منم همینطور دلم واسه هم خون م تنگ شده واسه همدم تنهاییهام واسه بادیگارد شخصیم واسه کسی که جنازشو خودم پیدا کردم نتونستم واسش اشک بریزم چون باور نکردم رفته از اون موقعی که کلید انداختم رو در خونش و دیدم از اون طرف در قفل شده و کلید روشه دیگه من من سابق نشدم اسی با تاپیکت دگرگونم کردی
نه دیگه سنگ شدم پارسال همین موقع ها یه مدت از برادرم خبری نبود مامانم اینا چند روزی خونمون بودن فکر کردیم مثل همیشه سرگرم دوستاشه به صورت خیلی خیلی عجیب یهو دلم هرررری ریخت و حالم دگرگون شد مامانم کلید خونشون رو داشت ازش گرفتم با همسرم رفتیم دم خونش هر چی زنگ زدیم باز نکرد برادرم یه دوست دختر داشت همش تا خونش میگفتمخدایا برم خونش بدون اینکه در بزنم صدا خندشون رو بشنوم اما رفتم و سوختم ....دوست دارم یه روز تاپیک بزنم راجع بهش اما داغم هنوز تازس