2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 186218 بازدید | 2148 پست

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش سوم 






مامان گفت : باشه ..اون برگرده خونه این بار می دونم چیکار کنم ..بهش بگو ازش حمایت می کنم ..

به شرط اینکه خلاف عقاید من نباشه در این صورت من نمی تونم بر خلاف دینم رفتار کنم ..

گفت : اون تا حالا هم این کارو نکرده ..نمی دونم چطوری در موردش فکر می کنی ولی امیدوارم یک روز بفهمی که خدا بهت نعمت داده بود و تو قدر ندونستی ....

زری جون تند و تند داشت  سفره پهن می کرد و پرسیدم نفهمیدن عمه اونجا بود یا نه ؟ خودم یادم رفت بپرسم ..

خندید و گفت : دیدی چطوری بزرگتری کردم ؟ اونقدر  بهش امر و نهی کردم که امر بهم مشتبه شده بود که از اون بهتر می فهمم ..

در حالیکه منم یک بنده ی خدام و ممکنه اشتباه کنم ..برای همین گاهی از مردم دوری می کنم ...

به اصرار زری جون ناهار خوردم و بعدم منو رسوند در خونه از پنج , شش تا ماشینی که در خونه ی ما بود میشد فهمید که شاهین و بهروز و عمه معصوم و عمو همه ی خونه ی ما هستن و مثل این بود که اگر بر نمی گشتم از اونم که فکرشو می کردم بدتر میشد..







داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش چهارم





زری جون گفت : یادت نره از الان تو یک دختر مهربون هستی و کینه ای از کسی به دل نداری ..

لبخند رو فراموش نکن ..حرف حق خودت رو به زبونی بزن که دیگران قبولش کنن منطقی و آروم باش..تو دیگه حالا اون دختر بچه ی چند سال پیش نیستی برای خودت خانمی تحصیل کرده شدی و می خوای از حق دیگران دفاع کنی پس اول یاد بگیر چطوری حق خودت رو بگیری ...

برو ببینم چیکار می کنی ..بهم زنگ بزن ...آه راستی ,, با اوضاعی که الان توی خونه ی شماست مثل اینکه باید بیام تحویلت بدم که شکی باقی نمونه  ...

زنگ زدیم و پروانه در رو باز کرد و زری جون تا دم ایوون اومد و به مامان گفت : اومده بود پیش من حرف بزنیم ..

و به شوخی و خنده گفت : ناهارشم خورده یک وقت دروغ نگه دوباره بخوره ...

شما ها هم که به همه کارش مشکوک,,  دوباره درد سر درست نشه ....و این حرف اون خیلی  معنی داشت ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش پنجم








وقتی وارد شدم اولین نفری که دیدم بهروز بود ..دلم برای اونم می سوخت ..به من نگاه نمی کرد ..

به همه سلام کردم و رفتم چمدونم رو گذاشتم و برگشتم نشستم کنار مامان ...

همه سکوت کرده بودن ..نگاهی به اطراف  انداختم  ..

اونا اومده بودن تا بقیه ی آینده ی منو فاتحه بخونن و خودشونم نمی دونستن که با این طرز تفکر دارن چی به روز من میارن ...

بالاخره شاهین گفت : خیلی خوب پونه ما همه اینجایم بگو می خوای چیکار کنی ؟

 عمه نتونست دیگه جلوی خودشو نگه داره و گفت : دستت درد نکنه عمه جون خوب مزد منو گذاشتی کف دستم ...به غیر خوبی از ما چی دیدی ؟ چیکارت کردیم که هر چند وقت یکبار بامبول در میاری طغیان می کنی ؟ 

عمو سینه ای صاف کرد و گفت : عمو جان این راه و رسم زندگی کردن نیست ...





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش ششم 






و من صبر کردم هر کس حرف خودشو بزنه ...

بعد گفتم : منو ببخشید که نا خواسته شما ها رو اذیت می کنم ..و برای اینکه دیگه این مورد ها پیش نیاد .... از همه ی شما خواهش می کنم دیگه منو دوست نداشته باشین ..

این زندگی مربوط به من و بهروزه خودمونم یک تصمیمی براش می گیریم ..

اینطوری هم شما راحت ترین هم ما ...دیگه بچه نیستیم که تا یک حرفی میشه همه میریزین دورمون ..

و این  به خاطر اینه که بابای من مامانم رو متکی بار آورد وحالا  نمی تونه خودش به تنهایی از پس مشکلاتش بر بیاد و شما ها رو خبر می کنه ...

واقعا که متاسفم ..اون بار که منو بیگناه گرفته بودن از ترسم به خونه زنگ نزدم,,  اگر زده بودم این همه سال  به من شک نمی کردین ..

شاید حق با شما باشه  ..که من یک روز تا شب کجا رفته بودم ...در حالیکه من توی یک اتاق سرد داشتم از ترس میمیردم همه ی شما پشت سر من آلوده به گناه شدین ..و هیچوقت نخواستین حرفم رو باور کنین ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش هفتم 








بهروز یکی از اون قربانی هاست ..همه ی شما می دونین که چه آدم سالم و پاکیه ..

ولی شما باعث شدین به یک آدم شکاک تبدیل بشه  ..

من بار ها و بارها تحت تاثیر خوبی هاش قرار گرفتم و می خواستم همه چیز رو فراموش کنم ..

ولی بهروز توی هر ثانیه اینو به من یاد آوردی می کرد که تو فلان روز خطا کردی ...و چون نکرده بودم بیشتر می سوختم و نزدیک به چهار ساله خواستم و تلاش کردم  خودمو بهش ثابت کنم ولی نشد ...

دلم می خواست یکی به من می گفت تقاص زندگی منو بهروز رو  کدوم یکی از شما می خوای پس بدین ..

مادرم ؟ که از دلسوزی منو بی آبرو کرد ؟ 

یا خواهرم که از دلواپسی برای خواستگار خودش دامن به این ماجرا زد ؟ 

یا برادرم ؟ به خاطر دوست داشتن زیاد و احساس مسئولیت غیرتی شد و داد و قال راه انداخت و همه فکر کردن اگر خواهرش کاری نکرده بود شاهین آدم این کارا نبود ...

یا بهروز که چون منو دوست داشت اومد با من ازدواج کرد و اسمشو گذاشت خریدن آبرو ..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش هشتم 







و یا شما عمه که می گفت امانت دار بابام هست ؟

عمه  ..خودتون بگین چرا باورم نکردین من قربونی یک حسادت دخترانه شدم و اینو بارها براتون تعریف کردم ولی شما بازم خواسته و نا خواسته دلتون نخواست باور کنین چون به نفع تون بود که از من نقطه ضعف داشتیه باشین ...

من قبول دارم لحنم تند شده و برای همینم ازتون معذرت می خوام ..

اما همه ی شما یادتونه که من چطور دختری بودم ..کی منو به اینجا کشوند ؟

 آیا تا حالا به جز درس خوندن کار بدی کردم ؟ از بهروز بپرسین این همه جاسوسی کارای منو کرد و چیزی ندید آیا بی خیال شد ؟ بهم اعتماد کرد ؟ نه ؛ نکرد ..

من ازش جدا میشم چون هر دومون داریم مریض میشیم ..وقتی من می تونم وکالت کنم و شوهرم نمی زاره و به من میگه برو از روی الگو پارجه قیچی کن که این کار سواد خوندن و نوشتن هم نمی خواد ..به نظرتون این شخص مریض نشده ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش نهم 






اون حتی توی محل کارشم به فکر اینه که ....خدایا حتی نمی خوام بهش فکر کنم ...

شما ها نه تنها زندگی منو خراب کردین ..زندگی بهروز رو هم نابود کردین ...و من به همین دلیل نمی خوام دیگه به اون زندگی ادامه بدم ..

لطفا تنهام بزارین ...و اجازه بدین منم توی زندگیم نفس بکشم ....و این بار اجازه نمیدم کسی راه نفس کشیدن منو بگیره ...

من نمی فهمم چرا آدم ها با وجود اینکه همدیگر رو دست دارن باید سر عقایدی که هیچکدوم نمی دونیم مال کی درسته با هم سر جنگ داشته دارن   ..

به نظر تون یکم ..فقط یکم با لطف و مهربونی بهم نگاه کنیم و بی خودی بهم تهمت نزنیم و در مورد هم قضاوت نکنیم بهتر نیست ؟

دنیای ما جای  بهتری برای زندگی نمیشه  ؟ من دیگه حرفی ندارم ..از دیدنتون خوشحال شدم و متاسفم که نتونستین یک انگ دیگه به من بزنین که تا آخر عمرم جواب گوی اون باشم ...

به خصوص از مامانم که از گذشته درس عبرت نگرفت و دوباره همه رو خبر کرد ...






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش دهم 







و راه افتادم برم طرف اتاقم و یک مرتبه برگشتم و گفتم : راستی شما ها همه تون ادعا می کنین منو دوست دارین کدوم تون برای مدرکم به من تبریک گفتین ؟ 

کدوم تون می دونه که من دانشجوی نمونه شدم ؟ من مقاله می نویسم و شعر میگم کدومتون یکی از اونا رو خوندین یا اصلا می دونستین که من عاشق شعرم ..

بهروز تو می دونستی ؟ مامان ؟ شاهین ؟ خواهر ؟ 

و با سرعت رفتم به اتاقم و در بستم ..

سکوتی که بین اونا شده بود دلمو رو گرم کرد که شاید این بار  منو باور کرده باشن و این حس خوبی بهم داد ...

خیلی زود همه رفتن و بعد یکی زد به در ..

صدای بهروز رو شنیدم که گفت : یکم باهات حرف بزنم ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش یازدهم 







درو باز کردم و گفتم : بیا تو ..چرا نه ما که با هم دشمن نیستیم ..

من کنار دیوار نشستم و اونم روبروم ..

یک پاشو تا کرد جلوی سینه اش و دستشو گذاشت روش و گفت : متاسفم ..به ما یاد دادن غیرت مال مرده .. ولی نگفتن کجا بکار ببریم ..

نگفتن با زنت چطور رفتار کن که این همه ازت دلگیر نباشه ..

در حالیکه تو تمام سعی خودتو می کنی که اونو خوشبخت کنی بی اراده غم روی دلش تلنبار می کنی ...من فکر می کردم اینطوری دارم از تو حمایت می کنم ...

تو راست میگی؛؛ ولی هم خودمو عذاب دادم هم تو رو حالا که فکرشو می کنم ..نا خواسته کارای بدی باهات کردم ..

منو ببخش و برگرد خونه ...قول میدم جبران کنم ...

گفتم : نمیشه ..دیگه نمی تونم ..می ترسم هنوز چیزی حل نشده

 گفت : پس همینطوری جدا باشیم ولی فعلا طلاق نگیر ...





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش دوازدهم 







گفتم : دیگه نمی تونم بهروز اون روزی که صدای فریاد منو نشنیده گرفتی و منو دیوونه خطاب کردی این پل رو پشت سرمون شکستی  ...

ازم نخواه ؛؛  ..نزار این بارم مثل قبل به زور بیام توی خونه ی تو و باز همون آش باشه و همون کاسه ....

من اگر طلاق رو عقب بندازم بازم زن تو هستم و اون غیرتی که میگی,,,  نسبت به من داری ..فعلا جدایی برای ما از همه چیز بهتره ...

گفت : نمی خوام طلاقت بدم راضی نیستم ..ولی قول میدم کاری به کارت نداشته باشم یک مدت اینطوری امتحان کنیم ..

اگر سر حرفت موندی ..باشه چشم هر کاری تو گفتی می کنم ..

گفتم : بهروز تو مرد خوبی هستی می تونی با زن دیگه ای خوشبخت بشی ..فکر نکنم من به درد تو بخورم ...

گفت :پونه ؟ تو  راست گفتی ازم بدت میاد ؟ چندشت میشه ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش سیزدهم 






گفتم : نه راست نگفتم , عصبانی بودم ..تو حقت این نیست ..خیلی بهم محبت کردی خودتم می دونی که اگر بهم شک نداشتی شاید الان زندگی خوبی با هم داشتیم ..

ولی الان دیگه نمی خوام برگردم به اون وضع ...

بهروز دوباره اشتباه نکن برو سراغ یکی که بهش شک نداشته باشی ..

بیا این بار اذیتم نکن و طلاقم بده ..

ولی اینو بدون من به تو وابسته شدم 

گفت : چهار ماه صبر کن ..

گفتم : تو نمی تونی  کاری به کارم نداشته باشی جز اینکه دیگه زنت نباشم   ؟ ..

سرشو تکون داد و گفت : باشه ,, قبول ...آخه تو طلاقم بگیری من نمی تونم بی خیالت بشم ...

سکوت کردم اونم همینطور نشست و دیگه حرفی نزد ..بعد بلند شد و بدون اینکه کلامی به زبون بیاره رفت و اصرار شاهین و مامان که شام بمونه بی فایده بود ...






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش چهاردهم 







نمی دونم چرا اون حرفایی که توی جمع زده بودم روی همه اثر گذاشت ..حتی و مامان و شاهین هم نسبت بهم ملایم شده بودن ..

اونشب پروانه هم رفت خونه ی خودش و من موندم و مامان ...

پانزده روز بعد در حالیکه مهرم و حق و حقوقم رو بخشیده بودم منو و بهروز توی محضر توافقی از هم جدا شدیم ...

بهروز اونجا هم حرفی نزد فقط گفت : اگر اشکال نداره من می خوام حلقه ام رو نگه دارم ..

گفتم : باشه بهروز  ...

و خیلی زود با چشمی که پراز اشک بود ازمن جدا شد و رفت ..اونشب دلم بشدت گرفته بود ..یک حس عجیبی داشتم با اینکه خودم این جدایی رو از ته قلبم می خواستم ..ولی نمی فهمیدم چرا اونقدر ناراحتم و حتی یک مرتبه دیدم قطرات اشک گونه هامو خیس کرده ..

اصلا ..به این آسونی ها نبود ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش پانزدهم 







همینطور حلقه رو توی دستم می چرخوندم دلم نیومد بیرون بیارم ..و با آشفتگی بدی  یک قرص قوی خوردم و خوابیدم ولی روز بعد هم حال خوبی نداشتم ..

دلم می خواست با یک چیزی سرمو گرم کنم تا متوجه ی گذر زمان نشم ..

خونه ی مامان رو ریختم بهم و تا تونستم همه جا رو تمیز کردم ..حتی مبل ها و فرش ها رو با شامپو شستم ..

شیشه ها رو برق انداختم ..و مامان منو تماشا می کرد و قران می خوند ...

واقعا احساسم رو نسبت به اون نمیشناختم ...

روز بعد رفتم دفتر آقای بیات ..

بعد از این همه مدت نمی دونستم حالا قبولم می کنه یا نه ..




ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش اول







 تا وارد دفتر شدم نیما رو دیدم که پشت یک میز نشسته بود..ریش گذاشته بود و به نظر میومد خیلی عوض شده .. 

از صدای در سرشو بلند کرد و چشمش به من افتاد یک مرتبه با تعجب از جاش بلند شد و با هیجان گفت : پونه ؟ 

 یک لحظه تصمیم گرفتم برگردم ..ولی دیگه نمیشد  ..

اول خواستم به روی خودم نیارم و وانمود کنم نشناختمش ولی هیجانی که اون داشت باعث شد نتونم این کارو بکنم ..

اومد جلو و گفت : سلام پونه خوبی این طرفا ؟

 گفتم : سلام شما خوبین ؟ اومدم با آقای بیات حرف بزنم ..

گفت :  توی اتاقشون هستن ..الان بهشون خبر میدم ..می خوای اینجا کار کنی ؟ 

گفتم : نه ..یک کار خصوصی با ایشون داشتم ..می بخشید من برم ؟...

گفت : البته ..البته ..چه خبر نگفتی حالت چطوره ؟

 گفتم : خوبم ..خیلی خوب ..

اومد چیزی بگه که من زدم به در اتاق آقای بیات و وارد شدم ..

گفتم : ببخشید مزاحم نیستم ؟ من پونه هستم اگر خاطرتون باشه اومده بودم با شما قرار داد امضا کردم ولی متاسفانه نتونستم بیام ...

گفت : سلام خوش اومدین ..بله البته که یادمه ؛بفرمایید ..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش دوم








گفتم : اول برای اون غیبت عذر خواهی می کنم و بعدم ازتون یک خواهشی داشتم  ..

گفت : نمی خواد خواهش کنین ..من نیرو گرفتم ولی چون شما دانشجوی نمونه و معرفتون هم دانشگاه بوده می تونین شروع به کار کنین ..

گفتم : اگر میشه منو  به یکی از همکاراتون که به نیرو نیاز داره معرفیم کنین ..خودم کسی رو نمیشناسم ..

با تعجب پرسید : چرا نمی خواین اینجا کار کنین ؟

 گفتم : اولا که شما نیرو گرفتین ..

دوم اینکه به همون دلیل که اون بار نیومدم,, جناب بیات تو رو خدا منو ببخشید ..یک مشکلی هست ..شرمنده ام  لطفا ازم نپرسین ...

اگر مزاحم شدم و خواهشم بی جاست بهم بگین ..کار پیدا نکردم گفتم شاید همکارتون به نیرو احتیاج داشته باشن ...

یک فکری کرد و با لبخند گفت :  شما که برای من معما درست کردین ؛؛  نفهمیدم چه مشکلی ما داشتیم که شما هنوز نیومده متوجه اون شدین ؟ باشه ..

خواستم کمک کرده باشم .. هر طور خودتون مایلید ..شما  شماره تلفن بدین اگر موردی بود  زنگ می زنم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش سوم 







شماره رو نوشتم و تشکر کردم و اومدم بیرون ..

نیما منتظر بود و گفت : خوب چی شد ؟ 

گفتم : چیزی نشد؛؛  ..مهم نبود .. ممنون از کمک شما خدا نگهدار ...

و با سرعت از در رفتم بیرون و برگشتم خونه ...در حالیکه اصلا انتظار نداشتم آقای بیات با برخوردی که باهاش داشتم برای من کار پیدا کنه  ...

نمی دونستم چرا توی دنیای به این بزرگی باید  اینقدر نیما سر راه من  قرار بگیره ...و من از اینکه حتی جواب سلامش رو داده بودم احساس خوبی نداشتم ..

فکر می کردم دارم به بهروز خیانت می کنم ..در واقع نمی خواستم با حضورم توی دفتر آقای بیات ، نیما رو  یاد گذشته بندازم ..

نزدیک یکماه و نیم منتظر تلفن آقای بیات بودم ولی خبری نشد؛؛ 

این که بود تقریبا نا امید شدم و خوب منطقی هم نبود بیات به فکر کار برای من باشه در حالیکه مدام دنبال راه چاره می گشتم ؛  که چیکار باید بکنم و برای کار کجا برم  ؛؛

  هر چی تونستم به معلومات عمومی خودم اضافه می کردم و غیر از مواقعی که کار خونه می کردم بقیه اش رو مشغول مطالعه کتاب های حقوقی بودم  ..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش چهارم 






جایی نمی رفتم چون می دونستم این جماعت حرف درست کن هنوزم دست بردار نخواهند بود ...و دیگه نمی خواستم حالا که یک زن مطلقه بودم  حرفی پشت سرم باشه ...

از توی روزنامه وکلای معروف رو پیدا می کردم و زنگ می زدم ..ولی بی فایده بود کسی منو نمی خواست ..

اون روزا حس و حال خوبی نداشتم قلبم خالی و از دنیا دلم سرد شده بود همه چیز به نظرم غیر عادلانه میومد و حالا دیگه با هر تلنگری به  گریه می افتادم ...و برای اشکی که از چشمم میومد خدا رو شکر می کردم   ...

همیشه  یک ترسی توی دل من بود که هر کاری می کردم با عذاب وجدان و احساس گناه همراه میشد ..

نکنه آدم خوبی نباشم ؟ نکنه فلانی نظر بدی به من داشته باشه ؟نکنه اشتباه کرده باشم ؟  و توی همه این افکار بهروز مد نظرم بود ..

انگار نه انگار ازش جدا شدم .چون اون تقربیا هر روز زنگ می زد و حال منو از مامان می پرسید ..و نمی دونم چرا ته دلم از اینکه اون هنوز به فکر منه خوشحال بودم ...

ولی عمه معصوم کلا با ما قطع رابطه کرده بود .....







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش پنجم 






هر روز صبح که بیدار میشدم قبل از این که چشمم رو باز کنم تنها فکرم این بود که صبحانه ی بهروز دیر نشه ..و یا موقع ناهار نا خود آگاه دلم می خواست چیزی رو که اون دوست داره براش درست کنم ...

برنامه ی تلویزیون ..بارون و رعد و برق و خیلی چیزای دیگه منو یاد اون مینداخت و انگار نمی خواست از ذهنم پاک بشه ..

یک روز نزدیک ظهر مامان رفته بود  مسجد برای نماز ..تلفن زنگ خورد و گوشی رو بر داشتم ..

یکی گفت : سلام با خانم پونه کار دارم ..

گفتم : بفرمایید خودم هستم ..

گفت : از دفتر آقای بیات زنگ می زنم ؛؛ 

با خوشحالی گفتم : خودمم بفرمایید ...

گفت : یک شماره و آدرس  بهتون میدم یاد داشت کنین ..امروز زنگ بزنین و شنبه اول وقت اداری اونجا باشین .. 

گفتم : بفرمایید دارم می نویسم ...

آدرس رو گفت و ادامه داد ..به خاطر من نیومدی اینجا کار کنی ؟ 

گفتم ببخشید چی گفتین ؟





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش ششم








گفت : پونه ,, نیما هستم ..نشناختی ؟ یا عمدا این کارو می کنی ؟

 گفتم : آقا نیما شمایید ..نه واقعا نشناختم معذرت می خوام حواسم به کاری بود که برام پیدا شده  ..

گفت : می خوای من از اینجا برم ؟ برای من پیدا کردن کار آسونتره ؟

 گفتم: ای وای نه,,  اصلا من اگر می خواستم اونجا کار کنم همون اول مشغول شده بودم ...شوهرم مخالف بود ..خوب دلیل خودشو داشت ..

فکر کردم بیام و از آقای بیات کمک بگیرم ...واقعا نمی خوام  ..ممنونم که بهم خبر دادین ...

از اینکه نیما شماره ی خونه ی ما رو حالا داشت نگران شدم ولی خوب من هنوز حلقه ام رو در نیاورده بودم و اون فکر می کرد  شوهر دارم محال بود مزاحمم بشه ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش هفتم 







تلفن زدم به همون شماره یک خانمی گوشی رو بر داشت خودمو معرفی کردم و اونم گفت باشه آقای سهیلی الان نیستن یاد داشت می کنم شنبه منتظرتون باشن ...

و این آغاز یک زندگی جدید و باور نکردنی برای من بود ..

من نمی دونستم که اگر اون روز نیما اونجا نبود سرنوشت من طور دیگه ای رقم می خورد ..و شاید این خواست خدا بود  که منو داشت به جایی می برد که باید میرفتم ..

صبح روز شنبه با ذوق و شوق و ناراضیتی مامان رفتم به دفتر آقای سهیلی ...

اون از موقعی که شنیده بود کار پیدا کردم نگران شده بود و دلش رضا نمی داد .. می گفت : فدات بشم من نمی خوام باهات مخالفت کنم ولی آخه چرا خودت رو توی درد سر میندازی ..

یک لقمه نون همین جا هست با هم می خوریم هر چی بخوای خودم برات می خرم ..نرو سرکار ....

معلوم نیست چه جور آدم هایی باشن یک وقت خدای نکرده وارد گناه نشی ؛؛





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش هشتم 






گفتم : مامان جان,,  من قربون شما برم...دنیای به این بزرگی همه زن و مرد دارن کار می کنن چرا برای من یکی این همه ,,اما و اگر  داره اصلا با عقل جور در نمیاد ...

فقط یک بار بهم فرصت بدین تا بتونم راهمو پیدا کنم ...اینقدر بهم عذاب وجدان ندین ...

تا کریم خان راه دوری بود و من در تمام طول میسر  دلهره داشتم ؛؛ که با چه کسانی مواجه میشم ..

وارد یک  ساختمون بلند شدم آدرس  طبقه ی هفتم بود سوار آسانسور شدم و رفتم بالا حالا استرس گرفته بودم ..

در بسته بود و مدتی طول کشید تا خودمو آروم کنم و زنگ زدم ..فورا با صدای تق  باز شد ..درو هل دادم و وارد شدم ..

