به موعد پریودم که نزدیک میشم اینطوری میشم. اوایل ازدواجم مادر و پدر شوهرم خیلی خیلی اذیتم کردن. اینجور مواقع همه ی حرفا و نگاه ها و کاراشون میاد تو ذهنم. در حدی که میخوام بکشمشون. شوهرمم یه مدت کار دوم میره ( البته اونقد به پولش نیاز نداریم بیشتر چون علاقه داره میره). خلاصه هر روز صبح میره ساعت 9 شب میاد خونه. فقط جمعه خونه است. سریع شامو میارم. میخوره یه نیم ساعت بیداره بعد بیهوش میشه. دو شبم در هفته 10 شب میره فوتبال 12 برمیگرده تنها تفریحیه که داره.
چون میدیدم کار دومش رو دوست داره چیزی نمیگفتم. ولی میگم اینجور مواقع حال آدم بد میشه. امشبم اومد یه بازی تو گوشیش ریخت مشغول اون شد. دست میزدم بهش هی داد و بیداد میکرد که ااا دارم بازی میکنم چرا اینطوری میکنی و فلان. منم یه دفعه قاطی کردم داد زدم گفتم چته! خوبه بازی میکنی کار مهمی نمیکنی. بعدم دستور قهوه داده بود( قبل این ناراحتی) منم ناراحت شدم رفتم آشپزخونه رو جمع کردم، برای خودم نشستم رو مبل مشغول شدم. اونم یه ساعت نشست تو گوشیش بود، نیم ساعت پیش رفت گرفت خوابید. ما خیلی خیلی به ندرت دعوا میکنیم. مثلآً این دیگه خیلی بد بود. اعصابم خورده. من تحمل ندارم سرم داد بزنه
امروزم که غمهای عالم نشسته تو دلم.