2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 186216 بازدید | 2148 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش اول







گفت : خودت می دونی اینجا میمونی تا پدر و مادرت بیان تو رو ببرن بایدم تعهد بدی وگرنه میری زندان ...

گفتم : زندان ؟ آقا اینقدر ها هم احمق نیستم که ندونم به خاطر کار نکرده کسی رو زندان نمی برن ..

شما بچه می ترسونی ؟ من کاری نکردم برای همین  تا ازم معذرت نخواین از اینجا نمیرم ...

کسی رو هم ندارم که بیاد دنبالم من نوزده سالمه وکیل وصی نمی خوام ..

گفت : اسمت رو بگو ..

گفتم : شما که گفتین از حراست دانشگاه گزارش دارین پس خودتون می دونین که اسم من چیه ؟ گفت : با همین جسارتت دنبال یک پسر نوزده ساله افتادی ؟ 

گفتم : شما با چه جسارتی به من تهمت می زنی ؟خودت زن و بچه نداری ؟ دلت می خواد یکی دختر تو رو بگیره و بی گناه بهش تهمت بزنه؟ ..

گفت : خانم بندازش باز داشتگاه تا سر عقل بیاد ...






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش دوم









خوب , عصبانی بودم و می دونستم اگر به چشمم فشار بیاد درد می گیره و دکتر گفته بود خطرناکه و باید قطره میریختم ..

این بود که دلمو به این خوش کردم که حراست دانشگاه دروغ بوده و می خواستن ما رو بترسونن ..و  با خوش باوری فکر می کردم هر آن میان و منو آزاد می کنن ..

بازداشت گاه سرد بود و کتم رو پیچیدم دورم و نشستم یک گوشه ...

اما یادم اومد نماز نخوندم ..رفتم توی دستشویی و وضو گرفتم و و مهری که کنار پنجره بود بر داشتم و به اون خانم که دم در بود گفتم : میشه چند دقیقه چادرت رو بدی نماز بخونم ؟ و اون کنارم نشست تا من نمازم رو خوندم و  چادرشو پس دادم ...

هوا زود تاریک می شد و حدود چهارو نیم بعد از ظهر بود که  دیگه شب شده بود که یک آقایی صدام کرد وگفت : خانم بیا باهات کار دارن ...

یک مردی با موهای جو گندمی و کوتاه قد؛؛  پشت در بود ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش سوم








سلام کرد و گفت : من پدر نیما هستم ..اجازه بدین به خانواده ی شما خبر بدن بیان دنبالتون خوبیت نداره شب  اینجا بمونین .. 

من براشون توضیح میدم که چرا این اتفاق افتاده,, الانم اونا نگران شما شدن و حتما دارن دنبالتون می گردن ...

گفتم : ببخشید ولی اونا می خوان از من تعهد بگیرن من این کارو نمی کنم چون اصلا خلافی نکردم ..

پسر شما از همه بهتر منو می شناسه اهل این کارا نیستم ..بابا دو تا آدم بودیم همکلاسی , این کجاش عیب داشت که ما یک تاکسی بگیریم و توی اون هوای سرد بریم خونه ؟ 

گفت : به هر حال قانون الان اینطوری حکم می کنه که بیرون از دانشگاه پسر و دختر همدیگر رو نبین این برای شما تنها که نیست ,, حالا شما منظوری نداشتین و مرتکب خلاف نشدین ولی اینا که اینو نمی دونن ...

 برای من نمی خواد توضیح بدین ..می دونم نیما برام گفته ؛؛ ولی الان چاره ای نیست نمیشه اینجا بمونین نیما هم نگرانه و نمیاد خونه ...







داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش چهارم







گفتم : من نمی تونم به خانواده ام خبر بدم ..

پدرم فوت کرده و مادرم جنبه ی این کارا رو نداره ..نمیشه ..

گفت: برادر یا خواهر دارین ؟ به اونا زنگ بزنین لطفا ؛؛ بالاخره یکی بیاد ...کاریه که شده من می مونم و براشون توضیح میدم ..

قول میدم اتفاقی براتون نیفته ...نیما و مامانش توی ماشین هستن اگر لازم باشه همه با هم با خانواده ی شما صحبت می کنیم ...

یک فکری کردم و دیدم اون راست میگه خودمم دلم نمی خواست وصلاح نیست شب رو توی اون باز داشتگاه بمونم اینطوری بدتر مامان نگران می شد ..

پس تصمیم گرفتم زنگ بزنم به شاهین ..تا نرفته خونه ی ما ..

رفتم پیش اون مردی که منو باز جویی کرده بود و گفتم : آقا تو رو اون خدایی که می پرستی بزار برم ..شما نمی دونی مادر من چقدر متعصبه اگر حتی من بیگناه باشم اون دیگه هرگز منو نمی بخشه ..

اجازه بدین من برم قسم می خورم روی قران می زنم من کار بدی نکردم ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش پنجم








گفت : چرا اینقدر کشش میدی این تعهد رو امضاکن و زنگ بزن بیان ببرنت ..

تو حتی اسمت هم به ما نگفتی ...

گفتم : نمیشه به فاطمه زهرا نمیشه ..امشب بله برون خواهرمه جون بچه هات بزار برم ؟یک مرتبه  گفت ؛؛ باشه امضاء نکن ولی زنگ بزن بیان ببرنت ..

اصلا نمی خواد تعهد بدی ؛ خوبه ؟

گفتم : ممنون آقا دستت درد نکنه ...باشه ولی خودم می زنم ..

تلفن رو گذاشت جلوی من ...زنگ زدم به خونه ی شاهین کسی جواب نداد به خونه زدم  ..پروانه با صدای گریون گوشی رو برداشت ..

موندم چی بگم ..صدای گریه های مامان میومد  و سر و صدای زیادی توی خونه بود ..گوشی رو گرفتم جلوی صورت اون مرد وگفتم ببینین چه غوغایی توی خونه ی ماست ؟ من بهشون چی بگم آخه ؟ و قطع کردم ...

گفتم همینو می خواستین ؟ خونه ی ما قیامت شده ..آخه چطور دلتون میاد با ما اینطور بر خورد کنین ؟ ..وای خدا چشمم ..

چشمم درد می کنه ..آی چشمم .دارم میمیرم .. یکم آب گرم بهم بدین .. چشمم داره کور میشه .....





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش ششم






پدر نیما دوید دم درو خانمشو صدا کرد و شروع 

کرد داد و بیداد راه انداختن که بزارین دختر مردم بره خونه شون بسه دیگه ..خجالت بکشین ؛ 

بابا یکم مروت داشته باشین ...

من از درد  چنان به خودم می پیچیدم که همه شون ترسیده بود و به من گفتن برو کتاب هاتو بر دار و برو و منو سپردن به پدر نیما ...

و در حالیکه یک لیوان آب دستم بود و چشمم رو توش باز و بسته می کردم ..کنار مادر نیما نشستم و رفتیم بطرف خونه ی ما ولی از ترسِ جواب گویی دلم داشت می ترکید  .. و دعا می کردم خدایا اگر من اشتباه کردم تو منو ببخش ؛؛تا چیزی بهم نگن تحمل ندارم  ....و حدود ساعت شش دم در خونه ی ما بودیم .....

از اون طرف از خونه ی ما بشنوین ...وقتی ظهر میشه و من نمیریم خونه مامان نگران و سراسیمه به همه جا زنگ می زنه ..

شاهین هراسون میاد خونه ی ما و خیلی زود پسر عمه ها و پسر عموها جمع میشن و شروع می کنن شهر رو گشتن ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش هفتم









میرن دانشگاه کسی نبود و بهشون میگن ساعت ده امتحان تموم شده و دانشجو های این کلاس رفتن ..

بعد میرن پیش پلیس و ؛ بیمارستان ها ی نزدیک خونه ...

ساعت چهار بعد از ظهر همه ی فامیل خونه ی ما بودن و فکر می کردن اتفاقی برای من افتاده .. ولی پروانه که داشت مراسم بله برونش بهم می خورد از همه بیشتر ناراحت بود ...وقتی من زنگ زدم و بدون اینکه حرفی بزنم گوشی رو گذاشتم ...

