منم تازه عقد کرده بودم روز عقدم باشوهرم بحثم شد اون شب خیلی ناراحت بودم فرداش یه دعوای بزرگ کردیم اصلا فکرشو نمیکردم شب عقدم برام دعا نوشته باشن خواستیم جداشیم
مادر شوهرم یه سید میبینه یه کتابی دستشه میگه میتونی یه سرکتابی برای پسرم و عروسم بگیری ماجرارو براش گفته بود حتی برادر شوهرم بود به برادر شوهرم که سنش پاین بو گفت یه اب نمک بیار با یه سینی به برادر شوهرم گفت نمکارو بریز تو اب سینم بزار یه دعای خوند و گفت سینیو بردار مادر شوهرم با پسرش تعجب کرده بودن تویه اب مویه سر قرمز دیدن و سید گفت باید طلسمو باطل کنی مادر شوهرم گفت اگه تونستی باطلش کن من هر چقدر بگی میدم یک هفته طول نکشید اشتی کردیم و سیدم گفت از خانواده خودتونه از عروس نیست مادر شوهرم گفت میدونم کاره کی بوده ولی نگفت کی