سلام میخوام داستان زندگیم رو براتون بنویسم خیلی وقته درگیرم ک بنویسم یانه که بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم از اینکه وقت میذاریدومیخونید ممنونم لطفا با قصاوت های نادرست ناراحتم نکنین واینکه نظرتونو برام بنویسین خوشحال میشم.
من توی خونواده چهار نفره بدنیااومدم خواهرم وقتی من سیزده سالم بود بدنیا اومد دقیقا بدترین موقعیت زندگی ی دختر.قبل اون تک دختر خونه بودم همه دوسم داشتن ولی بااومدن اون همه توجه ها یدفعه برگشت به طرف اون ومن حس تنهایی میکردم پدرم ادم تحصیلکرده ای بود و خیلی منو دوست داشت وروی من حساس بودهرچی میگفتم همون میشد .وضعیت مالیمون بد نبودولی عالی هم نبود متوسط بودیم.اینم بگم وضع تحصئل من عالی بود هوش خیلی خوبی داشتم تو مسابقات استانی رتبه میاوردم همه معلمام میگفتن اینده درخشانی دارم غافل از اینکه چی درانتظارمه .یادمه سیزده سالم که بود عاشق یکی شدم اون هرجا میرفتم دنبالم بود اون موقع ها ی گوشی کهنه داشتم که دختر عمه ام بهم داده بود خواهرم تازه دنیا اومده بود این پسر که اسمشو میذارم امیر همش به خونمون زنگ میزد ومیگف دوسم داره نمنم اخر سر به خاطر اینکه خونوادم شک نکنن شماره خودمو دادم از اونروز ارتباط منو اون شروع شد چون دختر خوب ودرسخونی بودم پدرم فکرشم نمیکرد ک بااون درارتباط باشم
راحت باهم حرف میزدیم وروز بروز بیشتر همدیگه رو دوس داشتیم چن بارهم من کلاس زیانو دیر رفتم وباهم رفتیم بیرون تااینکه سرو کله ی خواستگار از فامیلای مادرم پیدا شد پسر خوب وارومی بود مادرش بچه بودن مرده بود اینم بگم که قد من چون بلنده همیشه بزرگتر میزدم وایمم بگم تو رورسم ما دخترا رو تنهایت هیجده سالگی باید بدن بره ولی پدرم مخالف بود وحتی بدون دیدن پسره ردش کرد وگفت این هنوز بچه اس ودرسمم خوب بود خلاصه ک اونورد کردن من به شوخی به امیرگفتم میخوان بدنم به اوندیگه باهم حرف نمیزنیم وگوشی رو خاموش کردم میخواستم غیرتی شدنش رو ببینم اما اون ودیوونه شده بود اونقد ناراحت شدده بو دکه ببه پدرم زنگ زده بود وگفته ببود اونو منو دوس دارم اگه به کسی بدینش ززندگیشوب اتیش میکشم خودشم معرفی کرده بود وفته بود هنوز شرایطشو ندارم شرایطم جورشه میام خواستگاریش اونم منو میخواد .این حرف اون شروع دردسرهای جدید بود پدرم اومد گوشیمو گرفت دیگه گوشی نداشتم و رابطه مااز اونجا تموم شد ولی تو هئیت اینا میدیمش وخواهرش ومادرش همییشه دوسم داشتنهمه جا بهم احترام میذاشتن پدرم ازاونروز سخت گیرتر شده بود تااهفت ماه اینا از دوستی منو اون گذشته بود ومن فک میکردم دیگه فراموشم کرده منم کم کم فراموشش کرده بودم از طرفی ازدواج منو اون محال بودپدرش ی چوپان بود وپدر من تحثیلکرده وپدرم محال بود اجازه بده تااینکه عروسی دخترداییم بود منو خواهرم مادرم رفته بودیم خرید لباس ک ی نفر افتاد دنبالمون .اینم بگم تو این هفت ماه سه نفر دیگه هم اومده بودن ک بینشون ی مورد بهتر از بقیه بود ولی پدرم همه رو رد میکرد اون شخص دوست صمیمی امیر بود ک اومده بود خواخواستگاری من بی شک امیر میدونس ولی کاری نکرد واین بود ک من فهمیدم عشق اون دروع بوده .برگردیم زه ماجرا ی نفرافتاد دنبالمون ومادرم هرچقد گفت به پلیس زنگ میزنم اون گف من مزاحم نیستم میخوام مادر خواهر مو بفرستم خلاصع ما لباس خریدیم اومدیم خبری ازش نبود تآاینکه دم در دیدیم سر کوچه هس نمیدونم چجوری شماره خونه مونو گیر اورده بود ک زنگ زد خونمون گف از دخترتون خوشم اومده مادرم گف دخترم بچه اس درس میخ