انشالله ب سلامتی زایمان کنی
منم میترسیدم از روزی ک فهمیدم باردارم ترس زایمان افتاد ب جونم
من زایمانم سخت بود لحظه ای ک ب ده سانت رسیدمو بردنم اتاق زایمان بعد دو دفه زور زدن ک من زور میزدم پرستارا هم هرچی زور داشتن افتادن رو شکمم انقد دستمو محکم گرفته بودم سرم از دستم دراومده بود از حال رفتم یکی زد تو صورتم گف بچت داره خفه میشه زور بزن صدای دسته های عزاداری اومد تو گوشم یه یا ابوالفضل گفتم بچم دنیا اومد گذاشتم رو شکمم ولی نفس نداشت سریع برداشت شرو کرد زدن رو سینش پشتش منم تاجایی که تا داشتم گریه میکردم ک خدا منو بکش ولی نفس بچمو برگردون صدای گریه اش بعد چند دقیقه اومد بردنش بستری کردن نفس نداشت اکسیژن و حالا بماند چون روز بستری بود و منم تنها بودم و.....
ولی بعد دنیا اومدن بچه هیییییییچ دردی نداشتم هییییچ دردی بچمو ک بردن اومد بخیه بزنه تا جایی ک یادمه همه میگفتن ۵الی۷الی۹بخیه خوردیم من نزدیک ۲۰تا خوردم بچم ک دنیا اومد یکی دیگ زایمانی شد منو ول کرد رفت اونجا منم نیم ساعت باز بودم موقع ای هم ک اومد بیحسی زد ولی بیحس نشدم تمام درد زایمان یه طرف اون لحظه بخیه یه طرف ولی داستان های زایمانو بخون یکم از استرست کم میکنه من خوندم واقعا تاثیر داشت
بچه هام راس میگن تا میتونی الان بخواب بعدش نمیتونی حالا خداروشکر من بچم ساکته فقط برا شیر بیدار میشد و وختایی ک نفخ داره یکم گریه میکنه
بخواب ک انرژی داشته باشی
تو تاپیکام زایمانمو تعریف کردم خواستی برو بخون
الان۵۰روزه زایمان کردم
اسم بچمم ابوالفضل گذاشتم خیلی دوست داشتم این اسمو ولی شوهرم اسم عربی دوس نداشت پسرمم دقیقا ساعت ۱۱:۴۵دقیقه شب ب دنیا اومد ینی روز تاسوعا شب عاشورا
خدایا هرکی نداره بهش بده طعم مادر شدنو بچشه
تازه من ماه آخر بارداریم۵۶کیلو شدم
بچم ۲۷۰۰وزنش بود ۵۴ قدش
نترس انشالله خدا کمکمت میکنه فقط پیاده روی زیاد داشته باش