داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_سیزدهم- بخش اول
تمام شب رو فکر کرده بودم می خواستم بفهمم که آیا واقعا کارم درسته یا غلط بعد از نماز خوابم برد و تا نزدیک ظهر بیدار نشدم ؛
باید صبر می کردم تا شاهین رو هم ببینم و بعد برم سراغ برنامه هایی که توی مغزم داشتم ... ....
احساس گرسنگی کردم و رفتم توی آشپزخونه تا یک چیزی بخورم ..پروانه پسر شو گذاشته بود روی پاشو می خوابوند و مامانم کنارش نشسته بود و آهسته با هم حرف می زدن ... سلام کردم ..
بدون اینکه منو نگاه کنه گفت : همینو می خواستی ؟در حالیکه نمی دونستم منظورش چیه گفتم : بله همینو می خواستم ..چای داریم ؟
یک تیکه نون بر داشتم لاش پنیر گذاشتم و همینطور که می خوردم ....
اومد جلوی در آشپزخونه و با التماس گفت : تو رو به اون امام رضا قسمت میدم تو روی شاهین در نیا هر چی گفت بگو چشم ..خیلی توپش پره ..
پشت تلفن سر منم داد می زد ..ببین چیکار می کنی ؟
همه رو به جون هم میندازی و میگی هیچ کاری نکردم ...
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_سیزدهم- بخش دوم
گفتم : شما چرا ترسیدی ؟ مثلا می خواد چی بشه ؟
من دیگه آب از سرم گذشته یا رومی
؛ روم ؛؛ یا زنگی زنگ ..
من دوباره فرصتی پیدا نمی کنم که زندگی خودمو بسازم ..
مامان خواهش می کنم این بار بهم کمک کن ازم پشتیبانی کن بزار منم به هدف هام توی زندگی برسم ..شما مادر منی ..
اگر زن بهروز بمونم تا آخر عمر زندگی من همینه ؛؛ باور می کنی یک وقت هایی برای اینکه مچ منو بگیره سر زده میاد خونه ؟
هر ماه میره پیرنت تلفن خونه رو می گیره که نکنه من به یک نفر زنگ زده باشم که اون ندونه ؛ می دونی قفل پنجره ها رو طوری درست کرده که من نتونم بازش کنم ؟ خوب تا چند سال ؟ تا کی من باید اینطوری زندگی کنم ؟ ...
گفت : مادر من ,,دخترم ؛طلا که پاکه چه منتش به خاکه ؟
بزار هر کاری می خواد بکنه تو زندگی خودتو بکن .. زن باید با خوب و بد زندگی بسازه ..
همه ی زندگی ها بالا و پایین زیاد داره ..مگه به خاطر یک حرف کوچک آدم خونه و زندگی و شوهرشو ول می کنه و میره طلاق می گیره ؟..
خودتم می دونی که شدنی نیست تو باید بالاخره برگردی پیش بهروز چاره ی دیگه ای هم نداری ...
من جواب عمه معصوم رو چی بدم ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar