داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_دوازدهم- بخش اول
وقتی گوشی رو گرفتم با صدایی که انگار یکی شکنجه اش کرده بود گفت : تو اونجایی ؟
گفتم کجا می خوام باشم ؟
گفت : جواب ندادی ترسیدم اتفاقی برات افتاده باشه ..خیلی خوب همون جا بمون خودم میام دنبالت ..
اون روز من اینو به حساب محبتش گذاشتم و جدی نگرفتم ..
ولی خیلی زود فهمیدم که حالا زیر ذره بین بد بینی و حسادت بهروز قرار گرفتم ؛؛ اینکه اصلا بهم اعتماد نداشت و مدام رفت و آمد ها و وسایلم رو چک می کرد ...
و جالب اینجا بود که عمه معصوم و بهنوش خواهر بهروز هم توی این کار دست داشتن و مدام توی زندگی من دخالت می کردن.. و این در حالی بود که بهنوش دختر آزادی بود وهر کاری دلش می خواست می کرد , ..
و بازم وقتی به این تبعیض اعتراض کردم مارکی رو که خودشون به پیشونی من زده بودن رو به رخم می کشیدن ..
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_دوازدهم- بخش دوم
من در تلاش بدست آوردن آزادی که حقم بود می جنگیدم ...و بهروز روز به روز بیشتر حساس می شد ..با تمام عشقی که می دونستم به من داره و اینو بار ها و بار ها ثابت کرده بود ولی به محض اینک اعتراض می کردم می گفت : حق رو به من بده تو گذشته ی خوبی نداشتی و این حرف برای من یعنی عمق فاجعه ....و تمام ترسم از این بود که یک وقت اجازه نده برم دانشگاه ....
بهروز زندگی خوبی برای من فراهم کرده بود و هر چی اراده می کردم می خرید کافی بود چیزی رو هوس کنم محال بود فورا برام تهیه نکنه ..و من برای اینکه آدم بی چشم و رویی نباشم و زندگی خوبی برای خودم و اون درست کنم ..
سعی کردم با مسائل منطقی بر خورد کنم آروم باشم ومهربون؛؛ تا اعتمادشو به دست بیارم ..اما یک روز چشم باز کردم و دیدم مثل یک برده اسیرم و اراده ای از خودم ندارم ...در حالیکه خداوند روحیه منو اینطور نیافریده بود ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar