من چند سالی میشه که ازدواج کردم و از خانواده ام دور هستم پدرم کلی بیماری دارن اما پارکینسونش وحشتناکه خدا نسیب دشمن هم نکنه از صد کیلو رسیده چهل کیلو یک سال پیش دکترش گفت هیچ کاری دیگه نمیشه کرد ....
چند روز پیش رفتم پیششون اصلا دیگه اون بابایی نبود که تمام سالهای مدرسه و دانشگاه کنارم بود و باهم میرفتیم و میومدیم همیشه تامیرسیدیم میومد جلو در استقبالم و وقت رفتن بدرقه ام میکرد اما این سری حتی متوجه نشد که اومدم و کی برگشتم
مامانم غذامیذاشت دهنش حتی دوسال هست ایزی لایف میشه
کاش این مریضی ها نبود که عزیزانمون اینجوری اذیت بشن خیلی دلم گرفته کل مسیر برگشت رو گریه کردم یواشکی دور از چشم همسرم