2777
2789
عنوان

بیاین داستان زندگیمو بخونین لطفا

1638 بازدید | 46 پست

داستان زندگیمو با کاربری جدید نوشتم از قبل تایپ کردم نظراتتون رو بهم بگین و دراخر حتما یرام دعا کنین

خدا بعضی ها رو از زندگیتون میبره بیرون چون حرفهایی رو شنیده که شما نشنیدین 👌👌👌👌پس اینقدر گله نکنین ازش💔

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

سلام میخوام داستان زندگیم رو براتون بنویسم خیلی وقته درگیرم ک بنویسم یانه که بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم از اینکه وقت میذاریدومیخونید ممنونم لطفا با قصاوت های نادرست ناراحتم نکنین واینکه نظرتونو برام بنویسین خوشحال میشم.

من توی خونواده چهار نفره بدنیااومدم خواهرم وقتی من سیزده سالم بود بدنیا اومد دقیقا بدترین موقعیت زندگی ی دختر.قبل اون تک دختر خونه بودم همه دوسم داشتن ولی بااومدن اون همه توجه ها یدفعه برگشت به طرف اون ومن حس تنهایی میکردم پدرم ادم تحصیلکرده ای بود و خیلی منو دوست داشت وروی من حساس بودهرچی میگفتم همون میشد .وضعیت مالیمون بد نبودولی عالی هم نبود متوسط بودیم.اینم بگم وضع تحصئل من عالی بود هوش خیلی خوبی داشتم تو مسابقات استانی رتبه میاوردم همه معلمام میگفتن اینده درخشانی دارم غافل از اینکه چی درانتظارمه .یادمه سیزده سالم که بود عاشق یکی شدم اون هرجا میرفتم دنبالم بود اون موقع ها ی گوشی کهنه داشتم که دختر عمه ام بهم داده بود خواهرم تازه دنیا اومده بود این پسر که اسمشو میذارم امیر همش به خونمون زنگ میزد ومیگف دوسم داره نمنم اخر سر به خاطر اینکه خونوادم شک نکنن شماره خودمو دادم از اونروز ارتباط منو اون شروع شد چون دختر خوب ودرسخونی بودم پدرم فکرشم نمیکرد ک بااون درارتباط باشم 

 راحت باهم حرف میزدیم وروز بروز بیشتر همدیگه رو دوس داشتیم چن بارهم من کلاس زیانو دیر رفتم وباهم رفتیم بیرون تااینکه سرو کله ی خواستگار از فامیلای مادرم پیدا شد پسر خوب وارومی بود مادرش بچه بودن مرده بود اینم بگم که قد من چون بلنده همیشه بزرگتر میزدم وایمم بگم تو رورسم ما دخترا رو تنهایت هیجده سالگی باید بدن بره ولی پدرم مخالف بود وحتی بدون دیدن پسره ردش کرد وگفت این هنوز بچه اس ودرسمم خوب بود خلاصه ک اونورد کردن من به شوخی به امیرگفتم میخوان بدنم به اوندیگه باهم حرف نمیزنیم وگوشی رو خاموش کردم میخواستم غیرتی شدنش رو ببینم اما اون ودیوونه شده بود اونقد ناراحت شدده بو دکه ببه پدرم زنگ زده بود وگفته ببود اونو منو دوس دارم اگه به کسی بدینش ززندگیشوب اتیش میکشم خودشم معرفی کرده بود وفته بود هنوز شرایطشو ندارم شرایطم جورشه میام خواستگاریش اونم منو میخواد .این حرف اون شروع دردسرهای جدید بود پدرم اومد گوشیمو گرفت دیگه گوشی نداشتم و رابطه مااز اونجا تموم شد ولی تو هئیت اینا میدیمش وخواهرش ومادرش همییشه دوسم داشتنهمه جا بهم احترام میذاشتن پدرم ازاونروز سخت گیرتر شده بود تااهفت ماه اینا از دوستی منو اون گذشته بود ومن فک میکردم دیگه فراموشم کرده منم کم کم فراموشش کرده بودم از طرفی ازدواج منو اون محال بودپدرش ی چوپان بود وپدر من تحثیلکرده وپدرم محال بود اجازه بده تااینکه عروسی دخترداییم بود منو خواهرم مادرم رفته بودیم خرید لباس ک ی نفر افتاد دنبالمون .اینم بگم تو این هفت ماه سه نفر دیگه هم اومده بودن ک بینشون ی مورد بهتر از بقیه بود ولی پدرم همه رو رد میکرد اون شخص دوست صمیمی امیر بود ک اومده بود خواخواستگاری من بی شک امیر میدونس ولی کاری نکرد واین بود ک من فهمیدم عشق اون دروع بوده .برگردیم زه ماجرا ی نفرافتاد دنبالمون ومادرم هرچقد گفت به پلیس زنگ میزنم اون گف من مزاحم نیستم میخوام مادر خواهر مو بفرستم خلاصع ما لباس خریدیم اومدیم خبری ازش نبود تآاینکه دم در دیدیم سر کوچه هس نمیدونم چجوری شماره خونه مونو گیر اورده بود ک زنگ زد خونمون گف از دخترتون خوشم اومده مادرم گف دخترم بچه اس درس میخ

