ما دوستیم از اولم قصدمون دوستی بود اون موقع ک اشنا شدیم 16 سالم بود من خانواده اونو میشناختم اون منو نمیشناخت اما تو یه خیابون بودیم و حدودا 14.15کوچه فاصلمونه خب چند ماه گذشت حدودا سه چهار ماه بعد پیشنهاد ازدواج داد همو ندیده بودیم هنوز فقط یبار اومد از دور تو راه مدرسه منو دید اونم بعد کلی اصرار قبول کردم قبلش دوست پسر داشتم دو تا اما فقط چند روز در حد چت بود و تمام و نمیخواستم با اینم ادامه بدم حوصله هیچکسو نداشتم اونم میدونست همه اینارو اما بازم قبول داشت و پیشنهاد خاستگاری داد اما من قبول نکردم چون اختلاف طبقاتی داشتیم اونا خیلی پولدار نبودن ما کم دست بودیم اما خداروشکر میگذشت چون مامان اون تو فکر پس انداز و خونه زندگی بوده مامان من ب فکر تفریح و لباس و اینا ناراحت نیستم چون حسرت مالی تو زندگیم ندارم اما اون اقا چرا چیزای زیادی تو دلش هست ک براش انجام ندادن حالا بگذریم من با پیشنهادش مخالفت کردم چون میدونستم خانواده ش حتما مخالفت میکنن