پروانه احساس می کنه من پشت خط بودم و  در گوش مامان زمزمه می کنه ..مامان یک چیزی میگم ناراحت نشی ها ؛ فکر کنم پونه بود تلفن کرد ..نکنه فرار کرده ؟

 نکنه عمدا می خواد ما رو ناراحت کنه ؟ 

مامان فورا میگه : خفه شو ببر صداتو پونه همچین کاری نمی کنه من اونو می شناسم ..ولی  این ترس تو دل مامان میفته ...و حدود ساعت پنج بعد از ظهر خواستگارا با کلی تدارکات از راه می رسن و می ببین خونه جو مناسبی نداره ..و اونا هم در جریان قرار می گیرن ..

حالا حدود سی چهل نفر توی خونه ی ما منتظر و نگران من هستن ..پسرا که دنبال من می گشتن  همه دست از پا دراز تر بر می گردن  ...






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش اول هشتم








مامان دیگه به شیون و گریه افتاده بود ...و حتم داشت یک بلایی سرم اومده ..

وقتی ماشین پدر نیما جلوی در رسید  شاهین نگران اونجا ایستاده بود ...

من از ترس مثل یک جوجه می لرزیدم ..اول پدر نیما پیاده شد و بعدم من و مادرش از عقب ماشین ..

شاهین با دیدن من اونقدر خوشحال شده بود که فورا منو بغل کرد و گفت : الهی شکر خواهر جانم کجا بودی؟ چی شدی؟  ..آقا چه اتفاقی براش افتاده بود ؟ 

و پدر نیما که شاهین رو اینطوری دید و خیالش راحت شد که با آدم منطقی سر و کار داره    گفت : هیچی آقا یک سوءتفاهم بود بر طرف شد ...

مثل اینکه  با پسر من از دانشگاه میومدن بیرون گشت بهشون بی خودی مشکوک میشه ..آخرم فهمیدن بیگناهن و آزادشون کردن ..

چیز مهمی نبود فقط ما رو خیلی نگران کردن ...

خواهرتون خیلی اذیت شده مراقبش باشین ... شاهین از توی ماشین نگاهی به نیما کرد و پرسید با شما بوده ؟ اونم بیچاره زود پیاده شد و با شاهین دست داد و گفت : بله فقط داشتیم میومدیم خونه نیست که هوا سرد بود ؛ می خواستیم سوار تاکسی بشیم بیخودی به ما گیر دادن ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش نهم







شاهین گفت : خدا رو شکر به خیر گذشت ما توی بیمارستان ها دنبالش می گشتیم ...

باور کنین پدرمون در اومد ...و با نیما و پدرش دست داد و تعارف کرد بیان توی خونه ...اونا هم خداحافظی کردن ..

ولی من دیگه رفتنشون رو ندیدم چون اهل خونه از اومدن من با خبر شدن و جلوی در قیامتی شده بود ..

مامان چادرشو کشید دورم و بغلم کرد و زار زار گریه کرد ...

همه خدا رو شکر می کردن که اتفاقی برام نیفتاده ...

و شاهین دست انداخت دور کمرم و منو با سلام و صلوات بردن توی خونه .....خیالم راحت شد که همه چیز به خیر گذشت ...

پروانه منو برد توی اتاقم و توی چشمم قطره ریخت و مامان دستمال نم دار گرم آوررد و همینطور قربون صدقه ام می رفت و خدا رو شکر می کرد که پیدا شدم ...

خونه شلوغ بود و بله برون هم افتاد برای یک روز دیگه و خانواده ی کامبیز رفتن ..

فامیل و دوست و آشنا و همسایه ها هم که یکی یکی و با اکراه خونه ی ما رو ترک کردن چون مثل اینکه هنوز جواب فضولی خودشون رو نگرفته بودن که من کجا بودم و چطوری برگشتم ..






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش دهم








پچ پچ های اونا از نظر مامان و شاهین و پروانه دور نمونده بود و ظاهرا شاهین به هر کس یک چیزی گفته بود ...

من توی تختم دراز کشیده بود م و هنوز بدنم لرز داشت اونقدر اعصابم تحت فشار بود که انگار از یک بلندی پرت شده بودم ...

ولی شنیدم که به آژانس زنگ زدن و شاهین به گلسا می گفت تو برو خونه من یکم دیگه پیش پونه میمونم و میام ..و این سابقه نداشت و زنگ خطر رو برای من به صدا در آورد ...

شاهین آدمی بود که اخلاق بابا رو داشت و خیلی صلح طلب و آبرو دار بود ..تا به این سن رسیده بود نه زحمتی برای ما داشت نه درد سری ...ومن حس کردم نمی خواد جلوی گلسا منو مواخذه کنه ...

درست حدس زده بودم به محض اینکه گلسا که آخرین نفر بود رفت ..

شاهین مثل گرگ زخم خورده تو چهار چوب در پیداش شد ...و با غیظی باور نکردی یک مشت زد به دیوار و پرسید : تو با اون پسره چیکار داشتی ؟









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش یازدهم







مامان با التماس گفت شاهین جان چشمش درد می کنه خطر ناکه تو رو خدا براز من خودم ازش حساب و کتاب پس می گیرم ..

شاهین گفت : به درک کور بشه الهی که دیگه نتونه درد سر درست کنه ..حرف بزن ببینم ..اینه پونه ؟ این راه و رسم زندگی کردنه ؟ 

گفتم : شاهین جان قربونت برم تو رو خدا به حرفم گوش کن ..

من با اون پسره هیچ کاری نداشتم ؛؛ میومدم خونه مسیرمون یکی بود قسم می خورم هیچ کار بدی نکردم ..

گفت : همین طوری بی خودی اومدن تو رو اونو گرفتن و بردن؟  تو بیگناهی جون خودت ..تو گفتی و منم باور کردم ؟...

شاهین عصبانی بود و نمی شد باهاش حرف برنم اصلا گوش نمی داد و می گفت و می گفت دلش خنک نمیشد که هیچ ,, از حرفای خودش عصبی تر میشد ....

می گفت آبرومون رفت ..من بی غیرتم که نمی زنم تو رو بکشم ...پسره از خجالتش از ماشین پیاده نمیشد اگر (..) زیادی  نخورده بود که خجالت زده نبود ...

ای دختر پر رو و بی حیا ....پاشده با پدر و مادر پسره اومده در خونه فکر می کنه ما خریم ..اگر ریگی تو کفشت نبود چرا به ما زنگ نزدی بیایم دنبالت ؟







داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش دوازدهم








میومدم مثل آدم همون صبح برت می گردوندم این همه آبرو ریزی نمی کردیم ...

دنیا با خبر شد ..

هر کس یک چیزی می گفت ..خواهر من ؟دختر فراری ؟ یا خدا ؛؛...خاک بر سرم کنن که بی غیرتم و نمی زنم یک جای تو رو ناقص کنم ...

با اون پسره کجا رفته بودی که خجالت کشیدی به ما خبر بدی ؟

با دو دست سرمو گرفتم و داد زدم بسه دیگه ...

طاقت این همه تهمت رو ندارم ..شاهین من تو رو جای بابام گذاشتم و می دونی بهت احترام می زارم طوری منو نرنجون که دیگه نتونم ببخشمت ..

فقط یک بار براتون میگم چی شد دیگه ام توضیح نمیدم شما هم هر کاری دلتون می خواد بکنین ...

من داشتم میومدم خونه اون پسره تاکسی صدا می کرد و به من گفت کرایه رو نصف کنیم در بست بگیریم هنوز تاکسی هم نگرفته بودیم ..

نفهمیدم چی شد اومدن ما رو گرفتن فقط همین بود به روح بابام همین بود به تمام مقدسات عالم همین بود ..

من هیچ رابطه ای با کسی ندارم تو رو خدا بهم رحم کنین ..زیر بار این تهمت ها دارم له میشم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش سیزدهم









اونشب شاهین آروم نشد اونقدر مشت به دیوار کوبید که دستشو زخمی کرده بود و بالاخره با این جمله که مامان دارم بهتون میگم باید زن بهروز بشه ..

مدتیه به من التماس می کنه .. پا در میونی کنم  ..فکر می کردم پونه آدمه ..ولی نیست کاراتو بکن باید شوهر کنه ...

البته من این حرف رو جدی نگرفتم و زیر بار نمی رفتم ....

