داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_نهم- بخش نهم
چند بار پروانه و کامی با هم صحبت کردن و اینطور که معلوم می شد همه چیز روبراه بود ..و منتظر شدن تا شب آخرین امتحان من قرار بله برون رو گذاشتن ...
صبح وقتی می خواستم برم دانشگاه مامان کلی سفارش کرد که زود برگردم و بهش کمک کنم ..
البته زری جون و عمه معصوم و گلسا هم قرار بود بیان ...و من خیالم راحت بود ...
اما قول دادم تا امتحانم رو دادم برگردم خونه ...
وقتی وارد خیابون اصلی شدم ؛ از سرما بدنم می لرزید ؛هوا ی برفی بود و سوز بدی میومد.. تا ایستگاه اتوبوس راه زیادی رو باید طی می کردم و توان رفتنشو نداشتم ...
این بود که منتظر تاکسی شدم ...ولی همه پر بودن و از جلوی من رد میشدن و می رفتن ...به ساعت نگاه کردم داشت دیرم میشد ..
دلم شور افتاده بود از امتحان بمونم ..
دیگه برای اتوبوس سوار شدنم دیر شده بود .... یک مرتبه یک ماشین جلوی پام نگه داشت ..نیما کنار دست راننده نشسته بود فکر کردم پدرشه ..
گفتم : نه ممنون مزاحم نمیشم ..نیما گفت : تاکسی تلفنیه سوار شو با هم نصف می کنیم ..
اصلا می خوای همشو تو بده ...سوار شو سرده ..نشستم عقب ....
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_نهم- بخش دهم
ماشین گرم بود یک نفس راحت کشیدم ..
نیما گفت : خدا کنه برسیم دیر شده ها ,,
گفتم : امروز اصلا تاکسی گیر نمی اومد ..
گفت : آره ..می دونم منم وقتی خواب موندم همین فکر رو کردم اول زنگ زدم آژانس خدا رو شکر ماشین داشت ....تو چرا دیر اومدی ؟
گفتم دیر نیومدم ..دیدم سرده تا ایستگاه نرفتم منتظر تاکسی شدم اونم گیرم نیومد ..و زمان گذشت ...
راستی مثل اینکه خونه ی شما پایین تر بود ؛؛ گفت : نه اون روز من جایی کار داشتم پیاده شدم ...
ببینم پونه تو اهل تقلب هستی بشینم پشت سرت ؟
گفتم : نه بابا اونقدر شجاعت ندارم که تقلب کنم ...مگه میشه ؟
خندید و گفت : آیلا کتاب باز می کنه ...
گفتم : پس بشین پشت سر اون ..
گفت : تو چطوری درس هات اینقدر خوبه ؟ زیاد می خونی ؟
گفتم :نه بابا به اندازه ای که یاد بگیرم ....هدف دارم ..مجبورم باید بخونم وگرنه کلاهم میفته پس معرکه ...
با هم از تاکسی پیاده شدیم و در حالیکه یکم زمین سفید شده بود دویدیم طرف کلاس ...و با هم هراسون رسیدیم سر جلسه که خوشبختانه هنوز سئوال ها رو نداده بودن ...
nahid_golkar