خدا بعضی ها رو از زندگیتون میبره بیرون چون حرفهایی رو شنیده که شما نشنیدین 👌👌👌👌پس اینقدر گله نکنین ازش💔

خب تا اینجا که یه دختر چهارده ساله ساده ای 

چو قناری به قفس یا چو پرستو به سفر؟                                 هیچ یک من چو کبوتر نه رهایم نه اسیر🙂                                  چیزی که وحشتناک بود حس می کردم                                                 نه زندهِ زنده هستم نه مُردهِ مرده  💔بهترین هرکس اون چیزیه که خودش دوست داره‌یه زوج جوون دیدین نگید " عه تو که از همسرت خیلی سرتری"دوستتون یه لباس خرید نگید "رنگ بهتر نداشت؟" و...بقیه که نباید به سلیقه ما زندگی کنن!کاری نکنیم که اطرافیانمون از ترس حرفای ما قید دوست داشتن هاشونو بزنن..تو زندگی آدما همیشه مرز های باریکی وجود دارن بین رک بودن و بیشعوری ، بین احترام و چاپلوسی ، بین اعتماد به نفس و خود شیفتگی ...این مرزها تعیین کننده ی بزرگی آدماست یادشون بگیریم.

گنگ مینویسی. یه نقطه ای ویرگولی کامایی چیزی بزار تو نوشتت

خانومایی که زندگی زناشوییتون سرد شده حتماااا یه سر به تاپیک اسکرین شات پیام های  منو شوهرم بزنید و فایل صوتی کلید مرد دکتر حبشی رو دانلود کنید و گوش کنیدو عمل کنید بهش و عشقو برگردونید به خونه هاتون❤ برای همه چیز درمانی هست به جز مرگ پس هرگز نا امید نشید❤😍❤
سلام میخوام داستان زندگیم رو براتون بنویسم خیلی وقته درگیرم ک بنویسم یانه که بالاخره تصمیم گرفتم بنو ...


شماره خونتونو همه پسرای شهرتون دارن انگار😐😐

وقتی شغال و لاشخور مشغول رقص و پایکوبین بدون که شیر مرده💔🇮🇷🇮🇷🇮🇷💔

سلام میخوام داستان زندگیم رو براتون بنویسم خیلی وقته درگیرم ک بنویسم یانه که بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم از اینکه وقت میذاریدومیخونید ممنونم لطفا با قصاوت های نادرست ناراحتم نکنین واینکه نظرتونو برام بنویسین خوشحال میشم.

من توی خونواده چهار نفره بدنیااومدم خواهرم وقتی من سیزده سالم بود بدنیا اومد دقیقا بدترین موقعیت زندگی ی دختر.قبل اون تک دختر خونه بودم همه دوسم داشتن ولی بااومدن اون همه توجه ها یدفعه برگشت به طرف اون ومن حس تنهایی میکردم پدرم ادم تحصیلکرده ای بود و خیلی منو دوست داشت وروی من حساس بودهرچی میگفتم همون میشد .وضعیت مالیمون بد نبودولی عالی هم نبود متوسط بودیم.اینم بگم وضع تحصئل من عالی بود هوش خیلی خوبی داشتم تو مسابقات استانی رتبه میاوردم همه معلمام میگفتن اینده درخشانی دارم غافل از اینکه چی درانتظارمه .یادمه سیزده سالم که بود عاشق یکی شدم اون هرجا میرفتم دنبالم بود اون موقع ها ی گوشی کهنه داشتم که دختر عمه ام بهم داده بود خواهرم تازه دنیا اومده بود این پسر که اسمشو میذارم امیر همش به خونمون زنگ میزد ومیگف دوسم داره نمنم اخر سر به خاطر اینکه خونوادم شک نکنن شماره خودمو دادم از اونروز ارتباط منو اون شروع شد چون دختر خوب ودرسخونی بودم پدرم فکرشم نمیکرد ک بااون درارتباط باشم 

 راحت باهم حرف میزدیم وروز بروز بیشتر همدیگه رو دوس داشتیم چن بارهم من کلاس زیانو دیر رفتم وباهم رفتیم بیرون تااینکه سرو کله ی خواستگار از فامیلای مادرم پیدا شد پسر خوب وارومی بود مادرش بچه بودن مرده بود اینم بگم که قد من چون بلنده همیشه بزرگتر میزدم وایمم بگم تو رورسم ما دخترا رو تنهایت هیجده سالگی باید بدن بره ولی پدرم مخالف بود وحتی بدون دیدن پسره ردش کرد وگفت این هنوز بچه اس ودرسمم خوب بود خلاصه ک اونورد کردن من به شوخی به امیرگفتم میخوان بدنم به اوندیگه باهم حرف نمیزنیم وگوشی رو خاموش کردم میخواستم غیرتی شدنش رو ببینم اما اون ودیوونه شده بود اونقد ناراحت شدده بو دکه ببه پدرم زنگ زده بود وگفته ببود اونو منو دوس دارم اگه به کسی بدینش ززندگیشوب اتیش میکشم خودشم معرفی کرده بود وفته بود هنوز شرایطشو ندارم شرایطم جورشه میام خواستگاریش اونم منو میخواد .این حرف اون شروع دردسرهای جدید بود پدرم اومد گوشیمو گرفت دیگه گوشی نداشتم و رابطه مااز اونجا تموم شد ولی تو هئیت اینا میدیمش وخواهرش ومادرش همییشه دوسم داشتنهمه جا بهم احترام میذاشتن پدرم ازاونروز سخت گیرتر شده بود تااهفت ماه اینا از دوستی منو اون گذشته بود ومن فک میکردم دیگه فراموشم کرده منم کم کم فراموشش کرده بودم از طرفی ازدواج منو اون محال بودپدرش ی چوپان بود وپدر من تحثیلکرده وپدرم محال بود اجازه بده تااینکه عروسی دخترداییم بود منو خواهرم مادرم رفته بودیم خرید لباس ک ی نفر افتاد دنبالمون .اینم بگم تو این هفت ماه سه نفر دیگه هم اومده بودن ک بینشون ی مورد بهتر از بقیه بود ولی پدرم همه رو رد میکرد اون شخص دوست صمیمی امیر بود ک اومده بود خواخواستگاری من بی شک امیر میدونس ولی کاری نکرد واین بود ک من فهمیدم عشق اون دروع بوده .برگردیم زه ماجرا ی نفرافتاد دنبالمون ومادرم هرچقد گفت به پلیس زنگ میزنم اون گف من مزاحم نیستم میخوام مادر خواهر مو بفرستم خلاصع ما لباس خریدیم اومدیم خبری ازش نبود تآاینکه دم در دیدیم سر کوچه هس نمیدونم چجوری شماره خونه مونو گیر اورده بود ک زنگ زد خونمون گف از دخترتون خوشم اومده مادرم گف دخترم بچه اس درس میخ

خدا بعضی ها رو از زندگیتون میبره بیرون چون حرفهایی رو شنیده که شما نشنیدین 👌👌👌👌پس اینقدر گله نکنین ازش💔
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792