ما چن روز با دختردایی های همسرم رفتیم شمال خیلی خوش گذشت اونجا همسرم به شوخی میگفت برای شادی روح پدرفلانی فاتحه واینا به من که رسید گفت این که پدرش غایبه حاضرنیس میخواد ظهورکنه (پدرمادرم ازهم جداشدن)که این موضوع رو به اون صورت خانواده های همسرم نمیدونن من دلم خواست اون لحظه زمین بازبشه برم داخلش اینقدرکه حس بدی بهم دس داد توراه برگشتم امروز همسرم بااهنگ زیاد باگوشیش اومدفیلم بگیره من دیدم دوربین گوشیش کثیفه بهش گفتم فکرکردم نشنیده یکباردیگه هم گفتم دوربین گوشیت کثیفه فیلم تاره اهنگو قطع کرد گوشیشم پرت کرد توداشبورد گفت ای بابا چقدرحرف میزنی یه فیلم خواستم بگیرما دخترداییش وهمسرش با دخترشم توماشین مابودند گذشت رسیدیم خونه یک ساعت بعد خیلی اروم مثل صحبت معمولی گفتم برااین دوتا مورد خیلی ناراحت شدم خجالت کشیدم سریع عصبانی شد اره چن روز خدمات میدم متوجه نمیشی من فلان فلان شده دیگه من حرفی نزدم خیلی دلم شکست نشستم کلی گریه کردم دلم پرغصه شد اخه بی جهت وبی دلیل یه عالمه دادوبیداد کرد خوابید