یه روز داشتم از بازار میومدم خونه، نزدیکیهای خونه مون یه زنبور بزرگ و جنگی جلوم ظاهر شد!
منم به شدت از نیش این موجود عسل ساز میترسم، یهو شوک شدم و سرعتمو زیاد کردم برسم خونه و ازش فرار کنم، (حالا انگار تانک بهم حمله کرده بود)
دیدم نخیر! داره میاد سمتم، انگار موشک بهش وصل شده بود ( شانی ندارم که) چند بار دستامو تو آسمون تکون دادم که مثلا بترسه و بره، ولی پر روتر ازین حرفا بود، نکبتِ خط خطی!
دیدم یه آقاهه داره نگام میکنه، مثل عاقل اندر سفیه!
(آخه همش دستام داشت بندری میرفت تو آسمون)
سرتونو درد نیارم،
دیدم زنبوره اومد جلوم وایساد و گفت؛
بابا! من مگسم😕😕