داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_نوزدهم- بخش اول
ساناز خیلی زود از دیدن یاسین خوشحال شد و در مقابل اشتیاق اون برای بازی واکنش نشون داد و با هم مشغول شدن ..
ولی ساغر همینطور مات زده یک گوشه نشسته بود و به زور بهش غذا دادیم ..
حتی خبر اینکه روز بعد می تونن مادرشون رو ببینن هم نتونست از غم دلش کم کنه ...
ضربه ای که به روحیه اون خورده بود به این زودی ها التمام پیدا نمی کرد و من اینو می دونستم ..
تصمیم گرفتم با اجازه ی مادرش اونو پیش یک روانشناس ببرم ...و برای مدرسه ی اونم یک فکری بکنم ...
وقتی کامی اومد ساغر رفت به اتاقشو بیرون نیومد,, شام خودمو و اونو کشیدم و بردم توی اتاق ؛؛
ولی اون نه تنها لب به غذا نزد رغبیتی هم برای حرف زدن نداشت .. ...
ظاهرا نگهداری اون بچه کار آسونی نبود در حالیکه بشدت دلم براش میسوخت ...
مونده بودم چطور از پسش بر بیام ...
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_نوزدهم- بخش دوم
روز بعد یک آژانس گرفتم و هر دوشون رو با خودم بردم دفتر تا نامه ی زندان رو برای ملاقات بگیرم ..
ولی آقای سهیلی خیلی جدی گفت : کاشف اونا رو می بره من با تو کار دارم ..
گفتم: آقا خواهش می کنم اجازه بدین خودم ببرم ..
سرم داد زد ..ای بابا من اینجا لَ له بچه های مردم نیستم ,,کار و زندگی داریم ,..
برو پرونده ی جاسمی رو بردار بریم دادگاه ..
کاراشو کردی یا بچه داری می کنی ؟
در حالیکه اوقاتم تلخ شده بود گفتم : بله آقا آماده اس ..و اون همینطور تند و تند وسائلشو جمع می کرد فریاد زد مسعودی کارت تموم شد من توی دادگستری میمونم تا تو بیای بریم سراغ عبدالله ..
و از در رفت بیرون و گفت: پونه ؟ زود باش بیا دیر شده ...
من مجبور شدم بچه ها رو بسپرم به کاشف و یک یاداشت برای لاله نوشتم یکی در مورد روانشناس و یکی مدرسه ی ساغر نظرشو بده ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar