خب درادامه دردلی که قبلاگفته بودم،این وبگم که:یه باریکی از فامیلامون برای نوه اش تولدگرفته بودودورهم،جمع شده بودیم وبعدکه یه ذره ازتولدگذشت،یکی ازفامیلای نزدیک مون؛برگشت به همه کادودادولی به ماکادونداد ومنم خیلی ناراحت شدم.
یه باردیگه رفته بودیم مهمونی وسفره شام وپهن کردن،بعد از پهن شدن سفره شام،صاحبخونه به من گفت:بشقاب هارو بچین توی سفره.(به دخترخودش نگفت)
این اتفاق،چندبارافتادولی دفعه آخردیگه خسته شدم وبه حرفش گوش ندادم.
یه بارهم،رفته بودیم باغ.به محض اینکه پامون وگذاشتیم توی باغ،شروع کردن به اذیت کردن.
اول یکی به من گفت:بروبرام چای بیارولی نیاوردم
اون موقع اصلاچیپس وپفک نمیخوردیم وهرکدوم شون که وارد میشدن،یه پلاستیک پرازچیپس وپفک دست شون بود.
بعدمن رفتم پانتومیم بازی کنم،یکی شون گفت:حالامونده تایاد بگیری(اینم بگم که اون موقع ازنظرشرایط روحی،حالش خوب نبود.)
یه باریکی ازاعضای خانواده روبرای تولدش سورپرایز کردیم و فرداشبش همه شون،سرزده اومدن خونه مون وگفتن: سورپرایزشدی؟(میخواستن بگن:ماهابلدنیستیم) واگه مایه کاری روبرای اولین بارانجام بدیم یایه کارجدیدانجام بدیم ،یاحسودیشون میشه یااون کار ونادیده میگیرن.
یه باریه قاب گوشی خریده بودیم که خیلی قشنگ بود ولی اصلا هیچکس نگفت:قشنگه
دفعه بعدش دیدیم که یکی شون خریده وجلوی ماباگوشیش
حرف میزنه ولی مااصلامحلش نزاشتیم.
(اینم بگم که همیشه ازهمه نظرازشون بهتریم)
ولی اگه بهترین لباس هاهم تن مون باشه،نمیگن قشنگه یا مبارک باشه.
ویه موضوع دیگه:اون موقع اعتمادبه نفسم پایین بودولی الان متوسط شده(به امیدروزی که بره بالا وعالی بشه)