دوستمون ز رو با التماس آورد برا ناهار
اونم همش گریه میکرد
علی گفت میخام ناهار بخوریم بذار بعد ناهار
بعد ناهار ز خاست بره اتاق علی گفت وایسا و خلاصه صخبت کردن
دختره گفته ما محرم بودیم
علی هم گفته تا کجا پیش رفتین اون گفته محرم بودیم علی عصبانی میشه قندونو نیزنه تو دیوار