2777
2789
عنوان

قصه زندگی من

516 بازدید | 42 پست

فقط دارم تایپ میکنم صبور باشیدپدرم بین من و برادر کوچیکم که باهام دوسال اختلاف سنی داشت خیلی فرق میزاشت ناز اونو خیلی میخرید ولی من نه من در بچگی یک گوشمو از دست دادم بخاطر اریون حتی گاهی وقتها ازم ناراحت میشد بهم میگفت کر من خیلی تحت فشار بودم درسم خوب بود ازم توقع داشت شاگرد اول باشم دبیرستانی که بودیم میرفتیم عروسی بدامون لباس نمیخرید میگفت ندارم با بلوز شلوار بیرون تو عروسی بودیم ....خلاصه انقدر رفتارهاش زشت بود که خواهرم که سال از من بزرگتره سیگاری شد تو دبیرستان ورفت با یک پسری دوست شد....با همون ازدواج کرد وپسره کلی ازش استفاده کرد اخرش طلاقش داد خیلی زندگی بدی داره الان

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

من ۲۱سالم که بودرفتم رشته هنر کلی سرس عذاب کشیدم به زور اسممو تجربی نوشتن ومن بعد کلی افسردگی کنکور هنر دادم قبول شدم با زور رفتم رشته مورد علاقم دانشگاهم ازاد بود کلی هر دفعه سر پول گرفتن لز بابام فحش وغر غر میشنیدم بهم میگفت لیسانس گل بازی من خیلی غمگین بودم خیلی تنها هرچی که دلم میخواستو نمیتونیتم بخرم درعوض پدرم واسه فامیلش راحت خرج میکرد

تو رو خدا سر کاری نباشه که نفرینت میکنم اینقد نشستم غصه ی الکی خوردم واسه تاپیکایی که آخر سر الکی بودن کم اعتماد شدم ،قول شرف بده واقعی باشه دوس دارم بخونم

بیایید کمتر قضاوت کنیم ، بیشتر احترام بگذاریم ، بیایید به اصالت واقعی ایرانی برگردیم...

من تو دانشگاه با هیچ پسری معاشرت نمیکردم انقدر حالم بد بود همیشه تو فکر موفقیت وپیشرفت بودم تا بتونم خودمو نجات بدم پول دربیارم روی پای خودم وایستم توهین نشنوم  و از ازدواج خیلی ترس داستم هر کی میگفت خواستگار....سریع میگفتم نه میخوام درس بخونم میترسیدم زندگی مشترکم یه چی بشه مثل بابام ...خیلی نفرت داستم واز طرفی کمبود محبت داشتم خیلی مامانمم افسردگی شدید داست بخاطر بابام

😥

به اون دوست صمیمیت فکر کن که قرار بود توی لباس عروسی ببینیش اما حتی الان نمی دونه کجایی و چی کار می کنی. به اون رابطه ای فکر کن که قرار بود بی تو بمیره ولی بی خبر از تو داره خیلی راحت به زندگیش ادامه می ده. به اون آرزوت فکر کن که به خاطرش شمع‌های تولدتو‌ فوت می‌کردی اما الآن رویاهای دیگه جاشو گرفته. به این فکر کن به این فکر کن ما آدما قسمتی از سرگذشت همیم ولی قرار نیست همیشه باشیم. به این فکر کن همه چیز گذراست. نه اونی که از اول باهاش بودی الان پیشته و نه اونی که الان باهاشی از اول باهات بوده. این زندگی انقدر تورو بالا پایین می‌کنه، انقدر آدم تو زندگیت میاره و می‌بره که یاد بگیری تو تنها کسی هستی که همیشه پیشت می‌مونه. شاید زخم بخوری، حسرت بکشی یا حتی دلت تنگ بشه ولی هیچ وقت تموم نمی‌شی و قوی تر ادامه می دی، تو تنها کسی هستی که تا آخرش هستی، حواست به خودت باشه.🌹

من بیست وشش سالگی از پسر همسایمون هیلی خوشم اومد نوازنده پیانو بود تو ارکستر سمفونی بهم پیشنهاد دوستی داد قبول کردم گفت من دوست دختر زیاد دارم تو ادم مثبتی هستی خوبه ادم با یک دختر خوب ومثبت معاشرت کنه گفت من اهل ازدواج نیستم وهر جور دوست داری بامن دوستی کن حتی اگه خواستی ماهی یکبار همو بببینیم من ازش خیلی خوشم اومده بود فریبکار ومتجاوز نبود وشروع کردم هرشب زنگ زدن هرروز بعد کارش میامد دوساعت همو میدیدیم میرفتیم خیلی ابراز خرسندی میکرد از دیدنم میگفت حالمو بهتر میکنی 

بعد یک مدت دوماه که دیدم خیلی درگیرش شدم دیدم اون دخترهای دیگرو ول نکرده همچنان با همست تازه .....هم داره خیلی ناراحت شدم خیلی چون تقریبا عاشقش شده بودم یکروز که با دوستش اومد دنبالم من با دوستش خیلی خوب برخورد کردم میخواستم ناراحتس کنم که واقعا ناراحت شد دادو بیداد حتی گریه کرد و رفت من خیلی شوکه شدم اخه بهم گفته دوست معمولی بعد خیلی زنگ زد ولی من نخواستم صحبت کنم شش ماه گذشت نتونستم موضوع رو فراموش کنم پسره خیلی مهربانی بود یاد همه خوبیهاش افتادم ازم سواستفاده ....نکرده بود شرمتده شدم بهش زنگ زدم اومد همو دیدیم کلی حرفهای خوب زد ولی دیگه نه اون به من اعتماد داشت نه من به اون 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792