shahrzad joon kamelan movafeqam manam be khaste shakhsi khodam faqat khodam ahamiyat midam na inke faqat be khodam ama hamishe khodam ro ham dar nazar migiram
choon didam madarayi ke zendegi javoni bacheha shono zahr kardan bache azab vejdan dare hamash az bas mamane behesh gofte man be khatere to in karo kardam az khodam gozashtamo in harfa
be nazare man bacheha hamishe har andaze ke khaste bache hasar ro dar nazar migirid khaste shakhs khodeton ro ham dar nazar begirid
وای یکی دو سال اول مهاجرت خیلی سخته. خیلیها در جریان زندگی من هستند ما سال اول که دوست مامانم سرمون کلاه گذشت و مامان بابام سر این موضوع با هم همش دعوا داشتند سال دوم هم تا اواسطش خیلی سخت بود ولی یواش یواش دوست پیدا کردم و جا افتادم. کلا میگن مهاجرت یکی از پر استرسترین اتفاقهایی هستش که تو زندگی هرکس میتونه بیفته.
من راستش از اول بزور مامان بابام اومدم و نمیخواستم بیام برا همین هیچوقت فکر نکردم اشتباه کردم همش میخواستم به مامان بابام ثابت کنم که اونها اشتباه کردند. اولش قرار بود یک سال دانشگاه برم و اگه نخواستم انتقالی بگیرم برگردم که وقتی اومدم ایران با یکی از دوستان چند بر سر کلاسهاشون رفتم و دیدم چقدر سطح آموزش (رشته موسیقی) تو ایران پایینه چیزهایی که اونها سال دوم میخوندند ما سال اول بیشترش رو خونده بودیم و مفهومی تر هم خونده بودیم. بعد گفتم درسم تموم شد میام. ولی تا اون موقع دیگه کانادا شده بود کشورم (۱ سال قبل از دانشگاه ۵ سال لیسانس و یک سال دوره معلمی) و برگشتن به ایران خودش دوباره عین مهاجرت بود. ولی از همه اینها بگذریم بدونه اینکه خودم بفهمم تو این ۷ سال به کانادا علاقه من شده بودم. خیلی از بچهها میدونند که من خیلی وقتها یکی از کانادا بد میگه ناراحت میشم همینطور که وقتی یه خارجی از ایران بد بگه میپرم بهش. آدم یه مدت که میمونه میبینه همه اتفاقهایی که اینجا میافته یه دلیلی پشتش هست و اونقدرها هم که ما فکر میکنیم الکی نیست. راستش اون سالهای اولی که من اینجا بودم همیشه مبنا بر این بود که همه راست میگن تو این سالها اینقدر مهاجرین دوروغ گفتند که دولت هم حساب کار دستش اومده همه چیز رو چند برابر چک میکنه. من یادمه سال اولی که اینجا بودیم با مامانم رفتیم کارتهای بهداشتمون رو تمدید کنیم (ما سه سال قبلش مهاجرت گرفته بودیم و تو این سه سال کانادا نبودیم) همش نگران بودیم که ازمون بپرسند تو این سه سال چرا این کارتها استفاده نشده ولی اصلا هیچی نگفتند. ولی الان برا همون کارتها حسابی سخت میگیرن.
در مورد پارتی باز در کار هم به قول بابای من که تو ایران مدیر یه شرکته میگه خوب وقتی دو تا کاندیدا هم سطح جلو روی آدم باشه اونی رو میگیری که یه آشنا معرفیش کرده به خاطر اون اعتمادی که به اون آشنا داری این یکی ممکنه نوشته هاش دوروغ باشه. یا آره اینجا هم مثل ایران اگه یکی بیزنس داشته باشه و بچش بخواد وارد شرکت باباش بشه به بچش نه نمیگه ولی فرقش با ایران اینه که از یه پوزیشن پایین شروع میکنه. بابای من یه قراری اداری داشت با مدیر یه شرکتی اینجا میگفت دیدم منشی شرکت اومده به مدیره میگه بابا میشه من برم کلاس دارم. خلاصه مدیره میگه این دخترم و لیسانس چی چی داره به من گفته میتونه اینجا کار کنه من هم گفتم باید از این لول شروع کنه خودش رو نشون بعده یه زره یه زره بره بالا.
ولی کلا به نظر من این کاناداییها آدمهای بهتری هستند تا ما. البته توشون آدم بد هم حتما پیدا میشه ولی در کّل من تو این کشور به عنوان یه خارجی تونستم معلم بشم. ولی ما تو ایران با افغانیها چه برخوردی میکنیم. سرایدار خونه ما یه افغانیه که لیسانس مدیریت داره از دانشگاه کابل ولی هیچجا در حد تحصیلاتش بهش کار نمیدن بنده خدا اومده سرایدار شده.
به هر حال حتما کانادا مدینه فاضله نیست ولی واقعا من یه جورایی به عنوان وطن دومم بهش خو گرفتم.
نسیم جون چقدر خوب که الان راضی هستی . خیلی خوبه که ادم بتونه از این همه سختی و ناراحتی به ارامش برسه من جدیدا دارم تاپیک رو جدی دنبال می کنم . شما الان چه شهری هستی ؟
امروز کائنات همه چیز را برای من بهتر از دیروز می سازد
پلنگ صورتی جون موافقم که آدم باید در زمان مناسب در مکان مناسب هم باشه .
از قدیمی ها پرسیدی که اونهایی که خیلی وقته اومدم چند وقت بعد فکر کردن که کارشون درست بود
ولی من به عنوان یک تازه مهاجر و با وجود تمامی سختیها . حتی لحظه ایی هم به ذهنم خطور نکرده که کارم اشتباه بوده . تازه میگم دیر هم اومدم !! بعد 6 ماه اینو میگم با اینکه هیچ کدوممون هنوز کاری هم نداریم .
اگر باز هم بر گردم عقب همینکارو میکنم . هیچ وقت واسه شروع دوباره دیر نیست و هیچوقت به برگشتم فکرم نکردم و نمیکنم
30 سال از عمرم رو در اون کشور هدر دادم . با اینهمه پتانسیل که ماها داریم اگه زودتر ایز اینها اینجا بودیم و از بچگی اینجا درس میخوندیم بهتون قول میدادم الان جلوتر از خیلی از همین کانادایی ها بودیم . میخوام بقیه عمرمو شو اینجا با تک تک سلولهام لذت ببرم .
زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد، پیر شدنت شروع می شود.
من کاملا با تئوریت موافقم . در مورد بچه و زندگی با اینکه بچه ندارم فعلا ولی قطعا منهم مثل تو فکر میکنم بحث فداکاری نیست چون بچه ها بزرگ که میشن میگن تو حق داشتی زندگی کنی
ما یکبار بدنیا میایم و حق زندگی داریم نه دوبار !
در مورد ایرانم کاملا درست میگی منم حس تو رو دارم دیگه تحمل اون فشارهای تو ایران رو ندارم یادمه داشتم میومدم کانادا یه پستی نوشتم تو بلاگم واسه یه همچین روزهایی که اگه اومدم و قاط زدمو خسته شدم بخونمش و بدونم دلیل مهاجرتم چی بود منهم دقیقا به دلیلهایی که تو نام بردی اومدم و با اینکه به خاک کشرم اعتقاد دارم و عاشق ایرانم چون کارم جوری بوده که تمام ایران رو گشتم ولی حاضر نیستم صبح با نگرانی به قول تو هزار چیز دیگه رو داری تورم زیاد بی ارزش شدن پول اقتصاد خراب فضای بسته سیاسی و مذهبی و برای ما تهرانیها آلودگی... فرهنگ بد رانندگی مردم عصبی و ناراحت احترام نگذاشتن به حقوق همدیگه و هزار تا چیز دیگه از خواب پاشم
سی سال بسه میخوام سی سال بقیشو جور دیگه زندگی کنم
زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد، پیر شدنت شروع می شود.