2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 186221 بازدید | 2148 پست
ممنون معصومه جونم 

فدات عزیزم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش اول







 اون روز من ؛؛  پونه ای که سالها زیر ذره بین خانواده اش نمی تونست به راحتی نفس بکشه , حالا  با ترس و لرز سوار ماشین آقای کاشف شدم و رفتم اجرای احکام ..

بدون اینکه موردی باشه بی دلیل احساس گناه وجودم رو گرفته بود ...

آقای کاشف توی راه  برام توضیح داد و از پرونده ها می گفت؛؛ مرد چشم پاک و مودبی بود  ..البته من قبلا کار آموزی کرده بودم و بیشتر چیزایی که می گفت به نظر بدیهی میومد و حس می کردم می تونم از عهده اش بر بیام ..

 اما سعی می کردم با دقت به حرفاش گوش کنم ...

اون روز تا نزدیک ساعت سه من دنبال اون هر کاری می گفت انجام می دادم  ..و نزدیک ظهر مجبور شدیم دنبال موکل پرونده ی کاشف تا محل کارش بریم و دوباره برگردیم اجرای احکام برای گرفتن  حکم جلب برای کسی که پولشو خورده بود  و این طوری اونقدر زمان برای من زود گذشت که نفهمیدم ساعت چند شده ..






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش دوم 






آقای کاشف گفت : پونه خانم دفتر دیگه تعطیل شده بهتره بریم خونه .. منزل شما کجاست سر راه برسونمتون ..

گفتم : نه ممنونم خودم  میریم راهم دوره مزاحم شما نمیشم  ..

گفت : در این صورت فردا شما رو می ببینم ..ببخشید عجله دارم ..آخه من یک پسر دارم که وقتی دیر می رسم خونه به جای خانمم اون پوستم رو می کنه ...

وقتی رسیدیم خونه مامان و پروانه  توی حیاط منتظرم بودن ؛؛ 

مامان که  از نگرانی سرخ شده بود ، فورا بغلش کردم و گفتم : مامان مژده بده استخدام شدم دیگه از این به بعد کار می کنم ... دارم به اونی که می خوام میرسم ...

بعد یاسین پسر پروانه رو از زمین بلند کردم و چرخوندمش و توی حیاط شادی کردم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش سوم 







و بعد از مدت ها با پروانه که از دستش خیلی ناراحت بودم خوش و بش کردم و همین باعث شد مامان دیگه بهم حرفی نزنه و با اینکه از ته دلش رضا نبود اون روز رو باب میل من رفتار کرد 

صبح روز بعد اولین نفری بودم که پشت در شرکت رسیدم و مدتی صبر کردم تا خانم حیدری اومد زنی بود چهل یکی دوساله قد بلند و شیک و مرتب ..همینطور که کلید انداخت درو باز کنه  با یک لبخند گفت: زود اومدین ؟ خوب این اولشه با ذوق و شوق میاین به زودی خسته میشین .. 

گفتم : نمی دونم ولی امروز ترسیدم دیر برسم زود تر راه افتادم ..

 خانم حیدری به محض اینکه وارد شد کیفشو گذاشت و رفت توی آشپز خونه زیر کتری رو روشن کرد و شروع کرد به دستمال کشیدن و تمیز کردن دفتر   ..

پرسیدم: کمک می خواین ؟ 

گفت نه دیروز تمیز کردم الان فقط گرد گیری می کنم که آقا باز حرفی بهم نزنه ...






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش چهارم 






پرسیدم : ببخشید  سمت شما اینجا چیه ؟

 گفت : همه کاره و هیچ کاره ؛ منشی دفتر ؛ آبدار چی ؛ مستخدم ؛ و هرکاری که آقای سهیلی ازم بخواد ..

حتی یک وقت خرید خونه اش رو هم می کنم و می برم ...

گفتم : واقعا خوب چرا شما اینجا رو تمیز می کنین ؟ 

گفت : خودم می خوام به پولش احتیاج دارم ...سهیلی هر چی بد اخلاق باشه حساب و کتابش درسته ...

چهار تا بچه دارم و شوهرم هم کارگر ساختمونه ....بدون این کار اموراتم نمیگذره ...

خانم حیدری داشت چای دم می کرد که در باز شد و آقای سهیلی از راه رسید ..

هنوز همون حالت عجولانه  و دستپاچگی توی رفتارش بود ..

همینطور که میرفت بطرف اتاقش گفت :پونه ؛  دیروز چیکار کردی ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش پنجم 






بلند شدم و ایستادم و گفتم : همه ی کارای طلاق و اجرا گذاشتن مهریه و در خواست حضانت بچه ها رو انجام دادیم ...

گفت : اینا رو که می دونم بگو تو چیکار کردی ؟ 

گفتم منظورتون رو نمی فهمم ..

بلند داد زد : برای چی نمی فهمی ؟ من دارم فارسی حرف می زنم رفتی موکلت رو ببینی  ؟از ترس دستم داشت می لرزید 

 گفتم : نه خیر ..ولی چشم امروز میرم ..

گفت : نشد ؛؛ نشد دیگه ..از همین روز اول تو زرد در اومدی ..تو ابتکار عمل نداری ...اینطوری نمی تونی کار کنی ...

من جای تو بودم پرونده رو می گرفتم دست خودم میرفتم سراغ اون زن ته و توی کارو در میاوردم ..تو چیکار کردی ؟ مثلا می خوای وکیل بشی ..

ببینم تو الان می دونی اون کیه ؟ داری از کی دفاع می کنی ؟ 

شاید راست گفته باشه شایدم دروغ و  اگر  حرف هاش دروغ  باشه ما این پرونده رو می بازیم ؟ 

تا نری از نزدیک تحقیق نکنی که چیزی نمی فهمی ..این تو هستی که باید سر در بیاری ...






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش ششم 







گفتم : متوجه شدم ..شما درست میگی راستش به فکر خودمم رسید ولی چون روز اول بود فکر کردم این قانون کاره اینجا ست و من باید به حرف آقای کاشف گوش کنم ..

گفت : تو بیخود می کنی؛ پس ابتکار عملت چی میشه ؟  

اینطوری باید تا آخر عمرت زیر دست یکی باشی ...

گفتم : چشم قول میدم دیگه تکرار نشه  ...

و من فهمیدم که کارم با آقای سهیلی سخت تر از اونی هست که فکر می کردم ...

اون روز خودم دست بکار شدم ..

آدرس موکلم رو گرفتم و رفتم سراغ خانم مهاجر  ..

زنی بود..کوتاه قد ولی زیبا با چشمانی آبی رنگ  بی اندازه زجر کشیده ,, از  تعصب و ظن بی مورد  شوهر؛ اونم به طور وحشتناک ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش هفتم 






اون می گفت ,, از روزی که باهاش ازدواج کردم یک آب خوش از گلوم پایین نرفته ...

شب ها چاقو میذاشت  زیر سرش که اگر من نصف شب مرد آورده باشم توی خونه حسابشو برسه فکر کنین تا چه اندازه من اذیت می شدم جونم به لبم رسیده بود ...

بعد بدون اینکه من متوجه بشم توی تلفن شنود گذاشته بود تا مچ منو بگیره  و وقتی من با تلفن برای خواهر و مادرم ازش شکایت می کردم و دیوونه بازی های اون و ظلمی که به من روا می داشت  به صورت درد دل گفته بودم و اونا هم که دلشون برای من سوخته بود مثلا پشت سرش حسابی بهش بد و بیراه میگن اون همه رو میشنوه ..

شوهرم  نتونست ثابت کنه که من با مردی رابطه دارم اما از دست اونا خیلی عصبانی شد وآتیشی به پا شد که دیگه خاموش نشد ...

یک روز  وقتی من خونه ی مامانم بودم صدای ما رو گوش داده بود و  اومد سراغشون و دعوای شدیدی کردیم و توی این در گیری دست مامانم رو شکست و صورت خواهرم کبود شد  ...

اما شکایت نکردیم چون من نمی خواستم زندگیم از هم بپاشه ...





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش هشتم 






داشتم فکر می کردم اگر منم با بهروز ادامه می دادم شاید کار منم به همین جا ها کشیده میشد ...

اون زن با وجود اینکه  نمی خواست به خاطر دوتا بچه اش زندگیشو از هم بپاشه شوهرش  سرسختانه مایل به طلاق بود و نمی خواست حق و حقوق اونو بده ...و حتی ظلمانه قصد داشت بچه ها رو هم ازش بگیره  ..

من که از ته دلم اوضاع اون زن رو درک می کردم یک مرتبه دیدم با تمام قوا تلاش می کنم که حق اون ضایع نشه ...

