2777
2789
عنوان

مادرشوهر

| مشاهده متن کامل بحث + 851 بازدید | 58 پست
بهش بگو این کارشما بچه رو خبرچین میکنه‌فردا کارها و مسائل خصوصی شما رو هم پیش خانواده من تعریف میکنه ...

خیلی با سیاسته،کلا در جریان تموووووم زندگیمون هس از طریق شوهرم ولی داره پسرمم مثه شوهرم میکنه


اگه ۲ روز نبریم پسرمو پایین،میگه بچه از بس مارو ندیده غریبی میکنه،شوهر منم مامانیییییی زود به زود میبرتش پایین که غریبی نکنه


جالب اینه جاری بزرگم بچه هاشو سالی ۳ بار میاره خونشون،اصلا خودشم نمیاد فقط برادرشوهرم تنها میاد

اها پس داره از تو میپرسه ن.ازبچه  چون مادرشوهرمنم اینجوریه بااینکه بچم چندماهش بود هی میگفت کج ...

من هیچی نمیگم

اون اوایل که من اینقد ساده بودم میرفتم دم درشون ازشون خدافظی میکردم اگه میخواستم جایی برم،بعد دیدم دارم برا خودم فوضول درس میکنم


بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

خیلی با سیاسته،کلا در جریان تموووووم زندگیمون هس از طریق شوهرم ولی داره پسرمم مثه شوهرم میکنه اگ ...

من اجازه نمیدم بچم تنها بره.چون اخلاقشونو میدونم.شوهرمو هم قانعش کردم اونم نمیذاره تنها بره.ظهر باخودم میبرم فوری برمیگردیم‌ که نگه نیاوردن‌.اگرهم حرف بکشن واکنش نشون میدم‌.پسرم نمیگه.مثلا تو حیاط میپرسن کجا داری میری میگه بیرون.

به هرکس به اندازه ی ظرفیتش محبت کن🤏                                        لینک حذف تاپیکهای درخواستی
من هیچی نمیگم اون اوایل که من اینقد ساده بودم میرفتم دم درشون ازشون خدافظی میکردم اگه میخواستم جایی ...

  توازمن ساده تر بودی😁

  من ک اینقدریواش یواش ازپله میامدم پایین ک صدانره ولی تا میرسیدم درحیاط زودترمن میامد بیرون میگفت داری میری بیرون ,یجوری سوال میکرد ک مجبوربودم بگم کجامیرم ...  نزدیک ۲سال اونجا مثل دزدا زندگی کردم 

,هیچی بدتراین نیست ک آدم توخونه خودش راحت نباشه

آرزوهاتونو ب کسی نگین , بهشون نشون بدین ... 
هیچی عزیزم. ب مادرشوهرت چیزی نگو ک دردسر میشه برات رو شوهر و بعدها پسر کار کن که خبر نبرن

شوهرم باز بهتر شده نسبت به اول ازدواجمون ولی بازم خبر میبره،مامانشم میدونه۱ سوال که بپرسه تا ته قضیه رو شوهرم براش توضیح میده البته همه این حرفا تلفنیه و وقتی هست که شوهرم سرکاره،حداقل روزی ۱ ساعت با هم حرف میزنن،غیر از وقتی که حضوری میره خونه مامانش یا اونارو دعوت میکنه بالا

شوهرم باز بهتر شده نسبت به اول ازدواجمون ولی بازم خبر میبره،مامانشم میدونه۱ سوال که بپرسه تا ته قضیه ...

اوف چه رو مخه شوهرت

من دو سه بار دعوای شدید کردم با شوهرم به مامانش گفت اینقدر بهش گفتم بچه ننه .. خاله جون .. خاله خانوم ..

دیگه هیچی نمیگه به مامانش 😜

برای سلامتی خانوادم و شادی روح برادرم لطفا صلوات بفرست 🖤منم برات دعا میکنم خدا آمین گوی آرزوهات باشه ..
شوهرم باز بهتر شده نسبت به اول ازدواجمون ولی بازم خبر میبره،مامانشم میدونه۱ سوال که بپرسه تا ته قضیه ...

