سلام به دوستان عزیز :
راستش نوشته ها رو میخونم ولی چون سوالی نیست که بهش جواب بدم ، چیز خاصی نمینویسم .
سما جون ، زودتر بیا که منزل عموت بیخ گوش ما است . از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ، اگر تا سال دیگه شد توی همین محل و خونه بمونیم نلیسا رو میگذارم مدرسه دختر عموت . از مدرسه اش خیلی راضی بودن و French هم هست .
خانم عموی شما هم بسیار پخته بود ، با طرز فکری بسیار شبیه خودم . خلاصه دیدن خاتواده های موفق به ما انگیزه برای ادامه میده . میدونی از چه جمله ای که ایشون گفتن خوشم اومد ؟ میگفت : اینجا هی چرخ میخوری ، چرخ میخوری و یکدفعه میخوری به دیوار و درست همون لحطه یک در باز میشه و میری داخل .این ذقیقا " چیزی است که دارم درکش میکنم ...تقریبا " اینجا باید با فرهنگ هرچه پیش آید ، خوش آید پیش بری .نه اون چیزی که انتظار داری .
ضمن اینکه زودتر بیا عکاسی مون رو راه بندازیم .اولین عکس های حرفه ای اقای همسر هفته پیش در یکی از مجلات ایرانی چاپ شد . البته عکس ها رو داوطلبانه گرفته بود .
شش ماه پیش که استعفا دادم ، حتی 1% هم فکر نمیکردم بیام کانادا ، دوباره سر از کارخونه و صنعت در بیارم .باز هم کار بدون پوله ولی راستش وقتی دیروز بعد از شش ماه پام رو توی کارخونه ای گذاشتم که بسیار مرتبط با کار قبلی ام بود و یک سر با کت و شلوار رفتم توی خط تولید و قراره از دوشنبه تا 15 فوریه بصورت کار آموز اونجا فول تایم کارکنم ( خوشبختانه گفتن هزینه ایاب و ذهابم رو میدن )، بسیار حس خوبی داشتم !!!!همیشه عادت داشتم با مانتو شلوار و مقنعه برم توی خط ...یکبار هم داشتم توسط اکسترودر کارخونه، بدلیل بلند بودن مانتوم ، بلعیده میشدم ....
از همه بیشتر هم خوشحال راهش هستم که با ساب وی و TTC یک ساعت رفت و یک ساعت برگشت طول میکشه . البته منطقه اش یک کم خفن هست ولی یقینا " از جاده مخصوص و جاده قدیم کرج بهتره و ایستگاه اتوبوس برگشت 50 متر هم با درب خروجی کارخونه فاصله نداره .
از دعای خیر همه دوستانم در این سایت متشکرم . همینجوری ادامه بدین . باو رکنید جدی میگم ، همه اش اثر دعای شما دوستان نازنین هست . هرچند که درآمد نداره ولی فرصت کار آموزشی توی فیلد خودم برام پیش اومده که با توجه به محدودیت رشته ام ، اصلا " امیدوار نبودم همین هم برام پیش بیاد .
خلاصه از دوشنبه صبح مثل ایران ، یکربع به هفت باید بزنم بیرون و زود برسم خونه ، ساعت 5 عصره .
تا بعد ...