منم همینجوری بودم، این روزام میگذره
منم سقط کردم یکسال زجر کشیدم، شبا که شوهرم میخوابید میرفتم توی سالن و چندساعت گریه میکردم تا آروم بشم
الان باردارم ولی
حسرت روزایی رو میخورم که باردار نبودم
با شوهرم خوب بودم، فکر کردم تنها چیزی که ندارم بچس، اگه اینم باشه دیگه خوشبختیم کامل کامل میشه
ولی اینجوری نشد، از وقتی باردارشدم نتونستم مثل قبل به شوهرم برسم، اینکه حال روحی و جسمیم همش بد بود، روحیم بد بود، حساس تر شده بودم، افسرده شدم، شوهرمم اصلا درکم نکرد و روز به روز ازم دورترشد.
الانم هر روزم عذابه، هر روز جنگ و دعوا...
اصلا باورم نمیشه چی بودیم چی شدیم...
میگم ای کاش بچه نبود ولی اون خوشی ها بود
شوهرم انگار تا باهاش خوش بودم باهام خوش بود
رفیق روزای سخت و ناخوشی نبود