سلام بچه ها دلم خیلی گرفته خیلی خسته شدم ازین زندگی همش میگم کاش میشد برگردم عقب و هیچوقت پامو نذارم تو این زندگی دیکتاتوری من ۲۴ سالمه و شوهرم ۳۱ اصلا باهام راه نمیا من خیلی کوتاه میام خیلی صبوری میکنم همش میگم با محبت و خوش زبونی بکشمش سمت خودم ولی دریغ از یه محبت خشک وخالی دریغ از یه عزیزم!من چرا نباید تو کاری نظر بدم چرا حق انتخاب ندارم حس میکنم یه دختر بچم زیر یه دست بابای بداخلاق و جدی!پارسال سال تحویل و شب یلدا خونه مادر شوهرم و مادر بزرگ شوهرم بودیم امسال گفتم شب یلدا پیش خانواده من باشیم گف نه دایی من زود تر دعوت کرده درصورتیکه دایی اون با دایی من همزمان دعوتمون کردن گفتم منم دلم میخوا پیش خانوادم باشم خو قهر کرد شروع کرد بیشرف بازی ک بروووو هرجا میخوای برو من نمیام من اصلا مغازم کلا نمیام انگار خونه داییت خیلیم خوش میگذره ب مامانم میگم کنسل کنه ما هیجا نمیریم ما ادم نیستیم هیچی نگفتم گفتم باشه بریم خونه ی دایی تو نمیرم پیش خانوادم حداقل اونجا تموم شد اگه خودتم نیومدی منو بذار خونه ی داییم لال شد هیچی نگف کلا عادت داره با سرو صدا و بیشرف بازی حرفشو میشونه رو کرسی
این مال دیروز بود حالا امروز بگم چی شد