ولی حرف مردم شایعه هایی که توی در و همسایه و فامیل پیچید و اینکه خواستگار پروانه رفته بود و خبری ازشون نبود ..باعث شد این بد نامی رو من با ازدواجم با بهروز پاک کنم ..

اینطوری دیگه دهن همه بسته میشد ..که من با کسی نبودم وگرنه پسر عمه ی من با من ازدواج نمی کرد ...

ده روز گذشته بود و من خونه نشین و بهم گفته بودن تا ازدواج با بهروز رو قبول نکنم اجازه ی بیرون رفتن ندارم  ...






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش چهاردهم







نه تنها شاهین هیچکس حاضر نبود قبول کنه که اون روز اشتباهی رخ داده در حالیکه  حتی اونایی که ما رو گرفته بودن هم اینو فهمیده بودن ....

یک روز توی اتاقم نشسته بودم که زنگ خونه ی ما به صدا در اومد ..

زری جون بود نور امیدی توی دلم روشن شد اما از جام تکون نخورم فکر می کردم اونم در موردم فکرای بدی کرده و با خودش گفته که دیدی مامانش حق داشت پونه دختر خوبی نبود ...کمی بعد در اتاقم رو زد و گفت :  صاحبخونه ؛؛ مهمون نمی خوای ..

گفتم بفرمایید زری جون ..

سرشو کرد توی اتاق و گفت : قبلا میومدی به استقبالم دختر دلم برات تنگ شده ..

گفتم : سلام خوش اومدین ..حتما شنیدین که چه اتفاقی افتاده ...

گفت : بیام تو حالا یا نه ؟ 

گفتم بفرمایید تو رو خدا ..باور کنین حوصله برام نذاشتن به خدا خیلی دلم می خواست با یکی که حرفم رو بفهمه صحبت کنم شما هم که چند وقته اینجا نیومدی ؛؛ 

گفت : میای برییم مشهد ؟ 

گفتم : چی ؟ مشهد ؟








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش پانزدهم








گفت : آره تو رو از مامانت قرض می گیرم ..

گفتم : خدا شاهده وقتی وارد خونه ی ما شدین یک نور امید اومد سراغم دلم روشن شد از خدا می خوام؛؛ اما  مامانم اجازه میده ؟

 گفت : ما هم یک جورایی زورگویی بلدیم ... پاشو امتحان می کنیم ؛ 

گفتم : زری جون می خوان به کسی که دوستش ندارم شوهرم بدن ..

گفت : میریم مشهد و اونجا حرف می زنیم همسفر ...

و صبح روز بعد من و زری جون توی قطار راهی زیارت شدیم ...

انگار دلم پر می کشید برای اینکه جایی عقده های دلم رو خالی کنم ..ولی از همون جا توی قطار غصه می خوردم که نمی تونم گریه کنم ....

همین طور که قطار به طرف مشهد میرفت جریان رو برای زری جون تعریف کردم ..و اون گوش داد ..

ولی حتی یک کلمه حرف نزد فقط گاهی صورتشو با یک دست می مالید و با افسوس به من نگاه می کرد ...






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_دهم- بخش شانزدهم







صبح قطار رسید به ایستگاه مشهد  ...پیاده شدیم ..

زری جون هنوز خواب آلود بود با همون حال گفت : ببین اصلا به خودت فشار نیار اگر دیدی دلت می خواد با امام حرف بزنی اول خودت رو آروم کن که چشمت درد نگیره مامانت قطره ی تو رو داده به من ؛ زود بگو بریزم توی چشمت ..

لازم نیست آدم حتما گریه کنه تو نماز بخون زیارت نامه بخون و دعا کن که خداوند بهترین ها رو بهت بده ....

اما وقتی از دور چشمم به گنبد افتاد احساس کردم کسی در انتظار من بوده و می خواد با آغوش باز منو بپذیره ...

در حالیکه اصلا متوجه نبودم که اشکهام مثل سیل  پشت سر هم پایین میاد با قدم های تند و بطرف حرم میرفتم و ناله می کردم ..

یا امام رضا اومدم ..

 ممنونم که منو پذیرفتی ..

ممنونم که منو طلبیدی ..





ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_یازدهم- بخش اول








واقعا حال عجیبی داشتم انگار دیگه هیچکدوم از اون غصه ها برام مهم نبودن ..حتی دنیا در نظرم کوچک شده بود ...

زری جون دنبالم می دوید و از اینکه توانش برای راه رفتن به اندازه ی من نبود شکایتی نمی کرد   ...

زمستون بود و هوا سرد و حرم خلوت و دل من شکسته  ..چنان  غرق در خودم و اون حالت روحانی  شده بودم  ...که نفهمیدم چطور  به راحتی تا نزدیک ضریح رفتم که برای خودمم باور کردنی نبود ..انگار دستی منو با خودش می برد و اختیاری نداشتم ..چه حالی؟ چه زیارتی ؟  و چه درد دلی ؟ اونقدر اشک ریختم و راز و نیاز کردم تا  سبک شدم ؛ و یک مرتبه متوجه ی اشکهام شدم ..با هیجان قطره های اشک رو توی مشتم گرفتم و به طرف ضریح و با حال بی نظیر و صدای بلند  گفتم : من دارم گریه می کنم ...باور م نمیشه من دارم گریه می کنم ...اشک ..اینا اشکهای منه ..و این  معجزه توست یا امام رضا ..ببین من دارم گریه می کنم  ..اشکهام داره میاد ..خدایا شکرت ..




داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_یازدهم- بخش دوم 







اون روز اونقدر اون زیارت حالم رو خوب کرده بود که  حس خوبی داشتم  ....بعد با زری جون نماز ظهر رو به جماعت خوندیم  و رفتیم به یک مهمانپذیر نزدیک حرم ..و  با اشتها غذا  خوردم  ...

وتا سه روز کارمون همین بود ...اما توی این مدت تازه من اون زن رو شناختم ..چقدر با گذشت و مهربون ..چقدر  با ایمان و چقدر در رفتارش دقیق ؛ و منو بیشتر ار همیشه تحت تاثیر قرار داد ...اون با همه چیز ساده بر خورد می کرد ... نه اهل غیبت بود نه قضاوت ..و نه حتی به رخ کشیدن اون همه معلوماتی که داشت ..که تواضع و فروتنی یکی دیگه از صفاتش بود ..و من توی همون زمان کم خیلی چیزا ازش یاد گرفتم ...که یک مسلمان واقعی رو می تونستم بشناسم ...





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_یازدهم- بخش سوم 







شبی که باز با قطار برمی گشتیم تهران به من گفت : پونه جان زندگی تو دست خودته ,,  نگو خراب شده , چون نشده نگو دیگه نمیشه ..امید به خدا داشتن نشونه ی ایمانه ..وقتی بگی نمیشه یعنی ایمانت رو به خدا از دست دادی ..در هر موقعیتی سعی کن ,, و برای زندگی بهتر بجنگ ؛ من  به راستی و درستی  تو ایمان دارم ولی نمی تونم در مورد رفتار مادر و برادر تو حرفی بزنم چون از دلشون خبر ندارم ....می دونم شرایط سختی برات پیش اومده ولی تو راه درست رو انتخاب کن و من می دونم که خدا کمکت می کنه ...و سر بسته بهت میگم ..صبر چاره ی کار توست مبادا تصمیم غلطی بگیری و یک عمر پشیمون بشی ..خیلی از آدما ی فضول فراموش کارم هستن ....,, و من منظورشو فهمیدم ؛؛ ....





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_یازدهم- بخش چهارم 







اما وقتی برگشتم همه چیز آماده بود تا عمه معصوم و بهروز رسما به خواستگاری من بیان ...سفارش زری جون برای من کار ساز نبود ؛ اوضاع بر علیه من بود و طاقتشو نداشتم ..پس حرفی نزدم دیگه برام مهم نبود که زن کی میشم ..فقط می خواستم خانواده رو از اون وضعیت بیرون بیارم و ذهن مردم رو نسبت به ظنی که به من پیدا کرده بودن پاک کنم ...پروانه غصه داره  نیومدن خواستگارش بود و مامان نگران اینکه نمی تونه توی جلسات قران سرشو بلند نگه داره ..و شاهین برای اینکه این لکه ی ننگ رو از دامن من پاک کنه شرط دانشگاه رفتنم رو ازدواج با بهروز گذاشته بود و یک کلام سر حرفش ایستاده بود ..چند روزی بود که ترم جدید شروع شده بود و من هنوز نرفته بودم و مجبور شدم آمادگی خودمو برای ازدواج با بهروز  اعلام کنم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_یازدهم- بخش پنجم 






