سلام دوستان
از دیدن پستهای دوستان و خوندن مشکلات خیلی ناراحت شدم. دیشب وقتی پستهای ممول و سپیا جون رو خوندم کلی اشک ریختم. دوستان من 6.5 سال تجربه زندگی تو کانادا و 7 ماهی هم هست که تو آمریکا رو دارم. من سعی میکنم مواردی رو بگم شاید برای بعضی ها مفید باشه.
دوستان البته شرایط هر کسی متفاوته و اینکه با چه بک گراندی اومده , نحوه اومدنش چطور بوده, زمان , مکان و از همه مهمتر اینکه تو ایران چه کاستیهایی داشته که براش غیر قابل تحمل بوده و اینجا دنبال پر کردن اون کاستیهاست. همه اینها تو نحوه دیدتون از اینجا تاثبر میذاره.
ما دانشجویی اومدیم سال 2003 و اصلا هم تو فاز موندن و مهاجرت نبودیم. از اولش هم فاند دانشجویی همسرم داشت ( دانشجوی دکترا) اینه که نگرانی مالی اصلا نداشتیم و چون تصمیم به برگشت داشتیم نگران زندگی تو کانادا و آینده شغلی و اینها هم نداشتیم. البته خوب اون سالها خیلی هم اوضاع اینجوری نبود. بعد که با دوستای ایرانی آشنا شدیم و با فوت و فن مهاجرت آشنا شدیم گفتیم که خوب پی آر رو بگیریم که منم میخوام درس بخونم شهریم کم شه :)
بعدشم خدا بهمون یه دختر داد و منم وقتی که دخترم 6 ماهش بود مستر رو شروع کردم. البته بگم این قسمتش خلیی سخت بود البته نه از نظر مالی. درس خوندن تو اینجا زمین تا آسمون با ایران فرق میکنه. یه بچه 6 ماهه با پدر و مادر دانشجوی فول تایم (یادش میفتم گریم میگیره). از نظر مالی خیلی خوب بود من و شوهرم هر دو فاند داشتیم و تو اون مدت هم کلی مسافرتهای گرون قیمت رفتیم :))))))))
این موقع ها بود که دیگه هم من و هم همسرم دوست داشتیم واسه همیشه بمونیم و کلی به اینجا عادت کردیم و اون خوبیهایی که از کانادا شما میشنوید داشت واسه ما مسجل میشد. بعد از اینکه درسمون تموم شد شوهرم پست دکترا تو اتاوا آفر گرفت و اومدیم. موو کردنمون هم که دیگه خودتون تصور کنید با بچه و هر دو به فاصله یه هفته دفاع کردیم وسط دسامبر و اول زانویه اومدیم.
تو اتاوا بعد ازیکسال بنا به یکسری دلایلی که یکیش خانواده ها و پیری پدر و مادرا بود برگشتیم ایران ولی از همون موقع تصمیم قطعی من این بود که برای مدرسه دخترم برگردم دوباره کانادا.
پلنگ صورتی جان تو ایران اولش یه خورده گیج میزدیم تا به اونجا یه کم عادت کنیم. چون هر دومون بلافاصله مشغول کار شدیم و باید دخترم که 4 سالش بود و فارسیش هم خوب نبود و با محیط آشنا نبود رو میذاشتم مهد. اولش سختیهای خاص خودشو داشت و بعد بهتر شد. تو ایران وقتی تو خونه بودم و یا پیش خانواده بودیم همه چیز عالی و کلی خوش گذشت مخصوصا به دخترم در کنار پدر بزرگ مادر بزرگ , خاله و ......... ولی تو اجتماع خیلی سخت بود. واسه شوهرم به این دلیل که یه آدم علمی و اهل ریسرچه و میدید که بودجه ای برای یه ریسرچ درست و حسابی نیست و همه آدما دور و برش فقط دنبال از زیر کار در رفتن و تدریس در دانشگاههای آزاد و یا علمی کاربردی برای بیشتر پول در آوردن هستندو با همون بودجه و امکانات محدود هم کسی دل به کار نمیده. واسه من هم خفقان توی ادارات دولتی و دیکتاتوری روسای ادارات و واسه همدیگه زدنهای همکارا و ........
بقیه چیزا هم از لحاظ نحوه برخوردها سخت گذشت بهم بود مثل مهد کودک ؛ بانک ؛ ثبت نام یه کلاس جانبی برای بچه ؛ مراجعه به مراکزی که کار داشتی و .................
ولی بازم میگه تو خونه و پیش خانواده خیلی شیرین و لذت بخش بود.
بعدش هم که آگست گذشته دوباره زندگیمون شد 6 تا چمدون و برگشتیم کانادا ولی خوب بیشتر جاب پستینگ که شوهرم میدید در زمینه کار خودش آمریکا بود و خدا بهمون رحم کرد و بعد از 1 ماه شوهرم یه آفر Rsearch Associate تو دانشگاه مینه سوتا گرفت و 2 هفته بعدش هم اومدیم آمریکا.
منم اینجا فعلا ورک پرمیت ندارم حالا داریم نوع ویزامون و عوض میکنیم که من اجازه کار بگیرم و ببینم چه میشه کرد.
این از داستان من. ولی چند تا موضوع رو تو پستهای بعدی میگم ( الان بسکه نوشتم خیلی خسته شدم ) واسه کسایی که یا تازه اومدن و یا تصمیم به اومدن دارن.