جاری من کلا تا حالا دعوتمون نکرده فقط یه بار خواهرم و بابام مهمونش بودن به ما هم کفتن،ولی خودمونو هیچوقت دعوت نکردن،یه جمعه گفتیم بریم اونجا،ساعت ۱۱ زنگ زدم گفتم ناهار میایم پایین،گفت من که دیگه غذامو درست کردم،گفتم باشه خب نمیایم بعدش گفت نه بیاین
دیگه رفتیم پایین طرفای عصر شد شوهرم رفت بالا کار داشت من هنوز پایین نشستع بودم بعد برادرشوهرم اونطرفم دراز کشید خوابید جاریمم اونطرفم هردو گرفتن خوابیدن منم یواش پاشدم رفتم خونمون😐😐