 و هر کاری از دستم بر میومد می کردم که چنین اتفاقی نیفته ...

و بالاخره موفق شدم هم مهر اونو بگیرم و هم حضانت دخترشو ..

اما پسرش که نه سالش بود پیش پدرش موند ..و من توی اولین پرونده ای که داشتم موفق شدم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش نهم 





وقتی دادگاه تموم شد ..

خانم مهاجر در حالیکه مثل ابر بهار گریه می کرد ازم تشکر کرد و رفت و من برگشتم به دفتر که گزارش کار رو به آقای سهیلی بدم مدام  به فکر اشکهای خانم مهاجر بودم و می فهمیدم که این پیرزوی برای اون یک شکست بزرگ بود  ..

شاید محدودیت ها ی اون زن از این به بعد بیشتر هم میشد ..که با یک حساب سر انگشتی می تونیم  تصور کنیم در آینده ی خیلی نزدیک روزی که به زنان و دختران ما  یکم آزادی پیدا کنن ممکنه  بحران بی بند باری دامن گیر جامعه ی ما بشه  ... و این درد ناکترین معضل برای بنیان خانواده خواهد بود  ..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش دهم 






حالا بیست روزی میشد که من توی دفتر کار می کردم ..و تنها به پرونده ی خانم مهاجر اکتفا نکردم و هر کاری از دستم بر میومد انجام می دادم ..

در حالیکه  ذوق داشتم بر خورد سهیلی رو ببینم ...

برگشتم دفتر .. سهیلی که بهش آقا می گفتن داشت با تلفن حرف می زد ...و کاشف و مسعودی نبودن ...

خانم حیدری یک چای برای من ریخت و گفت : بخور خستگیت در بره ..

یک مرتبه آقا با صدای بلند گفت : پونه ؟ بیا ببینم ..

قلبم ریخت فکر کردم خراب کاری کردم ...

استکان رو گذاشتم و رفتم به اتاقش ..

گفت : حواست رو جمع کن الان یک نفر میاد اینجا کار حقوقی داره می سپرمش به تو کارشو انجام بده ..خرابکاری نکنی ..

گفتم : آقا امروز توی دادگاه ما موفق شدیم که ..

نگذاشت حرفم تموم بشه ..

گفت : می دونم پس می خواستی نشی ؟ برو به کارت برس ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش یازدهم 







شاید اون روز دلم یکم گرفت چون هنوز سهیلی رو نمی شناختم ولی فهمیدم که توی این کار لوس بازی و  تشویقی در کار نیست ...

یکسال به همین منوال گذشت ..

و من با همین سابقه ی کم شده بودم وکیل درجه یک و قابل اطمینان سهیلی ..

اون حتی منو با خودش توی پرونده های سنگین می برد و کمکش می کردم تحقیق و بررسی بیشتر کارای اونو انجام می دادم ..

توی این مدت چند بار بهروز رو توی مهمونی ها و یا همراه شاهین دیده بودم و هر بار احساس می کردم دلم برای تنگ شده بود و از دیدنش خوشحال می شدم ...






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش دوازدهم 





و بار ها و بارها شاهین ازم خواست که برگردم و دوباره با بهروز ازدواج کنم ..

ولی من نه تنها اون با هیچکس دیگه هم تن به این کار نمی دادم ...

دلم نمی خواست کسی مانع کارم بشه ...حالا یک آزادی نسبی پیدا کرده بودم و دیگه همه فهمیده بودن که من احتیاج به اون همه مراقبت نداشتم ...

گاهی اونقدر در گیر پرونده های پر و پیچ و خم و دردناک میشدم که اصلا خودمو فراموش می کردم...

تا یک رو آقا منو در جریان پرونده ی یک قتل گذاشت و گفت: یک زن ؛؛ شوهرشو کشته  باید با هم بریم دادگستری , 

 تو و  کاشف باید در موردش تحقیق کنین ..قاتل توی کلانتری بود و سر راه آقای سهیلی رفت تا یکم با اون حرف بزنه و من و کاشف هم همراهش بودیم ..

وقتی وارد کلانتری شدیم نیما رو دیدم که به عنوان وکیل شاکی اونجا بود  .. 





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_هفدهم- بخش اول






یک مرتبه احساس کردم من دیگه پونه ی قبلی نیستم که از دیدن نیما   دست و پامو گم کنم و قایم بشم و یا فرار کنم ؛ انگار راحت تر شده بودم و برام مهم نبود؛؛

 طوری که یادم اومد مدت هاست وجودشم  فراموش کرده بودم و فکر نمی کردم دوباره با اون روبرو بشم ...

در واقع با من کاری کرده بودن که از ترس گناه  قلبم یخ زده بود .. 

فقط یک چیزی رو نمی فهمیدم که حکمت خدا در این که اینقدر اونو سر راه من قرار می داد چیه ؟ 

وقتی ما رسیدیم که اون داشت از کلانتری بیرون میرفت ..کاشف و آقای سهیلی جلوتر رفتن پیش افسر نگهبان ..و ما جلوی در وردی خیلی عادی بهم سلام کردیم ؛؛ 

و از من پرسید : از کارت راضی هستی ؟ 

گفتم : بله خیلی زیاد ، شما چی ؟




داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_هفدهم- بخش  دوم 







گفت : ای بدک نیست ..

پرسیدم : شما هم برای خانم نجف آبادی  اومدین اینجا ؟

گفت : نه یک حکم جلب دارم ...شنیدم طلاق گرفتی ...

گفتم : .خوب من باید برم کار دارم روز به خیر ..

نیما با حالتی که مخصوص خودش بود  گفت : روزشما هم  به خیر خانم پونه ..مثل اینکه قبلا همدیگر رو میشناختیم ..

به روی خودم نیاوردم و رفتم سراغ آقای سهیلی که می رفت توی دفتر  افسر نگهبان به من گفت  : پونه تو برو با خانم نجف آبادی  حرف بزن تا ما بیام ...

درِ بازداشت گاه رو که برای من باز کردن زنی رو دیدم با رنگ پریده که توی اون اتاق سه متری بالا و پایین میرفت و مضطرب بود ..

نگاهی به من کرد و پرسید شما رو هم باز داشت کردن گفتم : سلام ؛؛ نه من وکیل تون هستم ..

گفت : نه ؛نه ؛پس آقای سهیلی کو ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_هفدهم- بخش سوم 






گفتم دارن میان ..شما میشه ماجرا رو برای من تعریف کنین ؟

 گفت : نه ؛؛ نمی خوام وکیل زن نمی خوام یا خود آقای سهیلی باشه یا کس دیگه ای رو پیدا می کنم ...

گفتم : لطفا آروم باشین ..من و آقای سهیلی با هم کار می کنیم ..

گفت : به خودشون بگین بیاد ..من فقط با ایشون حرف می زنم ..

گفتم : باشه شما آروم باش هر کاری بگین ما انجامش میدیم ..

یک مرتبه بشدت به گریه افتاد و گفت : خانم وضع من خیلی خرابه ..قاتل شدم ..من کشتمش به یک وکیل خِبره احتیاج دارم ..

دخترام ..دخترام نمی دونم دست کی هستن و الان کجان ؟ تو رو خدا یکی به دادم برسه ..

گفتم : فامیل ؟ مادر ؟ کسی اونا رو نبرده ؟ 

گفت : فامیل من همه  اصفهان هستن ..بچه ها توی خونه بودن ؛ سپردن دست همسایه تو رو خدا کمکم کن یک خبر از بچه های من  بگیر تو حتما خودت مادری می دونی من چه حالی دارم ..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_هفدهم- بخش  چهارم 





گفتم : باشه شما آدرس بده من حتما میرم و یک خبری براتون میارم ...آقای سهیلی و کاشف با یک مامور  از راه رسیدن وبا رفتیم به اتاقی که چند تا صندلی داشت ..اون زن چونه اش بهم می خورد و دستهاشو به سینه گره کرده بود و گذاشته بود زیر بغلش کنار من نشست؛؛ زیر چشمش ورم داشت و طوری نگاه می کرد که انگار از همه می ترسه سهیلی با همون حالت عجولانه و بیقرارش گفت :لاله نجف آبادی , زود باش ... نیم ساعت بیشتر وقت نداریم دوساعت دیگه دادگاه تو شروع میشه ... جریان رو از اول برام تعریف کن؛؛  ..دیشب حالت خوب نبود و درست نفهمیدم چی به چی بوده حرف های ضد و نقیض زیاد زدی ...زود باش بگو ..

لاله گفت : نمی تونم ..دلم پیش بچه هامه ..اول باید خیالم راحت بشه اونا کجان ؟ کسی بهم چیزی نمیگه ..گفتم : نگران نباشین من همین امروز میرم و دنبال اونا و بهت خبر میدم ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_هفدهم- بخش  پنجم








اما احساس کردم حالش خیلی بده ..رفتم جلو و دستهای یخ زده ی اونو گرفتم توی دستم  و با محبت نوازش کردم ...در حالیکه به صورت من خیره شده بود بی پناه و در مونده به نظر میرسید گفت : نمی تونم ...بهشون بگو نمی تونم دوباره برای خودم یاد آوری کنم ..من کشتمش ..من کشتمش ...و هق و هق به گریه افتاد...اونقدر سوزناک که منم گریه ام گرفت و بغلش کردم ..یک مرتبه آقای سهیلی داد زد ..پونه  ولش کن صحنه درست کردین ..حرف بزن ببینم ماجرا چی بوده  اگر نزنی چطوری ازت دفاع کنم ؟  ..فامیل شوهرت به خونت تشنه شدن و اعدامت می کنن ..من باید ثابت کنم که تحت چه شرایطی این کارو کردی ...حالا  تو بگو نمی تونم؛؛  ..ولی لاله گریه می کرد و فقط التماس می کرد به ما که من بهتون پول میدم نزارین بچه هام تو کوچه و خیابون بمونن ..






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_هفدهم- بخش  ششم 






سهیلی از جاش بلند شد و گفت : پونه؟ من باید برم دادگستری ,  تو بمون از زیر زبونش حرف بکش من دیگه حوصله ام سر رفت ...راستی  نزار با کسی  حرف بزنه ..تا اون موقع اطلاعات جمع کن ببین چی می فهمی ..امروز که پرونده میفته برای بعد و می برنش زندان ..کاشف بریم ..

اونا که رفتن پرسیدم : چیزی خوردی ؟ گفت : نه ..گفتم از کی غذا نخوردی ؟ گفت : نمی دونم ..گفتم : به فامیل هات خبر بدم بیان کمکت کنن ؟ گفت : نه ؛؛ ..پدر و مادرم فوت شدن ..بقیه هم جز درد سر برام چیزی ندارن ....به آقای سهیلی اطمینان دارم..ببین خانم من پول دارم از خجالتت در میام  تو فقط  به آدرسی که بهت  میدم برو ببین بچه ها م هنوز خونه ی همسایه  هستن  یا نه با اینکه سفارش کردم به کسی اونا رو ندن بازم دلم شور می زنه .






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_هفدهم- بخش  هفتم 







گفتم : به اونا فکر نکن من پیداشون می کنم و میارمشون تو ببینی ..چند سال دارن ؟ گفت : یکی نه سالشه یکی هم پنج سال ..

گفتم : طفلک ها صحنه ی مردن پدرشون رو دیدن ؟ در حالیکه استرس تمام وجودش گرفته بود از شدت گریه به  هق و هق افتاد و  گفت : پدرشون نبود ...گفتم : چی شد که این کارو کردی ؟ گفت : من توی اصفهان شوهر داشتم توی میدون نقش جهان با پدرش شریکی مغازه داشت دختر کوچکم دوساله بود که به رحمت خدا رفت ..ای ووای ..ای وای ..چی به روزم آوردن نگو و نپرس..منو و بچه ها شده بودیم گوشت قربونی ..هر کس از راه میرسید برای من تعین تکلیف می کرد ..همه صاحب اختیار من شده بودن ..پدر شوهرم به ما از مغازه ای که نصفش مال شوهر من بود  صدقه می داد تا خودشون برای اینکه منو از سرشون باز کنن و مال ما رو بالا بکشن ..این مرد رو برای من پیدا کردن ..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_هفدهم- بخش  هشتم 






گفتن زنشو طلاق داده و بچه دار نمیشه دنبال یکی می گرده که بچه داشته باشه و از اونم  بچه نخواد ..این بود باهاش آشنا شدم هم وضع مالیش خوب بود هم به نظر آدم درستی میومد ..به ناچار برای اینکه از اون در بدری راحت بشم قبول کردم و منو عقد کرد و اومدیم تهران ..اوایل خوب بود ..ولی ..ای خدا چی بگم ..نمی تونم باور کنین نمی تونم ..حالم خوب نیست دلم نمی خواد تکرارش کنم .. بعدم که  به آقای سهیلی همه چیز رو تعریف کردم ..به خدا ضد و نقیض نگفتم  ..

