اخي عزيزم
خيلي سخته
من شب دوم عروسيمون تا ساعت ١٢ شب خونه مامانم اينا بودم
شب يعد عروسيمون اونا خونه ما بودن البته مادر شوهرم اينا بودن
يعد كه اومديم خونه ساعت ١٢ شب خوابيديم يهو ي چيز مثل بغض گلمو گرفت انقدر گريه كردم كه هلاك شدم شوهرم مفت خي شده گفتم دلم واسه مامان بابا و داداش تنگ شده حالا يك ساعت بود اومده بوديم كلي گريه كردم اونم گريه ميكرد حالا يكي بايد اونو اروم ميكرد😂😂😂وقتي من گريه ميكنم طاقت گريه منو نداره از ناراحتي گريه ميكنه😔😔😔شوهرم ميگفت الميرا پاشو بريم خونتون پاشووو هر ساعتي ميخواد باشه
اصلا ميريم خونتون ميمونيم ي مدت تا عادت كني
خلاصه منو هر شب ميبرد اونجا بهمم ميگفت ميخواي بمون دوست داري
به هر راهي ميزد تا من اروم بشم
الانم هميجوره خيلي تو اين زمينه هوامو داره هر وقت از شب و روز بگم ميبرتم