2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 186216 بازدید | 2148 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نهم- بخش اول







زری جون دست منو گرفت و گفت بیا اینجا بشین ..بیا عزیزم ..آروم باش ..اینطوری نمیشه حرف زد ...

گفتم : تو رو خدا بگین این مقنعه بده من سرم کردم ؟

 گفت : حالا تو آروم شو صحبت می کنیم ....

دلم داشت می ترکید و می خواستم فریاد بزنم ...

وقتی آدم نعمتی از نعمت های خدا رو نداره و کمبود اونو حس می کنه تازه به قدرت لایزال الهی  پی می بره که چطور دقیق و سنجیده همه چیز به انسان داده ..و من اشک نداشتم که بریزم و این درد بزرگی بود ؛ آروم نمی شدم و مثل ماهی که توی خشکی افتاده  باشه بالا و پایین می پریدم ..

زری جون خواست حرف بزنه ولی من دیگه چشمم به قدری درد داشت که ناله می کردم ..

دستهامو گذاشتم رو صورتم و چشمم رو فشار  دادم و گفتم : آخ ..آخ ..به چه جرمی با من اینطوری رفتار می کنین ؟ بسه دیگه از این به بعد من می دونم و شما ها ..

منو بکشین ولی دیگه حق ندارین چیزی رو به من تحمیل کنین ....







داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نهم- بخش دوم








مامان دستپاچه شده بود و فریاد زد پروانه بدو قطره اش رو بیار ..

آبگرم با دستمال بدو ..چشمش درد گرفته یا امام رضا ...

فورا منو بردن توی هال و در حالیکه احساس می کردم تخم چشمم داره می ترکه از درد ناله می کردم ..

مامان سرمو گرفت توی دامنش و در حالیکه گرمای اشکهاشو که توی صورتم میریخت  حس می کردم ...چشمم رو باز کرد و چند قطره چکوند و با دستمالی که با آبگرم خیس شده بود کمپرس کرد ....

و همینطور سرمو با محبت نگه داشت و گفت : الهی قربونت برم من که بد تو رو نمی خوام این چیزا که میگم به خاطرخودته ....

صدای خنده ی زری جون رو شنیدم که گفت : خدا بگم چیکارت کنه مهین جان .. 

واقعا حالت خوب نیست ؛؛ تو داری از اون طرف  پشت بوم میفتی پایین ..عزیزمن این چه طرز برخورد با یک دختر بزرگه ؟ 

اون که دیگه برای خودش خانمی شده ماشا الله میره دانشگاه ..من که از دست کارای تو می خوام آب بشم برم توی زمین فرو ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نهم- بخش سوم








مامان گفت : تو هر سه تا دخترت چادرین نمی دونی من چی میگم ..

گفت : آره ؛ ولی من به زور سرشون نکردم ...کی به تو گفته چادری ها میرن بهشت ؟ کی بهت خبر داده حق داری عقاید خودت رو به بچه ات تحمیل کنی ؟ 

والله نمیشه با زور نمیشه ...هر کجا زور و جبر باشه آدما ازش فراری میشن ..

والله دخترای تو خیلی خانمن که اعتراض نمی کنن ..راه رو نشون بده بزار خودش انتخاب کنه ..

مثل اینه که یکی شنا بلد نباشه بندازیش وسط دریا و ازش بخوای به زور چوب و چماق شنا کنه ...

چرا نمی زاری دخترات ببینن که تو از وقتی توبه کردی مهربونتر شدی ..زور گو نیستی  ..اسلام دین مهربونی و گذشته  ..تو رو خدا نکنین این کارو با این جوون ها  نکنین اونوقت همشون از دین گریز میشن ..

ببینم دین یعنی چادر ؟ دین یعنی بزنی تو گوش دختر هیجده نوزده ساله خودت برای چیزی که خودتم بهش یقین نداری ؟ که آبروت پیش دوستات میره ؟ 

گور بابای من و بقیه کردن که دل این  دسته ی گل  این طور بشکنه ...تو واقعا فکر می کنی با چادره که آدم میره به بهشت ؟ نه عزیز من دنیا رو خیلی کوچیک دیدی ؛؛





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نهم- بخش چهارم









مامان گفت : پس چی میگن مراقب حجاب بچه هاتون باشین ..اگر دخترتون بی چادر رفت بیرون انگار تو ...

استخفرالله خودت اینا رو نشنیدی ؟

گفت : هر چرندی هر کس گفت تو باید قبول کنی بیای بزنی تو سر بچه هات 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت 


که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت ...


سرمو از روی پای مامان بر داشتم و گفتم : 

من اگر نیک و بد تو برو خود را باش 

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت ...


و دستمال رو از روی چشمم که هنوز درد می کرد برداشتم و ادامه دادم ..

من الان مسئول کار خودم هستم ...و حالا دیگه خوب و بد رو از هم تشخص میدم ..

چرا باید برای یکم کوتاه کردن مقنعه اینطور مواخذه بشم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نهم- بخش پنجم







زری جون گفت : مهین جانم خواهر خوبم ...دین ما  حتی به مرده ها هم احترام می زاره ..

حتما دیدی چقدر آروم جنازه ی یکی رو زیر خاک می کنن ..اقلا سه چهار نفر اونو می گیرن تا ضربه ای بهش نخوره ..

ما داریم کجا میریم ؟ که به خودمون اجازه ی میدیم روح و روان این جوون ها رو اونقدر تحت فشار قرار بدیم که یک روز میرسه توی همین خیابون ها باید دنیالشون بدوی و رو سری شو بندازی روی سرشون و اون باز پرت کنه روی زمین ..

به خدا اگر دست به دست هم باهاشون مهربون باشیم خدا هم از ما راضی تره ...

دین محمد (ص) دین لطافت و الفت بین آدم هاست ..

تو کجا شنیدی که پیامبری که خودش این دین رو آورده به کسی زور گفته باشه ؟ و خدا اون روز رو نیاره که به خاطر نادانی عده ای نسل آینده ،، ما رو  به سخره بگیرن و به روحمون  لعنت بفرستن ...

بیا از خودت شروع کن ..به دخترات اختیار بده همون کاری رو بکنن که دوست دارن ..و بهش معتقدن ؛؛







داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نهم- بخش ششم








مامان با افسوس گفت : اگر فردا همین حجابشم رعایت نکرد چه خاکی تو سرم بزیزم ؟چیکار کنم ؟...

زری جون با صدای بلند خندید و گفت : هیچی تماشا کن بعدم  خودت برو توبه کن ...

زن حسابی نمی کنه ؛؛ خانمی مثل تو مادرشه  .. مادری که خدا نظر لطف بهت داشته و تا اینجا ی راه رو اومده بقیه اش رو بسپر به خدا  ..من نمی دونم ؛؛ چون  تو خانواده ی مذهبی به دنیا اومدم شایدم اگر شرایطم جور دیگه ای بود منم طور دیگه ای رفتار می کردم  ..

ولی اینو می دونم خدا خیلی بزرگترو مهربون تر  از اونیه که من و شما تصور می کنیم ...

ترس از خدا ؟ نمی دونم؛؛  من بیشتر به رحمت اون فکر می کنم تا عذابی که منو می ترسونن توام به رحیم و رحمان بودن اون اعتقاد قلبی پیدا کن ....

بهت قول میدم اونطوری که شنیدی نیست سرب داغ همون اعمال خودمون که با خودمون می بریم ....

اعمالی که خیلی به نظر بی اهمیت میان ..ولی وقتی تو روح و روان یک انسان اثر بد و نا مطلوب می زاره دیگه بزرگه؛ و ما خودمون هم نمی دونیم بهترین عبادت به دست آوردن دل دیگرانه ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نهم- بخش هفتم








با وجود حرفای زری جون و پشیمونی مامان من دلم قرار نمی گرفت ....

اون روز رو با مامان قهر کردم و تا نزدیک عصر که چشمم رو بتونم باز کنم و دردش آروم بشه خوابیدم ..

غروب با صدای عمه معصوم که در اتاق رو باز کرده بود و می گفت : عمه جون ..قربونت برم  اومدم ببینمت ؛؛ بیدار شدم ..

اونشب عمه معصوم با کل خانواده اومده بودن دیدن ما 

؛ رفتار بهروز طور دیگه ای شده بود و نگاه های بدی به من می کرد و حسم بهم می گفت که قصد شون از این همه محبتی که اونشب به ما داشتن چیه ...

شام که خوردن..بازم نشسته بودن و   اونقدر حاشیه رفتن که دیگه همه فهمیدن برای چی اومدن خونه ی ما و بالاخره عمه گفت : من می خوام یادگار برادرم رو برای بهروز بگیرم که خودم ازش مراقبت کنم  ....








داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نهم- بخش هشتم








قبل از اینکه مامان حرفی بزنه , خودم جواب دادم و گفتم : نه عمه جون ,شما لطف دارین ولی  بهروز برای من مثل برادره؛؛  نمی تونم به چشم دیگه ای بهش نگاه کنم همچین چیزی غیر ممکنه اگر منو دوست دارین اجازه بدین خودم از خودم مراقبت کنم ...

من توان این کارو دارم ؛؛ لطفا دیگه مطرح نکنین ...

واقعا می خوام درس بخونم و به روح بابام قسم ابدا  توی حال و هوای شوهر کردن نیستم  ...

عمه استدلال میاورد که منو راضی کنه ؛؛  ولی فایده ای نداشت چون ما هیچ کدوم اینو نمی خواستیم و بالاخره با ناراحتی رفتن ....

اما مامان دیگه در مورد مقنعه حرفی به من نزد و مدتی ملایم تر شده بود و حساب و کتاب ازم نمی گرفت ..

ترم اول تموم شد و دی ماه بود که من داشتم امتحاناتم رو میگذروندم که دوباره خانواده ی کامی پیش قدم شدن و  رفت و آمد اونا به خونه ی ما شروع شد ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نهم- بخش نهم









چند بار پروانه و کامی با هم صحبت کردن و اینطور که معلوم می شد همه چیز روبراه بود ..و منتظر شدن تا  شب  آخرین امتحان من  قرار بله برون رو گذاشتن ...

صبح وقتی می خواستم برم دانشگاه مامان کلی سفارش کرد که زود برگردم و بهش کمک کنم  ..

البته زری جون و عمه معصوم و گلسا هم قرار بود بیان ...و من خیالم راحت بود ...

اما قول دادم تا امتحانم رو دادم برگردم خونه ...

وقتی وارد خیابون اصلی شدم ؛ از سرما بدنم می لرزید  ؛هوا ی برفی  بود و سوز بدی میومد.. تا ایستگاه اتوبوس راه زیادی رو باید طی می کردم  و توان رفتنشو نداشتم ...

این بود که منتظر تاکسی شدم ...ولی همه پر بودن و از جلوی من رد میشدن و می رفتن ...به ساعت نگاه کردم داشت دیرم میشد  ..

دلم شور افتاده بود از امتحان بمونم ..

دیگه برای اتوبوس سوار شدنم دیر شده بود .... یک مرتبه یک ماشین جلوی پام نگه داشت ..نیما کنار دست راننده نشسته بود فکر کردم پدرشه ..

گفتم : نه ممنون مزاحم نمیشم ..نیما گفت : تاکسی تلفنیه سوار شو با هم نصف می کنیم ..

اصلا می خوای همشو تو بده ...سوار شو سرده ..نشستم عقب ....









داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نهم- بخش دهم








ماشین گرم بود یک نفس راحت کشیدم ..

نیما گفت : خدا کنه برسیم دیر شده ها ,, 

گفتم : امروز  اصلا تاکسی گیر نمی اومد ..

گفت : آره ..می دونم منم وقتی خواب موندم همین فکر رو کردم اول زنگ زدم  آژانس خدا رو شکر ماشین داشت ....تو چرا دیر اومدی ؟ 

گفتم دیر نیومدم ..دیدم سرده تا ایستگاه نرفتم منتظر تاکسی شدم اونم گیرم نیومد ..و زمان گذشت ...

راستی مثل اینکه خونه ی شما پایین تر بود ؛؛ گفت : نه اون روز من جایی کار داشتم پیاده شدم ...

ببینم پونه تو اهل تقلب هستی بشینم پشت سرت ؟ 

گفتم : نه بابا اونقدر شجاعت ندارم که تقلب کنم ...مگه میشه ؟ 

خندید و گفت : آیلا کتاب باز می کنه ...

گفتم : پس بشین پشت سر اون ..

گفت : تو چطوری درس هات  اینقدر خوبه ؟ زیاد می خونی ؟ 

گفتم :نه بابا به اندازه ای که یاد بگیرم ....هدف دارم ..مجبورم باید بخونم وگرنه کلاهم میفته پس معرکه ...

با هم از تاکسی پیاده شدیم و در حالیکه یکم زمین سفید شده بود دویدیم طرف کلاس ...و با هم هراسون رسیدیم سر جلسه که خوشبختانه هنوز سئوال ها رو نداده بودن ...










nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نهم- بخش یازدهم







امتحان تموم شد و من با عجله راه افتادم که برگردم خونه ...

نیما پشت سرم بود و صدا زد پونه خانم ...پونه خانم ..

برگشتم و ایستادم تا برسه ببینم چی میگه ..

نفس زنون رسید و گفت : چقدر تند میری نفسم بند اومد ... کتابت رو جا گذاشتی بگیر ...فورا گرفتم و تشکر کردم و به راهم ادامه دادم اونم همراهم اومد ..و گفت : هوا خیلی سرده ؛؛ دنگی دونگی در بست بگیریم بریم ؟ 

گفتم :  نمی دونم من عجله دارم باشه ولی قول بده پولشو نصف کنیم ما هر دو دانشجویم ...

گفت : به چشم من این جور جاها فردین نیستم .. خودمو می زنم به اون راه ...

دیدی اون روزم کرایه تو رو حساب نکردم ..

گفتم دلیلی نداره برای چی حساب کنی من اجازه نمیدم ....و کنار خیابون ایستادیم و نیما به یکی دوتا تاکسی بلند داد زد و گفت در بست ...






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نهم- بخش دوازدهم









اصلا نفهمیدم یک مرتبه سر و کله یک ماشین از کجا پیدا شد و چند نفر ریختن پایین و درست انگار دزد گرفتن..به ما گفتن سوار بشین ..

گفتم : برای چی آقا مگه ما چیکار کردیم جرم مون چیه داریم میرم خونه ..

گفت : به به خونه ی کی می رفتین ؟ سوار شین تا جرمتون معلوم بشه ... 

گفتم آقا خجالت بکش هر کس میره خونه ی خودش .. یعنی چی ؟معلومه که میریم خونه ی خودمون ..ما با هم همکلاسی هستیم ..

گفت همکلاسی ها با هم میان و با هم در بست می گیرن میرن ؟ 

گفتم : اولا شما از کجا می دونی؟ ..دوما چه اشکالی داره هوا سرده ..

گفت : بهت میگم با زبون خوش سوار شو.....

 نیما  با همون حالت شوخی طبعی خودش گفت : اسلحه  رو یک جا  قایم کردم؛ عمرا  نمی تونین پیدا کنین اما نارنجک  سه تا بیشتر ندارم ... بابا دست بر دارین مگه قاتل گرفتین ؟ بزارین بریم خونه هامون تو این هوای سرد ..آقا میسرمون یکی بود  به خاطر پولش دونگی کردیم پول داری بده جدا جدا میریم اینقدر های و هو نداره .....

خودتون رو اعلاف کردین یا ما رو ..کنار خیابون توی این سرما ما چه جرمی می تونستیم کرده باشیم ...

این خانم مثل خواهر منه ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نهم- بخش سیزدهم








انگار اونا به حرف ما گوش نمی دادن ...و ما رو سوار یک ون کردن و بردن ...

احساس کردم نیما اصلا نترسیده و خونسرد نشسته بود ولی من داشتم پس میفتادم ...

فقط دعا می کردم و فاطمه ی زهرا رو قسم می دادم که تا مامانم نفهمیده  زود ولمون کنن و بفهمن ما بی گناهیم ...

ما رو بردن به یک خونه ی که یک تابلو داشت ..و نیما رفت پیش پسرا و منو بردن به یک اتاق بزرگ موکت کرده بود که  هفت تا دختر دیگه هم با سن های مختلف اونجا بودن همه هراسون و گریون منتظر پدر و مادرشون بودن ....

یکساعتی طول کشید تا یک خانم اومد و منو گشت و گفت برو باز جویی ..

گفتم : باز جویی برای چی ؟ خانم به خدا من کاری نکردم ..

اگر مامانم بفهمه منو می کشه تو رو خدا با آینده ی من بازی نکنین ..

گفت : برو خانم وقتی تو خیابون با پسر گرفتنت این حرفا دیگه بی خودیه ...

منو بردن به یک اتاق کوچک که یک آقایی اونجا نشسته بود که سرشو بلند نکرد به من نگاه کنه و همینطور که به میز خیره شده بود ازم پرسید : خواهر از اون پسر باز جویی کردیم حالا شما بگو جریان چی بوده ؟






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نهم- بخش  چهاردهم








گفتم اصلا جریانی در کار نیست ..هوا سرد بود مسیرمون هم یکی به من گفت دونگی کنیم دربست بگیریم و بریم خونه ..

امشب بله برون خواهرمه باید زود میرفتم به مامانم کمک کنم همین باور کنین آخه شما منو ببین اون پسرم بیبن؛؛  چی می تونه بین ما باشه ؟جز اینکه فقط همکلاسی هستیم ...

گفت : چند تا گزارش داریم که شما با این آقا رابطه دارین ..

از  حراست دانشگاه ..من نمی خوام شما با یک اشتباه به درد سر بیفتی فقط کافیه تعهد بدین که دیگه با این پسره کاری نداشته باشین و مورد دیگه ای از شما دیده نشه ...و گرنه از دانشگاه اخراج میشین ..

بعدم شماره ی خونه رو بدین که یکی بیاد شما رو تحویل بگیره  ...

گفتم : من  کاری نکردم که تعهد بدم اگر ده سالم اینجا منو نگه دارین به کسی نمیگم بیاد منو ببره .. تا خودتون بفهمین که من کاری نکردم ..

شما دارین  بی خود و بی جهت منو بد نام می کنین ..

مادر من اگر بفهمه سکته می کنه ما اهل این کارا نیستیم ..




ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
وای چقدر اینجور داستانها که دو سه پارته اعصاب خوردکنه. کسی پیج داستانهای واقعی خانم گلکار و خانم رست ...

عزیزم آدرس کانال که زیر پست ها هست پیجشو دارم ولی همینجوری اونجا هم میذاره مگه بری تو سایت داستان‌های. قبلی که تموم شده اونجا بخونی اونم نه داستان‌های جدید قبلی ها

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
نمیزاری؟

گذاشتم عزیزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون معصومه جان

خواهش میکنم عزیزم ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام معصومه جان ممنون میگم مادرش باعث تمام بدبختیای بچشه چقدر کوتاه فکره مثلا دخترش مغنعه معمولی بزن ...

اره واقعا من نظرمه البته ولی خودم از این افراط بدم میاد هر چیزی جای خودش میدونی بعضی از آدم‌های تند رو که از اسلامم جلوترن آدم کلا از همه چی زده میکنن من به بچه ها مم گفتم خدا تو قلبته باهاته دوستته  پس تو هم باهاش دوست باش از همه بیشتر دوستش داشته باش خدا به مقنعه و روسری نیست به انسان بودنمونه که چقدر با هم مهربان باشیم به داد هم برسیم همدیگر و نردبان نکنیم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
اره واقعا من نظرمه البته ولی خودم از این افراط بدم میاد هر چیزی جای خودش میدونی بعضی از آدم‌های تند ...

احسنت معصومه جان بسیار عالی گفتی 

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

احسنت معصومه جان بسیار عالی گفتی 

❤️❤️❤️❤️🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792