هفته پیش نزدیکای غروب رفتیم خونه پدر شوهر در مورد بیمه حرف میزدیم که گفتیم باید این ماه دوباره برم امتحان چون دفعه پیش رد شدم اونم برداشت گفت تو وحشی هستی پسرم ادمه خدا کنه دخترش بهش بره منم نخواستم بیحرمتی کنم گفتم عمو دستت درد نکنه حالا من حیووون شدم شما ادم چند دیقه ای بحث کردیم در اخر به شوهرم گفتم پاشو بریم (عمومم گفت چه زود خودشو ناراحت میکنه بشین سرجات ) اونم گفت بشین مجبور شدم سکوت کنم اما واقعا اشکم دراومد داشتم تا اخر شدم تو دلم گریه میکردم بعد یه شب به شوهرم گفتم چرا حرفی نزدی هیچی نگفت به نظرمم خودشم فهمید اشتباه باباش بوده اما دیگه دوس ندارم قیافه باباش رو ببینم اخه هیچ بی احترامی تا بحال باهاش نکردم میخواستم بگم اگه جرات داری با بقیه عروسات این جوری حرف بزن چون از غریبه ها میترسن
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.