از ترسوندن انرژی میگیرن اذیت میکننا شوخی نیست
اابته مثلا با پدربزرگم بد رفتاری میکردن
با مادربزرگم کاری ندارن
دایی هام ترسیده بودن
با من فکر میکنم دنبال دوستی بودن
پدرمم یبار فحش داد ک بگه الکین
ولی نمیدونم چ اتفاقی افتاد ک هیچوقت راجبش حرف نزد و دیگه چراغو خانوش نکرد
بدترین زمان رو من زمانی داشتم ک با چهره ی من توو خونه رفت و امد داشتن!
مادرم میترسید نمیدونست منم یا اون