منم مادرشوهرم همینطوری بود

شوهرم ک سر کار بود زنگ میزد حرف میکشید

ببین عزیزم مردا این تعریفا رو بی اهمیت میدونن و مثل ما زنا فکر نمیکنن

در واقع دید اونا با ما فرق داره و نمیتونن براحتی درک کنن که هدف مادرشون از طرح این سوالات چیه

پس باید با روی باز و بدون جنگ و دعوا رو همسرت کار کنی

عزیرم پروسه زمان بریه

با صبر و حوصله نتیجه میده

 توازمن ساده تر بودی😁   من ک اینقدریواش یواش ازپله میامدم پایین ک صدانره ولی تا میرسیدم ...

باور کن پیر سدم.من ۵ ساله دارم زجر میکشم

مادرشوهر من قبلنا میومد لای در وایمیساد،بعد که من میومدم از پله ها پایین درو شرق میزد بهم


بعد دیگه ۱ بار من قاط زدم و به شوهرم گفتم اگه باز این رفتارو دیدم زنگشونو میزنم و دیگه چشمامو میبندمو دهنمو باز میکنم (من خیلی آروم بودم قبل ازدواجم،اینا اینقد اذیتم کردن که کفریم کردن)


یا قبلا از سرکار که میومدم،میومد تا پشت درمون و کفشارو چک میکرد(درحالت عادی وقتی بخواد از پله بالا بیاد اینقد ادا درمیاره که وای نمیتونم و ...)

باور کن پیر سدم.من ۵ ساله دارم زجر میکشم مادرشوهر من قبلنا میومد لای در وایمیساد،بعد که من میومدم ا ...

چرا موندی اونجا? 

من بااینکه خونه خودم بود بارکردم , وای راحت شدم 

نمیدونی خواهر داشتم دیونه میشدم فکرمیکنم چطور تحمل کردم ۲سال اونجا 

 بخدامن از دستشون یک شب توخونه نمیموندم, یااگ بودم یجوری رفتارمیکردم ک انگار نیستم , ن راه میرفتم ن دستشویی,نه چراغ روشن میکردم ن آب باز میکردم ,تاآخرشب بشه بعد ک نتونن بیان دیگ

تا منو میدیدن بزور میگفتن بیاخونمون یا میامدن 

آخه بگو چقدر بیام , هرروز خدا ک نمیشه 

 اصلا حریم خصوصی سرشون نمیشه 

کسی جرات نداشت بیاد خونم میامدن اینقدر سوال و جواب میکردن

یا ب بهونهای مختلف ک ببینن کیه وچی میخواد 

یا ازلای در نگاه میکردن انگار دزد آمده 

اینقدر اذیت شدم هرشب باگریه خوابیدم 

 بچمم ک بدنیا آمدبدترشد بهونه بچه دیگ ولم نمیکردن

 همش میگفتن بدش ببریمش پایین ,میگفتم مگه میشه بچه شیری رو ببرین , 

من خیلی زبون درازم وشوهرمم پشت من وگرنه دیونه میشدم از دستشون , دیگ ازخدا هیچی نمیخوام , همین ک ازاونجا رفتم  انگار تموم دنیامال من شد... 

 

آرزوهاتونو ب کسی نگین , بهشون نشون بدین ... 
خوش به حالت آره واقعا رو مخمه جالب اینه الان ۴۰ سالشه ولی بچه س

توام همین کارو باهاش بکن

غرورش رو خرد کن مرد بودنش رو ببر زیر سوال آدم میشه

برای سلامتی خانوادم و شادی روح برادرم لطفا صلوات بفرست 🖤منم برات دعا میکنم خدا آمین گوی آرزوهات باشه ..
بی خیالی طی کن چاره ای نداری در غیراینصورت داغون میشی

بدبختی دیگه من ایتکه جاری دیگه مم توو همین ساختمونه ولی چون شوهرش ۱ بار جداشده بعد اینو گرفته از اول زیاد با مادرشوهرم روو ندادن ولی شوهر من خیلی وابسته س به مامانش

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز