چرا موندی اونجا?
من بااینکه خونه خودم بود بارکردم , وای راحت شدم
نمیدونی خواهر داشتم دیونه میشدم فکرمیکنم چطور تحمل کردم ۲سال اونجا
بخدامن از دستشون یک شب توخونه نمیموندم, یااگ بودم یجوری رفتارمیکردم ک انگار نیستم , ن راه میرفتم ن دستشویی,نه چراغ روشن میکردم ن آب باز میکردم ,تاآخرشب بشه بعد ک نتونن بیان دیگ
تا منو میدیدن بزور میگفتن بیاخونمون یا میامدن
آخه بگو چقدر بیام , هرروز خدا ک نمیشه
اصلا حریم خصوصی سرشون نمیشه
کسی جرات نداشت بیاد خونم میامدن اینقدر سوال و جواب میکردن
یا ب بهونهای مختلف ک ببینن کیه وچی میخواد
یا ازلای در نگاه میکردن انگار دزد آمده
اینقدر اذیت شدم هرشب باگریه خوابیدم
بچمم ک بدنیا آمدبدترشد بهونه بچه دیگ ولم نمیکردن
همش میگفتن بدش ببریمش پایین ,میگفتم مگه میشه بچه شیری رو ببرین ,
من خیلی زبون درازم وشوهرمم پشت من وگرنه دیونه میشدم از دستشون , دیگ ازخدا هیچی نمیخوام , همین ک ازاونجا رفتم انگار تموم دنیامال من شد...