اما همون روز به محض اینکه از اتوبوس پیاده شدم و می رفتم به طرف در وردی دانشگاه  نیما  منو از دور دید ومقداری راه رو با قدم های تند اومد بطرفم...در حالیکه داشتم با خودم غر می زدم که باز این از کجا پیداش شد تا برای من درد سر درست نکنه؛  ول نمی کنه ...به من رسید با   رنگی پریده و هیجان زده  گفت : تا حالا کجا بودی ؟ چرا دیر اومدی ؟ خیلی ترسیدم فکر کردم مشکلی پیش اومده که اجازه ندادن بیای دانشگاه .....گفتم : نیما ازم دور شو ..نمی خوام دیگه حرفی برای من باشه ..گفت : به خدا من نگرانت بودم چندین بار اومدم در خونه تون ولی تو رو ندیدم ...شماره ات رو هم که به کسی نداده بودی ...در حالیکه قدم هامو تند کرده بودم با ترس گفتم : ازم دور شو ...توی خیابون با من حرف نزن ..و باسرعت خودمو رسوندم توی دانشگاه نیما همینطور با چند قدم عقب تر دنبالم میومد ...ت





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_یازدهم- بخش ششم 








تا نزدیک ساختمون شدم اومد جلو تر و گفت : باید باهات حرف بزنم ..زیر یک درخت ایستادم و گفتم : تو اصلا برای چی اومده بودی در خونه ی ما ؟  می دونی اگر کسی تو رو می دید  چی میشد ؟ همه یقین می کردن که چیزی بین ما بوده ؟لطفا ازم فاصله بگیر نیما چرا نمی فهمی من توی درد سر افتادم .. گفت : آخه چرا مگه ما چیکار کردیم ؟ پونه , ..کار آیلا و دوستش بوده  ..اون ماشین گشت رو فرستاده بود سراغ ما و گفته بود با هم رابطه داریم ......الان دیگه همه توی دانشگاه می دونن ..

دست و پام سست شد؛ و پرسیدم :آخه چرا ؟باورم نمیشه مگه یک آدم می تونه اینقدر پست باشه ؟اصلا تو از کجا می دونی   گفت : ماشین گشت همیشه اطراف دانشگاه هست اونم رفته و خبرشون کرده ....زینب بهم گفت , من که حسابی حالشو جا آوردم ..اما اون پر رو تر از این حرفاس ...گفتم : خوب ؛ خودش چی میگه ؟ چرا این کارو کرده ؟ گفت : والله اونم نمی دونم ؛؛ جواب سر بالا میده ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_یازدهم- بخش هفتم 







گفتم : به هر حال کار خودشو کردو زهرشو به من ریخت  و بیچاره ام کرد ؛ حالا مجبورم  زن پسر عمه ام بشم ....نیما مثل یخ وارفت با حالت پریشونی  گفت : نه تو رو خدا این کارو نکن پونه ...گفتم : تو چه می دونی من چی می کشم؟ تو پسری ؛ کسی کاری به کارت نداره ...همین برادر من سه سال با  خانمش دوست بود صدا از ندای کسی در نیومد ...ولی من دخترم ..تو رو خدا ازم فاصله بگیر ...گفت : تو می خوای برای یک همچین چیز کوچکی زن کسی بشی که دوستش نداری  ؟ گفتم :  ..فکر نمی کردم حتی یک روز جنازه ام رو روی شونه ی اون بزارم ولی حالا باید  زن کسی بشم ...و بد بختانه چاره ی دیگه ای هم ندارم ..گفت : من میام ..با مادرت حرف می زنم.. گفتم:  ابدا ..تو دخالت نکن ؛ همین طوری منو متهم می کنن ..وای به روزی که بیای از من دفاع کنی ....اگر می خوای بهم کمک کنی دیگه بهم  نزدیک نشو با من حرف نزن ؛؛  خواهش می کنم ..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_یازدهم- بخش هشتم 







گفت : به این سادگی ها هم نیست پونه خانم ,, من نمی زارم تو  خودتو بدبخت کنی ,, اونم به خاطر پیشنهادِ من؛؛  تقصیر من بود خودمم درستش می کنم ...گفتم : چرا گوش نمی کنی من چی میگم ؟  دخالت نکن ,, لطفا ,, من مجبورم ..بیشتر از همه به خاطر خواهرم که ازدواجش داره بهم می خوره باید این کارو بکنم ..الان چشم نداره منو ببینه ..ولی اگر با پسر عمه ام ازدواج کنم این حرفا رو همه فراموش می کنن و خیال خانواده ام راحت میشه ...و راه افتادم که برم توی ساختمون ولی در حالیکه  حسابی عصبی به نظر میرسید جلومو گرفت و  ... گفت : من میام خواستگاری تو ...زن اون نشو ...گفتم : چی داری میگی ؟دیوونه شدی ؟ مگه بچه بازیه ؟نیما ولم کن دیگه ؛غ قصدت چیه ؟می خوای باز یکی ما رو  ببینه؟؟ ..داری ناراحتم می کنی بسه دیگه  ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_یازدهم- بخش نهم 







گفت :من بچه نیستم  ..می فهمم دارم چیکار می کنم ..می خواستم صبر کنم تا درسمون تموم بشه ..به خدا ؛؛ پونه راست میگم , به جون مامانم ..گفتم : پس من در مورد توام اشتباه کردم ...شما پسرا بی خودی از کسی حمایت نمی کنین ..من ساده بودم و فکر می کردم نظری نسبت من نداری ..برو من بازیچه دست تو نمیشم ...گفت :به خدا  پاکم ,, نظر بدی ندارم قسم می خورم ..من تو رو میشناسم ...هیچ منظور بدی نداشتم و  نخواهم داشت ..من از تو خوشم میاد ...از همون روز اول ....گفتم : اگر از سر راهم کنار نری می زنم تو گوشت ..باور کن می زنم ؛؛ نیما دیگه چیزی نگو و از این بدترش نکن ...برو دنبال یکی دیگه ؛ من اهلش نیستم ...فکر می کردم با بقیه فرق داری ..و چون سنت کمه اهل این حرفا نیستی...به خدا اگر نری داد می زنم مزاحمم شدی   ....حالا می فهمم حتما تو یک کاری کردی که آیلا این فکر ها رو با خودش کرده  ..در واقع این تو بودی که باعث این همه عذاب من شدی خدا هموتون رو لعنت کنه  ..آخه  تو اصلا مال این حرفا نیستی ..دیگه شناختمت ,, بهت دارم التیماتوم میدم,,,  من ترجیح میدم زن همون پسر عمه ام بشم تا تو ؛؛ برو کنار ...






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_یازدهم- بخش دهم 








و با سرعت رفتم بطرف ساختمون دانشگاه پشت سرمو هم نگاه نکردم ..بی اختیار مشتم رو گره کرده بودم و دست و پام می لرزید ....عصبانی بودم و به خریت خودم فکر می کردم ...و با حرفایی که از نیما شنیدم ؛ دیگه حتی از آیلا هم باز خواست نکردم و به روی خودم نیاوردم و اینو فهمیدم که تنها یک راه دارم تا از این وضعیت خلاص بشم   ...

چند شب بعد ؛ برای من تصمیم گرفتن که با بهروز برم بیرون و با هم حرف بزنیم ... ...احساس کردم حالم خیلی بده اصلا دوستش نداشتم و از این فکر که  یک وقت بخواد منو لمس کنه چندشم شد ...این بود که وقتی پرسید دوست داری کجا بریم ..گفتم : جهنم ...گفت : من می برمت بهشت ...گفتم : نمی تونی من یک محکوم هستم که دارم مجازات میشم ..گفت : ازدواج با من برات مثل مجازاته ؟ گفتم : بهروز تو پسر عمه ی منی خوب می دونی که چی میگم ...من به جرم نکرده دارم مجازا ت میشم ..این خیلی برام سنگینه , خیلی  سخته ..تو برای من مثل شاهین هستی نمی تونم به چشم دیگه ای بهت نگاه کنم ... و فکر می کنم راستشو بهت بگم بهتره وگرنه خیانت محسوب میشه ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792