دیشب شام رفتم خونه مادر بزرگم گفتم بیا نیومد بخاطر ارامش خودمو دخترم هیچی نگفتم شاممو خوردم مامان اینام بعد شام رسوندنم خونه حتی دنبالمم نیومد بعد چند هفته دو سه روز پیش مریض بودم مامانم گف حال نداری اشپزی نکن پاشو بیا اینجا گفتم باشه سرما خورده بودم بهش گفتم گف من نمیام بخدا بعد دو سه هفته میرفتم گفتم مریضم سرم بدنم درد میکنه ناهار نداریم باز غر زد گف میرسونمت ولی بالا نمیام ،سر راه شوهر خواهرمم سوار کردیم مارو ک رسوند دومادمون گف مگه نمیای گف نه من گفتم بیا بریم ناهارتو بخورو برو خونه بخواب پیش اون شروع کرد دادو هوار ک من بیچارم بدبختم چیکار من داری من نمیخوام بیام الان مگه شما ب ما ناهار میدید ساعت ۴ ب ما غذا میدید نمیذاری بخوابم گفتم باشه برو من رفتم تو ساختمون دامادمون اوردش ب زور منم از ترسم پالتو درنیاوردم سلام دادم بااون حال زود رفتم سفره اینا انداختم حاضری گرفتم ک این بخوره بره اونم خورد یه ساعت نموند رفت خونه در صورتیکه خونه باباش ک میریم میشینه میگه میخنده تعریف میکنه بچه کوچیک داره خواهرش نمیذاره عصر هیچکس بخوابه اصلا غر نمیزنه ک چرا نخوابیدم ولی برامن اینجوری میکنه
بچه ها صبور باشید دارم تایپ میکنم اخرش اسکرینامم میذارم ک مال امروزه