اون روز من همراه لاله تا دادگستری  رفتم ...وقتی دادگاه تشکیل شد متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده ..اون مرد شب ها به لاله قرص خواب آور می داده و میرفته سراغ دختر نه ساله ی اون و لاله یکشب بیدار میشه و وقتی اون منظره رو می ببینه با یک اسب برنز ی خیلی سنگین که دم دستش بوده از طرف پا های اون می زنه توی سرش و مرد درجا فوت می کنه ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_هفدهم- بخش  نهم 








لاله رو فرستادن زندان و من اونقدر عصبی و ناراحت بودم که فکر می کردم این اتفاق برای خود من افتاده ..به آقای سهیلی گفتم : من باید برم سراغ بچه ها ببینم کجا هستن به مادرشون خبر بدم ..گفت : تنها نرو ..کاشف توام باهاش برو ..من بر می گردم دفتر خبرشو به من بدین ...تا بلوار آیت الله کاشانی خیلی راه بود و توی ترافیک هم گیر کردیم و حدود ساعت یکم و نیم بعد از ظهر رسیدیم اونجا و در آپارتمان همسایه لاله رو زدم و گفتم : من وکیل خانم نجف آبادی هستم ..در باز شد  ..خونه آسانسور نداشت و تا طبقه ی چهارم باید از پله بالا میرفتیم  ..به انتهای پاگرد آخر که رسیدیم دیدم دوتا دختر بچه که کوچکتره یک عروسک رو به سینه ی خودش  فشار می داد ؛ با چشمانی معصوم ؛؛ آماده؛؛  با یک چمدون خیلی بزرگ و دوتا کوچک اونجا ایستاده بودن  و یک خانم که چادر سفید پشت سرشون بود ..




داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_هفدهم- بخش  دهم 






تا چشمش به ما افتاد بدون هیچ مقدمه گفت : لطفا اینا رو از اینجا ببرین ..من نمی تونم اونا رو نگه دارم خانواده ی شوهرشم اومدن لباس ها وسایل بچه ها ریختن بیرون و قفل درو عوض کردن و رفتن ..گفتم : خوب این بچه ها فعلا جایی رو ندارن که برن اجازه بدین با مادرشون حرف بزنم یک فکر ی براشون بکنیم ...گفت : تو رو خدا منو توی درد سر نندازین من سن و سالی ازم گذشته و نمی تونم مسئولیت اونا رو به گردن بگیرم ..و رفت توی خونه و درو بست ..

نگاه نگران و تشویشی که توی صورت اون دوتا دختر بچه بود دلمو آتیش زد ..نمی دونستم چیکار کنم ...می دونستم چه ضربه ی بزرگی  به روح و روان اون دو نفر وارد شده و برای اینکه احساس امنیت کنن گفتم : نگران نباشین من شما رو می برم پیش مادرتون ..با من بیاین ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_هفدهم- بخش  یازدهم 






آقای کاشف چمدون ها رو بر داشت و منم دست دختر کوچک تر رو گرفتم و با خودم آوردم پایین ..به کاشف گفتم : شما می تونی چند روزی اونا رو نگه داری ؟ گفت : نه به خدا خونه ی من کوچکه ..زنم هم کارمنده روزا نیست ..گفتم پس بریم خونه ی ما من زنگ بزنم به آقای سهیلی ببینم چی میگه ..

از مامان می ترسیدم اون دلش نمی خواست کسی آرامشش رو بهم بزنه ..این بود که از آقای کاشف خواستم یکم دم در صبر کنه تا من مامان رو آماده کنم ...

مامان خواب بود ..کنار تختش نشستم و صداش کردم ..چشمش باز کرد و گفت : چی شده چرا دیر اومدی ؟ گفتم دیر نیومدم مامان ..یک خواهش ازتون دارم ؛؛ اجازه میدین من دوتا مهمون چند روز توی خونه نگه دارم ؟ ابروشو در هم کرد و از جاش بلند شد و پرسید : مهمونت کیه ؟ چی داری میگی پونه  ؟ گفتم : ببخشید زحمت شما هم میشه دوتا بچه مال موکل من ..بی سر پناه موندن ..کسی رو ندارن و مادرشون افتاد زندان ..گفت : وای خدا ؛؛ بمیرم الهی برو بیارشون ..خدا برای هیچ بچه ای نخواد  ..





ادامه دارد






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792