من همیشه میومدم اینجا خاطرات و میخوندم..
الان گفتم خاطره خودم و بنویسم
دکترم ۳۸ هفته و ۴ روز بم نوبت سزارین داد و گفت ۶ صبح بیمارسنان باش،با شوهرم و مادرم رفتیم بیمارستان،شوهرم و نذاشتن بام بیاد بالا فقط مادرم اومد نگهبان گفت هروقت خواستین برین اتاق عمل میفرستمش بالا.. رفتم بالا کلی خانوم سزارینی بود،اما دکتر من فقط من و داشت، یکی یکی امادمون کردن و فرستادن اتاق عمل،سریع به شوهرم پیام دادم دارم میرم بیا،وقتی بردنم دیدم شوهرم ایستاده،رفتم طرفش لبخند زدم تو چشاش استرس بود،خیلی شلوغ بود همه هم نگا میکردن روم نشد چیزی بش بگم فقط گفتم من دارم میرم خدافظ و دست دادیم و رفتم.. دکترم در اتاق عمل منتظرم بود،بغلم کرد گفت استرس که نداری؟ گفتم چرا خیلی.. گفت نترس میبینی همه دارن راحت میرن سزارین میشن و میان؟ اصلا نترس..
خلاصه ۲ تا اقا تو اتاق عمل بودن و دکترم و یه خانوم دیگه.. دکترم و اون خانوم گفتن پسرا بیرون،بعد گفتن دراز بکش،دراز کشیدم اون خانوم به دستم انژوکت وصل کرد که خیلی دردناک بود، بعدم میخاستن سوند وصل کنن گفتم خانوم دکتر میشه بعد از بی حسی وصل کنین؟ گفت نگران نباش اصلا دردت نمیاد.. ماه اخر استخوان لگنم خیلی درد داشت