با شوهرم اومدیم بیرون بستنی منتظر بودیم تو ماشین شوهرم میخندید به حرفم یهو حالت صورتش تغییر کرد برگشتم دیدم یه خانوم داره رد میشه جلو دره بستنی فروشیه گفتم به چی نگا میکردی. گفت فک کردم اقاعه اومد بستنی هارو بیاره
گفتم تو اقارو با خانوم تشخیص نمیدی دادو بیداد کرد
شما باشین چیکار میکنید قشنگ زل زده بود بهش