یک مرد چاق و قد کوتاه با سری که قسمت بالاش کاملا بی مو بود دیدم در حالیکه تند و تند راه میرفت وبا لحن متعرض و شاکی  دستور می داد و با صدای بلند و گوش خراشی می گفت : چند بار  بهت گفتم برو داد خواست شو زود تر بده ؟..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش نهم 







نگفتم دست بجنبون ؟ حالا می دونی اون پیش قدم شد چقدر کار ما عقب افتاد ؟ 

مرد جوونی که مورد مواحذه ی قرار گرفته  بود گفت : آقا به خدا  حقانی خودش نخواست دو دل بود .می گفت شاید منصرف بشم ..

من فقط چند روز صبر کردم به خودتون هم گفتم ..یادتون نیست ؟ 

اون مرد داد زد تو باید به حرف من گوش می دادی ؛؛ بهت گفتم برو داد خواست رو زود تر بده ؛؛ نگفتم ؟ 

کی می خوای این چیزا رو یاد بگیری گور بابای حقانی کردن ....

غیر از اون ؛؛  دو مرد و یک خانم هم که پشت میز نشسته بود اونجا بودن ..یک لحظه تصمیم گرفتم برگردم ..

که همون مرد محکم و خشن خطاب به من گفت : بله ؟ کارتون چیه ؟ 

گفتم : من پونه هستم برای ..چیز ..آقای بیات منو فرستادن ..

گفت : هان باشه ..خوش اومدین ..با من بیا ..و رفت به اتاقش ..دنبالش رفتم ..






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش دهم 







طوری خودشو روی صندلی رها کرد که انگار خیلی خسته شده ..دوتا دستمال کشید و صورتشو پاک کرد و پرسید : تو سابقه  ی کار نداری ؟ آره ؟ 

گفتم : ندارم ..

گفت :من اینطوری  نمی خوام ..بیات بهم گفته تو دانشجوی خوبی بودی ..حالا رو راست بگو تئوری یاد گرفتی یا فکر می کنی از پسش بر میای ؟ 

گفتم : فکر می کنم بر بیام ..

گفت : به ظاهرت نمی خوره !  کار ما سخته ..من الان یک عالم پرونده دارم و احتیاج به نیرو ماهر ..ولی روی بیات رو زمین نمیندارم ببین خانم  فقط یکماه بهت فرصت میدم که خودتو ثابت کنی ..

بی رو وایسی خوب نبودی باید بری پولی هم توی این یکماه در کار نیست ..قبول می کنی ؟ برو پیش خانم حیدری ..نمی کنی به سلامت ...

گفتم : میرم پیش خانم حیدری ...

صدا زد ..کاشف ..کاشف







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش یازدهم 






یکی از اون دو مرد جوون اومد توی اتاق و بهش گفت :صفره ؛  زیر دست تو باشه پرونده مهاجری رو بده بهش ؛؛ 

راه و چاه هم بگو ..بقیه اش با تو ..من باید برم دادگستری ..

توام برو اجرای احکام برای پرونده ی خانم عسگر ..بعد در حالیکه کتشو می پوشید فریاد زد ...

مسعودی ؟..چرا وایستادی راه بیفت بربم گند کاری تو رو درست کنیم ببینم چیکار می تونیم بکنیم  ...

آقای سهیلی مرد خشن و بی پروایی بود انگار آرامش توی وجودش نبود ..با لحن بدی با همه حرف می زد ..

ولی من اصلا حس بدی نسبت بهش نداشتم و از اینکه مشغول به کار شدم خوشحال بودم ...

آقای کاشف که مرد جوون  و لاغر اندامی بود   به من گفت :ببخشید اسمتون چی بود ؟

گفتم پونه هستم ..

گفت : برین پیش خانم حیدری فرم و قرارداد تون رو امضا کنین ؛؛ بعدم با هم بریم اجرای احکام  من تو راه براتون توضیح میدم  ..

هم پرونده ی خودمو هم پرونده ای که آقا به شما داده ..

این یکی رو با کمک هم انجام میدیم ...

پرسیدم : میشه بگین موردش چیه ؟

 گفت : چیزی نیست ..پرونده ی یک طلاقه ...




ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

یاتاممرام

zahramnd | 18 ثانیه پیش

متهم گریخت

الناز478 | 9 دقیقه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز