هزار چیز دیگه رو داری تورم زیاد بی ارزش شدن پول اقتصاد خراب فضای بسته سیاسی و مذهبی و برای ما تهرانیها آلودگی... فرهنگ بد رانندگی مردم عصبی و ناراحت احترام نگذاشتن به حقوق همدیگه و هزار تا چیز دیگه. من همیشه میگم کاش من ایرانی نبودم.
من آدم فداکاری نیستم و اگر روزی حس کنم فقط دارم به خاطر بچه ام به خودم فشار میارم و تحمل میکنم همون روز جمع میکنم و برمیگردم. من اصلا نمیتونم این حرف رو بپذیرم که به فقط بخاطر بچه ام موندم نه من به خاطر خودم موندم و بخشیش بچه امه. من دوست ندارم بعدها مرتب به بچه ام بگم من از خودم زدم به خاطر تو همون روزی که توقعم از بچه ام بالا رفته و فکر میکنم چرا اون بچه توقعات منو برآورده نمیکنه. مگه من واسه پدر و مادرم چه کردم؟ کلا تئوری من اینه درست یا غلط دوست ندارم خودمو حتی به خاطر بچه ام فدا کنم .
سلام به همه


سپیده چقدر اعصاب خراب شد.دختر واسه چی عجله داشتی.خدا چقدر رحم کرد بهتون.یه صدقه بذار کنار سپیده تورو خدا.

خدا رو شکر سالمی عزیزم.پس اونجا هم فحش خور داره؟ :))))))))))))))))

انشاالله که همسری هم به زودی مشغول به کار بشن .سپیده تا اینجا امدی و مقاومت کردی مطمئن باش نزدیک روزی که با آرامش و بدون کابوس می خوابی و صبح سرحال و با امید و دل خوشی بیدار می شی.

نلی جیگر رو ببوس.خیلی مراقب خودتون باشین.

در پناه حق باشین انشاالله.
سلام دوستان
از دیدن پستهای دوستان و خوندن مشکلات خیلی ناراحت شدم. دیشب وقتی پستهای ممول و سپیا جون رو خوندم کلی اشک ریختم. دوستان من 6.5 سال تجربه زندگی تو کانادا و 7 ماهی هم هست که تو آمریکا رو دارم. من سعی میکنم مواردی رو بگم شاید برای بعضی ها مفید باشه.

دوستان البته شرایط هر کسی متفاوته و اینکه با چه بک گراندی اومده , نحوه اومدنش چطور بوده, زمان , مکان و از همه مهمتر اینکه تو ایران چه کاستیهایی داشته که براش غیر قابل تحمل بوده و اینجا دنبال پر کردن اون کاستیهاست. همه اینها تو نحوه دیدتون از اینجا تاثبر میذاره.

ما دانشجویی اومدیم سال 2003 و اصلا هم تو فاز موندن و مهاجرت نبودیم. از اولش هم فاند دانشجویی همسرم داشت ( دانشجوی دکترا) اینه که نگرانی مالی اصلا نداشتیم و چون تصمیم به برگشت داشتیم نگران زندگی تو کانادا و آینده شغلی و اینها هم نداشتیم. البته خوب اون سالها خیلی هم اوضاع اینجوری نبود. بعد که با دوستای ایرانی آشنا شدیم و با فوت و فن مهاجرت آشنا شدیم گفتیم که خوب پی آر رو بگیریم که منم میخوام درس بخونم شهریم کم شه :)
بعدشم خدا بهمون یه دختر داد و منم وقتی که دخترم 6 ماهش بود مستر رو شروع کردم. البته بگم این قسمتش خلیی سخت بود البته نه از نظر مالی. درس خوندن تو اینجا زمین تا آسمون با ایران فرق میکنه. یه بچه 6 ماهه با پدر و مادر دانشجوی فول تایم (یادش میفتم گریم میگیره). از نظر مالی خیلی خوب بود من و شوهرم هر دو فاند داشتیم و تو اون مدت هم کلی مسافرتهای گرون قیمت رفتیم :))))))))

این موقع ها بود که دیگه هم من و هم همسرم دوست داشتیم واسه همیشه بمونیم و کلی به اینجا عادت کردیم و اون خوبیهایی که از کانادا شما میشنوید داشت واسه ما مسجل میشد. بعد از اینکه درسمون تموم شد شوهرم پست دکترا تو اتاوا آفر گرفت و اومدیم. موو کردنمون هم که دیگه خودتون تصور کنید با بچه و هر دو به فاصله یه هفته دفاع کردیم وسط دسامبر و اول زانویه اومدیم.

تو اتاوا بعد ازیکسال بنا به یکسری دلایلی که یکیش خانواده ها و پیری پدر و مادرا بود برگشتیم ایران ولی از همون موقع تصمیم قطعی من این بود که برای مدرسه دخترم برگردم دوباره کانادا.

پلنگ صورتی جان تو ایران اولش یه خورده گیج میزدیم تا به اونجا یه کم عادت کنیم. چون هر دومون بلافاصله مشغول کار شدیم و باید دخترم که 4 سالش بود و فارسیش هم خوب نبود و با محیط آشنا نبود رو میذاشتم مهد. اولش سختیهای خاص خودشو داشت و بعد بهتر شد. تو ایران وقتی تو خونه بودم و یا پیش خانواده بودیم همه چیز عالی و کلی خوش گذشت مخصوصا به دخترم در کنار پدر بزرگ مادر بزرگ , خاله و ......... ولی تو اجتماع خیلی سخت بود. واسه شوهرم به این دلیل که یه آدم علمی و اهل ریسرچه و میدید که بودجه ای برای یه ریسرچ درست و حسابی نیست و همه آدما دور و برش فقط دنبال از زیر کار در رفتن و تدریس در دانشگاههای آزاد و یا علمی کاربردی برای بیشتر پول در آوردن هستندو با همون بودجه و امکانات محدود هم کسی دل به کار نمیده. واسه من هم خفقان توی ادارات دولتی و دیکتاتوری روسای ادارات و واسه همدیگه زدنهای همکارا و ........
بقیه چیزا هم از لحاظ نحوه برخوردها سخت گذشت بهم بود مثل مهد کودک ؛ بانک ؛ ثبت نام یه کلاس جانبی برای بچه ؛ مراجعه به مراکزی که کار داشتی و .................

ولی بازم میگه تو خونه و پیش خانواده خیلی شیرین و لذت بخش بود.

بعدش هم که آگست گذشته دوباره زندگیمون شد 6 تا چمدون و برگشتیم کانادا ولی خوب بیشتر جاب پستینگ که شوهرم میدید در زمینه کار خودش آمریکا بود و خدا بهمون رحم کرد و بعد از 1 ماه شوهرم یه آفر Rsearch Associate تو دانشگاه مینه سوتا گرفت و 2 هفته بعدش هم اومدیم آمریکا.
منم اینجا فعلا ورک پرمیت ندارم حالا داریم نوع ویزامون و عوض میکنیم که من اجازه کار بگیرم و ببینم چه میشه کرد.

این از داستان من. ولی چند تا موضوع رو تو پستهای بعدی میگم ( الان بسکه نوشتم خیلی خسته شدم ) واسه کسایی که یا تازه اومدن و یا تصمیم به اومدن دارن.
سلام خانمها یه سوال داشتم از شماها کسی میدونه نحوه پرداخت پول به سفارت کاندا و موسسات ارزشیابی مدرک تحصیلی در کانادا به چه صورته؟ ممنون میشم راهنمایی کنید...
یه جایی خونده بودم که وقتی یه نفر زیادی عاشق یه نفر باشه بیشتر از این که بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش!!!
دومین چیز اینه که بچه ها به خدا کانادا فقط تورنتو و مونترال و ونکوور نیست. مهم اینه که آدم امنیت مالی و آرامش داشته باشه. اگه بهترین جای دنیا هم باشه کسی ولی نگرانی مالی و شغلی داشته باشی اصلا ارزش نداره. من دوستایی دارم تو ادمونتون که پزشک هستند و بهترین خونه و ماشین و امکانات رو دارند و اصلا نیازی هم نمیبینند که تو شهرهای بزرگ باشند. راحت دارند زندگی میکنند و مسافرتهای کشتی کروز و مکزیک و هاوایی و .... هم سر جاشه.

متاسفانه تو تو ایران وقتی بگی که تو یه شهر کوچیک و غیر معروف زندگی میکنم حتی پیش کسایی که تجربه ای اینجا ندارند به حالت تمسخر برخورد میکنند. اینا رو به عینه دیدم که میگم.

من اینجا تو آمریکا خانوداه های ایرانی دیدم که شوهر رئیس دپارتمان و چون دپارتمان تو شهر کوچیکه همونجا تو یه خونه خیلی عالی زندگی میکنند. شهری که سرجمع 10 یا 15 تا مدرسه داره و 2 تا بچشون همونجا بزرگ شدند و الان هم دانشجو هستند.
هههههههه مهسا جون آره دیگه خیلی پوستمون کلفت شده ولی کلا آدم اهل تنوع وتغییر هم هستم. یعنی یه جورایی تنم میخاره : ))))))))))

به نظرم اگه آدم اینجا شغل و درآمد داشته باشه خیلی خوبه. به نظرم فرصتها اینجا تو همه چیز خیلی بیشتره. اگر چه از اون بنفیتها واسه بچه و بیمه درمانی و .... که تو کانادا هست اینجا خبری نیست ولی مدارسشون خیلی عالیه. با این که پول خیلی زیاد واسه بیمه آدم میده ولی کلینیکهاشون و پزشکاشون و خدمات پزشکیش به طور اورال به نظرم از کانادا خیلی بهتره. مالیات کمتره و خوراک و پوشاک تو این شهری که ما هستیم از جاهایی که تو کانادا بودیم کمتره.
ولی خوب انفجار رو تیراندازی و طوفان سندی و ......اینا هم داره.

در کل برای ما که سیتیزن کانادا هستیم و اینجا با ویزا اومدیم بهتر بود همین کار رو تو کانادا داشتیم. ولی خوب میشه اینجا هم واسه گرین کارت و اینا آدم اقدام کنه ولی دیگه حس و حالش نیست.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز