- در اختتامیه گفته بودید که از خانم شاکردوست میخواهید بیایند به شما سر بزنند.
بله، وقتی فیلم را دیدم فکر کردم فائزه است. در آن لحظه بیاختیار داد زدم فائزه من مامان. اتفاقا امروز هم به من زنگ زد گفتم برای دخترم دلم خیلی تنگ شده است. بعد از اختتامیه وقتی به خانه برگشتیم تا صبح گریه کردم و گفتم دوباره بچههایم رفتند. میگفتم الناز بیاید ببینمش. خودش گفت میآیم مرتب. نگران نباش. اما متاسفانه فیلم داشتند باید میرفتند. به خانم آبیار گفته بود به مادر بگویید میخواهم مادرم را ببرم شام بیرون. نمیدانم چرا آنقدر وابسته ایشان شدهام. مرتب به من زنگ میزند حالم را میپرسد.
- وقتی با خانم آبیار و آقای قاسمی صحبت کردید گفتند دلیلشان برای ساختن فیلم چیست؟
میگفتند هرچه فکر کردیم مظلومتر از اینها نیافتیم. اینها خیلی مظلوم بودند. شهیدان تو خیلی مظلوم بودند. ما میخواهیم به دنیا بفهمانیم چقدر شهیدان مظلوم اما گمنام داریم.
- نخستین بار فیلم را کی دیدید؟
من را بردند وزارت ارشاد، آنجا دیدم.
- چه زمانی؟ قبل از شروع جشنواره؟
نه، سه چهار روز قبل از اختتامیه.
- یعنی دقیقا چه کسانی شما را برای دیدن فیلم به وزارت ارشاد بردند؟
راننده خانم آبیار تشریف آوردند و من و وکیل و دخترم را بردند. خود خانم آبیار آنجا بودند و فیلم را دیدم.
- حسوحال شما موقع دیدن فیلم باید خیلی بد بوده باشد.
خب بالاخره مادرم دیگر. آنها حتی برای من دکتر هم آماده کرده بودند که اگر حالم بد شد به من رسیدگی کند. قبل از اینکه فیلم را بگذارند، همه اعضای بدنم میلرزید و نمیتوانستم راه بروم. دکتر به من آرامبخش داد و بعد فیلم به نمایش درآمد. در آن صحنهای که سر شهاب را میخواستند ببرند، خانم آبیار و آقای قاسمی آمدند جلوی من ایستادند که آن قسمت را نبینم. میگفتند مادرجان چیزی نمیخواهی؟ آب میخواهی؟ من متوجه شدم که میخواهند من آن صحنه را نبینم، تا اینکه فیلم رسید به جایی که آن نامرد در خواب فائزه را کشت.