دلم انقدری گرفته که...همه جا سر نخواستنم دعواست
حسرت دوست داشته شدن موند تو دلم
وقتی مجرد بودم خونوادم نگران بودن نکنه بمونم اما من کلا۲۰ساله بودم هر خواستگاری میومد میرفتن رو مخم که برو و همیشه باهام یا تو جنگ و دعوا بودن یا تو قیافه چون ۱ نفر اضافی بودم تا زمانی ک این اومد خواستگاریم و زورکی حولم دادن و تموم شد و الانم تو دعواهامون قسم آیه و قرآن میخوره که نمیخوادتم و میخواد طلاقم بده
خدایا مگه من چیکار کردم