خلاصه فرداش دوباره زنگ زد و هی زنگ میزداخر سر یروزک سرویس مدرسمون دیرکرده بود فقط ماچهار تا بودیم دیدم این روبروی مدرسه هس نمیدونم چجوری پیدا کرده بود فقط دیدم چهل دقیقه ای بود مااونجا بودیم اونم وایسناد هم سرویسی ها شیطون بودن یکی میگف یخاطر من اومده اون یکی میگف ن وخلاصه هیچکس فکرشم نمیکرد ک بخاطر من اومده باشه اینم بگم خدایی قیافه من خوبه قد بلندم و چشام عسلیه وبزرگ و خلاصه به گفته بقیه خوشگلم.اونروز برگشتم اونم همش زنگ میزد تااینکه عصر ک من تنها بودم برداشتم گفت توروخدا قطع نکن من دوستت دارم یاد امیر افتادم اونم قسم میخورد ولی پای عمل ک رسید نیومد همش میگف کارام جور شه میام ولی نیومده بود میدونستم خودشه ولی پرسیدم شما گفت من رامینم نیم ساعت بود از خودش وعلاقه اش حرف میزد از اینکه چقد عاشقم شده و.... خلاصه من رام حرفای شیرینش شدم و اون مدام زنگ میزد خونه ویامن حرف میزد تااینکه دوهفته بعد گف میخوام بیام خواستگاریت من خوشحال شدم و بالاخره من ک اخرین امتحان خرداد سوم راهنمایی رو دادم مادرشو دوتا خواهراش وخودش اومدن پدرم ازش راجع ب کارش پرسید
خدا بعضی ها رو از زندگیتون میبره بیرون چون حرفهایی رو شنیده که شما نشنیدین 👌👌👌👌پس اینقدر گله نکنین ازش💔
و من اونجا فهمیدم چقد باهم فرق داریم اونا نه فرزند بودن وما دوتا من چهارده سال داشتم واون بیست وهفت سال اما من دوسش داشتم پدرم بهشون گف دخترم کوچیکه تو مدرسه خوب درس میخونه اینم بگم ک گفتن مادخترتونو جلو مدرسش ک خونمون اونجاس دیدیمش ونگف باهم دوستیم خلاصه پدرم گفت نه که نه ولی این دس بردار نبود شماره فامیلامونو پیدا کرده بود به اونا زنگ میزد ک پدرمو راضی کنن هرکی میومد خونمون میگف فلانی زنگ زده میگه خاطر دخترشومیخوام و..خلاصهدپدرم واسه معدل بالام برام ی گوشی خرید ومن قول دادم ازش خوب استفاده کنم ک نکردم شب تاصبخ باهم حرف میزدیم از علاقه ای ک بهم داشتیم اون از اینده واینکه خوشبختم میکنه و...تااینکه ی شب پدرم اومد تو اتاق ودید من هنوز نخوابیدم گوشیمو بزور گرفت وفهمید باهم داریم حرف میزنیم وکلی منو دعوا کرد وچن تا سیلی بهم زد وگوشی روگرفت اخلاق پدرم باعث شد من حریص تر بشم وبیشتر دوسش داشته باشم گاهی وقتا ساعت سه شب دربست میگرفت میومد کوچمون من پنجره رو باز میکردم میدیدیم همو خلاصه ک از اونروز دوباره گیرهای پدرم شروع شد همه جا خودش میاورد ومیبردم
خدا بعضی ها رو از زندگیتون میبره بیرون چون حرفهایی رو شنیده که شما نشنیدین 👌👌👌👌پس اینقدر گله نکنین ازش💔
تلفن خونه رو قطع کرده بود ومن ازبقیه میشنیدم که چقد پیگیرمه و همش به بقیع زنگ میزد تا پدرمو راضی کنن واین بیشتر دلمو گرم می کرد چقد با امیر فرق داشت خلاصه این اموزشگاهی ک من کلاس میرفتمو پیدا کرده بود بامنشی اون ک ی خانوم بود حرف زده بود و گفته بود دوسم داره ی روز تو کلاس منشی گف تو فردازود بیا کارت دارم فردا رفتم منشی ی نامه داد دستم با ی گوشی گف اون پسره اونقد خواهش کرده ک قبول کددم اینارو بهت بدم منم گرفتم از اونروز منشی رابط بین ما بود من نامه میدادم براش و اون میداد گوشی هم ک همون روز اول ک بردم خونه مادرم فهمید وبهش الکی گفتم گذاشکه بود بغل درخونه من برداشتم نگفتم با منشی در ارتباطیم خلاصه باهم اینجوری حرف میزدیم تااینکه یروز گف دوباره خواستگار میفرستم پدرتو راضی کن وگرنه فرار کنیم اونا تورو بمن نمیدن ومن دارم دق میکنم تو این وسط هم پدرم ازش بخاطر مزاحمت شکایت گرده بود شنیدم ک پدرم ب مادرم گف ک جلو اون همه ادم تو دادگاه گف دوسشدارم ازش دس برنمیدارم میخوام زنم بشه مادرمم گف چرا ی تحقیق نمیکنی شاید واقعا دوسش داره ولی پدرم گف از چن نفر پرسیدم
خدا بعضی ها رو از زندگیتون میبره بیرون چون حرفهایی رو شنیده که شما نشنیدین 👌👌👌👌پس اینقدر گله نکنین ازش💔
میگن بداخلاقه باهمه دعوا میکنه فرهنگشون با ما فرق داره شنیدم پدرم گف میگن قبلا مزاحم چن نفر شده ولی من انگار گوشم این خرفارو نمیشنید فقط ذوق جمله اول ک گفته بود دوسش دارمو داشتم خلاصه اینا دوباره اومدن وپدرم گف جوابم همونه ک قبلا بود پدرم خیلی اذیتم میکرد همش کنترلم میکرد همس نصیحت ک تو بدرد اون نمیخوری ولی من چشم میگفتم و پنهونی کار خودمو میکردم چن بار قرار فرار گذاشتیم ومن نرفتم حالا دیگه همه میدونستن ماهمو دوس داریم ی ماه بعد خواهرم مریض بود وبیمارستان منم خونه عموم بودم با دختر عموم صمیمی بودم همه چی رو میدونس تااینکه زنعموم ک ی زنه بد اخلاقه باهام دعوا کرد و گف برو بیرون از خونمون منو انداخت بیرون قرار بود ی ساعت بعدش بابام بیاد دنبالم بریم پیش ی وکیل بابام منو پیش اون میبرد ک هم منو نصیحت کنه هم پیش اون ادمارو ببینم ک چه شکلی دارن از هم جدا میشن من نمیدونستم چیکار کنم داشتم گریه میکردم همونجوری سوار تاکسی شدم رفتم اموزشگاه از اونجا زنگ زدم به رامین اومد دنبالم و ما باهم فرار کردیم
خدا بعضی ها رو از زندگیتون میبره بیرون چون حرفهایی رو شنیده که شما نشنیدین 👌👌👌👌پس اینقدر گله نکنین ازش💔
چن روز بعد صیغه مارو خوندن وعقد شدیم مادرم سر عقدم بیمارستان بود پدرم چیزی نمیگف فقط گف ایشالا خوشبخت بشی من بااون همه فیس وافاده زن کسی شدم ک خودشم باور نمیکرد پدرم قبول کرد نامزد بمونیم و رامینم تو عقدنامه امضا کرد درس بخونم تا کلاس سوم نامزد بودیم من متوجه بودم ک تو گوشیش به بقیه پیام میده ولی کاری ازدستم برنمیومد ی بار ی نفر زنگ زد گف شوهرتو گرفتیم مزاحم زنداداش ما شده من باورم نمیشد ولی رفتیم دیدیم بله خودشه قسم میخوردگریه میکرد من دوستت دارم غلط کردمخانواده ام میگفتن جدا شو ولی من دوباره بخشیدمش وعروسی کردیم ی ماه بعد ناخواسته باردار شدم خبری از این چیزا نبود تا بعد فهمیدم بازن شوهر دار تو تلگرام چت میکنه وگوشی دیگه داره قهرکردم رفتم دوباره اومد ک برگردبخدا دلم با توئه بخاطر بچم برگشتم وتعهد داد ولی الان دوباره با بقیه حرف میزنه ومن کاری ازدستم برنمیاد دست بزنم داره اینم بگم روز پاگشایی تلفن زنگ خورد برداشتم امیر گفت ایشالا بری بدرد من بیفتی قطع کرد بعدا هم ک فهمید دارم جدا میشم نمیدونم شمارمو چجوری گیر اورده بود ک بهم گف حلالم کن منم خطمو عوض کردم اینم بگم شوهرم دست بزن داره تو خانواده اش از همه سرم ولی نمیفهه خیلی از زندگی دلخورم
خدا بعضی ها رو از زندگیتون میبره بیرون چون حرفهایی رو شنیده که شما نشنیدین 👌👌👌👌پس اینقدر گله نکنین ازش💔
الان دانشجوام شوهرم همش پنهون کاری میکنه نمیتونم ازش جداشم اخلاقش با ما خوبه همه چی میگیره هرجا برم اجازه میده هنوزم دوسش دارم اونم قسم میخوره ک دوستم داره همینجور موندم تو این زندگیهمش میکم اگه قرار بود با بقیه حرق بزنی چرا منو بدبخت کردی همه همکلاسیام رشته های خوب رفتن منمتو پیام نور شهر خودمون میخونم دارم برا تربیت معلم سال بعد تلاش میکنم برام دعا کنین اینم بگم شوهرم همش تو کارای پدرم بهش کمک میکنه یخاطر همینم پدرم دوسش داره وطرفدارشه از خدامیخوام یروز سرش به سنگ بخوره وقتی عصبانی میشه کنترلشو از دست میده بعدا میاد توروخدا ببخش دست خودم نبود زندگی هرگدوم از دوستامو میبینم حسرت میخورم میگم این حق من نبودولی کاری نمیشه کرد تورو خدا برای دل شکسته ام دعا کنین
خدا بعضی ها رو از زندگیتون میبره بیرون چون حرفهایی رو شنیده که شما نشنیدین 👌👌👌👌پس اینقدر گله نکنین ازش💔