داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_پانزدهم- بخش اول
تا وارد دفتر شدم نیما رو دیدم که پشت یک میز نشسته بود..ریش گذاشته بود و به نظر میومد خیلی عوض شده ..
از صدای در سرشو بلند کرد و چشمش به من افتاد یک مرتبه با تعجب از جاش بلند شد و با هیجان گفت : پونه ؟
یک لحظه تصمیم گرفتم برگردم ..ولی دیگه نمیشد ..
اول خواستم به روی خودم نیارم و وانمود کنم نشناختمش ولی هیجانی که اون داشت باعث شد نتونم این کارو بکنم ..
اومد جلو و گفت : سلام پونه خوبی این طرفا ؟
گفتم : سلام شما خوبین ؟ اومدم با آقای بیات حرف بزنم ..
گفت : توی اتاقشون هستن ..الان بهشون خبر میدم ..می خوای اینجا کار کنی ؟
گفتم : نه ..یک کار خصوصی با ایشون داشتم ..می بخشید من برم ؟...
گفت : البته ..البته ..چه خبر نگفتی حالت چطوره ؟
گفتم : خوبم ..خیلی خوب ..
اومد چیزی بگه که من زدم به در اتاق آقای بیات و وارد شدم ..
گفتم : ببخشید مزاحم نیستم ؟ من پونه هستم اگر خاطرتون باشه اومده بودم با شما قرار داد امضا کردم ولی متاسفانه نتونستم بیام ...
گفت : سلام خوش اومدین ..بله البته که یادمه ؛بفرمایید ..
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_پانزدهم- بخش دوم
گفتم : اول برای اون غیبت عذر خواهی می کنم و بعدم ازتون یک خواهشی داشتم ..
گفت : نمی خواد خواهش کنین ..من نیرو گرفتم ولی چون شما دانشجوی نمونه و معرفتون هم دانشگاه بوده می تونین شروع به کار کنین ..
گفتم : اگر میشه منو به یکی از همکاراتون که به نیرو نیاز داره معرفیم کنین ..خودم کسی رو نمیشناسم ..
با تعجب پرسید : چرا نمی خواین اینجا کار کنین ؟
گفتم : اولا که شما نیرو گرفتین ..
دوم اینکه به همون دلیل که اون بار نیومدم,, جناب بیات تو رو خدا منو ببخشید ..یک مشکلی هست ..شرمنده ام لطفا ازم نپرسین ...
اگر مزاحم شدم و خواهشم بی جاست بهم بگین ..کار پیدا نکردم گفتم شاید همکارتون به نیرو احتیاج داشته باشن ...
یک فکری کرد و با لبخند گفت : شما که برای من معما درست کردین ؛؛ نفهمیدم چه مشکلی ما داشتیم که شما هنوز نیومده متوجه اون شدین ؟ باشه ..
خواستم کمک کرده باشم .. هر طور خودتون مایلید ..شما شماره تلفن بدین اگر موردی بود زنگ می زنم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar